بعضی وقتا فقط خودت متوجه میشی که چقدر از درون ویرونی ...
طول کشید تا بفهمیم زندگی بیشتر از توانمون بهمون سخت گرفته...
طول کشید تا بفهمیم ممکنه از کسی که انتظار نداریم رفتاری ببینیم که اون لحظه دیگه از لبهی پرتگاه ترسی نداشته باشیم ...
طول کشید تا بفهمیم فقط خودتی که نمیتونی به خودت زخم بزنی ...
طول کشید تا بفهمیم در آخر این تویی که خودتو نجات میدی ...
همیشه در برابر طعنهها ، کنایهها ، زخم زبونها ، شکستن ها ، به جای جواب دادن و گفتن حرفهای دلم ، سکوت رو انتخاب کردم. ترجیح دادم سنگینی حرف دیگران روی دلم رو تحمل کنم تا اینکه بمونم و بحث کنم . انتخاب کردم با اشکام خودمو سبک کنم . اما یکبار ... فقط یکبار خواستم خلاف تمام این سالها عمل کنم و جواب بدم هر چند با تأخیر ، ولی بازم همه گفتن سکوت کن . همه گفتن الان وقتش نیست. دیگه مطمئن شدم که همیشه محکوم به سکوت هستم و خواهم بود .
یه روزی شمع زندگی منم خاموش میشه و باید برم . ولی دلم میخواد همهی کسایی که کوچکترین نسبتی با من دارن بدونن ، دنیا ارزش این همه بدی رو نداشت و کاش یکم مهربونتر بودن با کسی که از همهی آدما فقط یک چیز میخواست ، اون هم رو راستی بود . 🥀
ای کاش مردم یاد میگرفتند که صرف نظر از ژنتیک ، رنگ پوست ، حالت چهره ، پر مو یا کم مو ، طبیعت بدن و ملیت یکدیگر را دوست داشته باشند ...
بعضی وقتا زندگی میشه یه رمان ، سنگهای ریز و درشتی با ماهیچهی کوچیک توی دهان عزیزترینهای زندگیت به سمتت پرتاب میشه. سنگها روی دلت میشینه و صدای شکستنش توی گوشت میپیچه . خیلی زود به خودت میای و تکهها رو کنار هم میذاری و میچسبونیشون . اما دل شکسته مثل کاغذ مچاله شدست ، هیچ وقت مثل روز اولش نمیشه . داستان وقتی دردناک میشه که تو میبخشی ، همون لحظه ، موقع چسبوندن تکهها ، اما واقعیت اینه که پرتاب سنگها ، برخوردشون با قلبت ، شکستنش ، دردی که به تمام سلولهای بدنت رخنه میکنه ، همه و همه جایی گوشهی ذهنت حک شده و هر چند وقت یکبار با به یاد آوردنش ، بدون اینکه متوجه بشی ، گونههات خیس میشن ....