خوانشی از مقاله «اثر هنری در عصر تکثیر مکانیکی» والتر بنیامین
نیلا عابدی
مقالهی «اثر هنری در عصر تکثیر مکانیکی» احتمالاً در سالهای ۱۹۳۵/ ۱۹۳۶ نوشته شده. اگرچه بنیامین در این متن به صنایعی چون سینما و عکاسی میپردازد که در زمان او پدیدههایی نسبتاً نوظهور به شمار میآمدند، اما بسیاری از مباحث مطرحشده در مقاله برای امروزِ ما نیز کاملاً قابلدرک و ملموساند. بهطور کلی، با توجه به شناخت محدودی که از بنیامین دارم، میتوانم ادعا کنم که ایدههای او فراتر از زمانهی خودشاند؛ ایدههایی انسانی و بینالاذهانی که همچنان جذاب و تأملبرانگیز باقی ماندهاند. بنیامین بحث خود را با این نکته آغاز میکند که مسئلهی تقلید و بازتولید اثر هنری، موضوعی متداول در تاریخ هنر بوده است. با این حال، او میکوشد نشان دهد آنچه در دوران مدرن رخ میدهد، صرفاً ادامهی همان سنت پیشین نیست، بلکه با پدیدهای متمایز به نام «تکثیرِ مکانیکی» مواجهایم که پیامدها و دلالتهای خاص خود را دارد. از جمله ویژگیها و پیامدهای تکثیرِ مکانیکی میتوان به توانایی تصویر کردن زندگی روزمره، امکان تأثیرگذاری گسترده بر عامهی مردم به دلیل در دسترس بودن اثر، و نیز تأثیر آن بر اشکال نوینِ هنر اشاره کرد. بهزعم بنیامین، تکثیر مکانیکی حساسترین هستهی اثر هنری، یعنی «اصالت» آن، را مورد تعرض قرار میدهد. تعریفی که او از اصالت ارائه میکند، بسیار قابلتوجه است: اصالت یک چیز چکیدهی تمام آن چیزیست که از آغاز بهصورت قابل انتقال در آن وجود داشته؛ از تداوم مادی گرفته تا شهادت آن به تاریخی که پشت سر گذاشته. نکتهی مهم دیگر در نظر بنیامین این است که «شهادت تاریخی» اثر هنری متکی بر اصالت آن است و این اصالت نیز به دوام مادیِ یگانه و ارزشمند اثر وابسته. هنگامی که دوام مادی اثر دیگر مطرح نباشد، شهادت تاریخی نیز از میان میرود و با از دست رفتن این شهادت، اقتدار اثر هنری به خطر میافتد. بنیامین در ادامه بیان میکند که میتوان همهی این مباحث را در مفهوم «تجلی» (Aura) بازشناسی کرد. بهزعم او، آنچه از اثر هنری در عصر تکثیر مکانیکی از بین میرود، تجلی آن است؛ تجلیای که پدیدهای یگانه است و همواره نوعی فاصله، هرچند اندک، میان ما و اثر برقرار میکند.
بنیامین در بخش ابتدایی مقاله، بهطرزی هوشمندانه و ظریف، نقلقولی یکپاراگرافی از پُل والِری میآورد. والری در این نقلقول اشاره میکند که هنرهای زیبا در دورههایی و بهدست کسانی پدید آمدهاند که نسبت به ما قدرت کمتری برای تأثیرگذاری داشتهاند. همین جمله بهنوعی جهتدهندهی کل مباحث بعدی بنیامین است. از این منظر میتوان گفت رویکرد بنیامین صرفاً نقد هنر نیست، بلکه نقد یک جهانبینیست؛ جهانبینی مدرن و ایدئولوژیهای برخاسته از آن، با تمرکز ویژه بر کاپیتالیسم.
والری در ادامه تأکید میکند که باید در انتظار نوآوریهای عظیمی بود که تمامی فنون هنری را دگرگون کنند و از این طریق، نهتنها شیوهی ابداع هنری، بلکه حتی خود مفهوم هنر را نیز بهکلی متحول سازند. این جمله برای من بسیار ملموس بود، چراکه اخیراً به آثار جکسون پولاک علاقهمند شده و آنها را دنبال میکردم. بهگمان من، هنر مدرن با تصدیق همان چیزی که والری به آن اشاره میکند، هم مفهوم ابداع هنری را دگرگون کرده و هم خودِ مفهوم هنر را. همزمان با این تحولات، برداشت ما از زیبایی و زیباییشناسی (یعنی تعابیری که از این مفاهیم داریم) نیز دستخوش تغییر شده.
نکتهی جالب در آثار پولاک آن است که عناصری که باعث شکلگیری فرم در متریال او میشوند، همچون قلمو، کاملاً خارج از قواعد پیشین به کار گرفته شدهاند. پولاک در آثار متأخر خود حتی از قلممو استفاده نمیکرد، بلکه با چوب و بدون تماس مستقیم با بوم، رنگ را بر سطح آن میپاشید. این شیوهی کار را میتوان نمونهای از همان تحولی دانست که بنیامین و والری از آن سخن میگویند.
در جایی از مقاله، بنیامین بهصورت ضمنی به این نکته اشاره میکند که هر اثر هنری واجد یک «هستهی تاریخی» است؛ هستهای که زمانمندی و مکانمندی خاص خود را دارد. تکثیر مکانیکی، اثر را از این هستهی تاریخی جدا میکند و در نتیجه، اصالت آن را از میان میبرد. اگر چهار مؤلفهی زیباشناختی (پیام، تکنیک، سبک و متریال) را در نظر بگیریم، میتوان گفت هنر مدرن با تحول در هر چهار مؤلفه همراه بوده. پیام هنرمند مدرن، نحوهی مواجهه وی با جهان (که نمود آن سبک است)، و حتی متریالی که به کار میگیرد، همگی تاریخمند و وابسته به زمینهی تاریخی خاصیاند. ازاینرو، تغییر در این مؤلفهها بهطور اجتنابناپذیر به دگرگونی در تعابیر رایج ما از زیبایی و زیباییشناسی میانجامد.