میان تندیسهایی گام برمیداریم که میخندند، میگریند، هلهله بر پا میکنند، به رقص در میآیند و با دیدگان بلورینشان، به اطراف مینگرند.
نمیتوانیم بگوییم کدام دست بر رخسار آنان نقش میزند.
این مجسمههای سخت و شفاف گاه قهقهه سر میدهند؛ چنان که گویی نه مجسمه، که انسانهایی از گوشت و پوست هستند. طنین خندهشان در راهروی تنگ میپیچد و آدمی گمان میبرد جشنوارهای بر پاست.
ثانیهای میگذرد و اکنون، آوای مویه سقف سربی را میشکافد.
آوای زاری چنان است که گویی این پیکرههای شیشهساخت تا همین چند لحظه پیش قهقهه سر نمیدادند. انگار از ابتدای نقشزنیشان، ضجه میزدند و نالش سر میدادند. رعشهای که در جان آدمی میپراکنند، خود او را هم به گریستن وامیدارد.
پس از لحظهای درنگ، چشمهی اشکها میخشکد و این مرتبه، آههای سرد هستند که در راهرو طنین میافکنند.
دمهای دریغگونه پژواکی مییابند که گویا حتی دیوارهای سربی نالش میکنند و برودتشان را در هوای یخزده میپراکنند.
زمانی سپری میشود. این مرتبه، نه آه است، نه فغان و نه پایکوبی. در سکوت، میتوان صدای پای ابرها را نیز شنید؛ شاید هم آوای برگهایی را که میرقصند.
دیوارهای راست ایستاده نغمهی خاموشی را میشنوند و به نظر میآید که حتی زمین استوار دم فرو بسته.
ثانیهای میپاید و ناگاه پیشانیهای زجاجینشان چین میافتد.
ثانیهای میگذرد و این بار، نوبت فریاد است که میان دیوارهای سرد و سخت طنین بیفکند. گونههای یخزده و آبگین، اکنون به رنگ سرخ درآمدهاند و لبان شیشهای برای زمزمهی واژگانی نامفهوم حرکت میکنند.
نسیمی از میان دیوارهای سربی میخزد و از میان تندیسها عبور میکند.
فریادها متوقف میشوند و دگربار سکوت حاکم میگردد. میتوان لبخندهای کوچکی را دید که بر لبهای شیشهای نقش بستهاند.
نسیم با لطافت میان تندیسها میرقصد و دست نوازش بر سرشان میکشد.
باد ملایم در میان مجسمهها بازی میکند و ملاطفتش را نثار آنان. بر ترک کوچک تمثالی میوزد و ترمیمش میبخشد. رنگ روشنتر دیگری را به حالی مبدل میسازد که اندکی تیرهتر است و با حرکت میان دستان ظریفشان، چنان میکند که انگشتان کشیدهشان را در هم گره میشوند.
نسیم از میانشان میگذرد. پس از رفتنش، سرمای بیشتری راهروی فلزی را میآکند. میخندند؛ لیکن این خنده صدایی ندارد.
دو تن از آنان پلک میزنند. یکی پا بر زمین میکشد و میگذارد کوچکچشمهای از زمین بجوشد.
گوشهچشم دیگری نیز به او میافتد و همان حرکت را تکرار میکند. چشمه بیشتر میگسترد؛ مخصوصا با تکرار این گام توسط دیگر تمثالها.
چشمه زیرکانه تندیسها را نوازش میکند. چند تن در آب زلال قدم برمیدارند و چند تن نیز بر جای خویش میمانند.
باریکهای از آب مصرانه به سوی ساکنماندگان میرود و با شیطنت قلقلکشان میدهد و آنان اندکی درنگ میکنند؛ اما به سرعت دوباره سخت میگردند.
چشمه همچنان میگسترد.