«تو هیچی نمیشی» ... سرم را پایین انداخته‌بودم و قطره‌های خون از تارهای سبیلم لیز می‌خورد و روی سینک سقوط می‌کرد و پخش می‌شد. لامپ نیم‌سوز دستشویی سوسو می‌زد و هر لحظه ممکن بود تاریکی مرا بغل کند. هر قطره نماد کارهای ناتمامی بود که از خودم مایه گذاشتم و به سرانجامی نرسیدند؛ کتاب‌های نیمه‌تمامی که تلنبار شدند؛ قصّه‌هایی که چرک‌نویس شدند؛ درس‌هایی که فراموش شدند ... عادت تازه‌ام این است که ببینم چند قطره تا انعقاد فاصله دارم. همان طور که سرم را خم کرده‌ام، برای خفه‌کردن صداها زیر لب می‌شمارم. 

شش، هفت ... سالی در وبلاگی در پلتفرم بیان نوشتم. یک سالی هست که با به قهقرا رفتن بیان من هم قلم را غلاف کردم و در سکوت زندگی کردم. آن وسط‌ها تلاش‌هایی ناموفق برای نوشتن در پلتفرم‌های جایگزین یا ایجاد یک وبسایت شخصی کردم؛ اما هیچ کدام پا نداد. بی‌رمق‌تر از آنم که برای خلق شاکله‌ای جدید بدوم و فقط دلم می‌خواهد مأمنی کوچک برای عرضه کردن سالاد کلماتم پیدا کنم. هالی اینجا را معرفی کرد. امیدوارم اینبار این جرقه پایدار بماند. 

هفده، هجده ... روزی می‌شود منتظرم. منتظر جنگ، منتظر آمدن سال پایینی‌ها، منتظر رسیدن خبر از صاحب‌کاری که بعد از مطرح‌کردن کلی ایده‌ی قشنگ انگار که مرا یادش رفته‌باشد. انتظاری که چاشنی‌اش روزمرگی است و نوعی بلاتکلیفی و سردرگمی از آینده‌ای موهوم و محو ...

بیست و هفت، بیست و هشت ... منعقد شد. خون دماغ و جوهر قلم و جریان فکر همگی با هم خشک شدند. شیر آب را باز کردم و سرم را بالا گرفتم. با حوصله خونِ خشک روی صورتم را شستم. آبی به صورتم زدم. به چشم‌هایم خیره شدم. لامپ سوخت. تاریکی بغلم کرد ... 

کبریت زدم ... فانوسی روشن کردم.