You need to enable JavaScript to use this application.

برگ ریزون

7 ساعت پیش

رسم برگ ریزون پاییزی تازه بین درخت های دانشگاه شروع شده. ای کاش میشد نشست و قید کلاس تک ساعته رو زد و فقط تماشاش کرد... 

ما که نبودیم اما میگن دانشگاه بهار زیبایی هم داره. خدایا بزار یاس های دانشگاه رو هم ببینم...! 

0

بابا

1 روز،22 ساعت پیش

حال بابا خوب نیست. متنفرم که وقتی زنگ میزنم به جای صدای پر انرژی صدای خسته شو میشنوم. قلبم براش شکسته :)  

مرگ رو به دیدن این و احوالش ترجیح میدم... 

3

نمیخوام بمیرم

1 هفته،2 روز پیش

تا دیش از پا گذاشتن به سن بزرگسالی زیاد از خدا طلب نرگ میکردم یا حداقل یک ساعت دیگه مردنم برام مهم نبود. اما پا گذاشتن به بزرگسالی و جدی‌تر شدن زندگیم باعث شده دونه دونه دونه هدف به زندگیم اضافه بشه و بخوام که زندگی کنم... 

دخترای خوابگاه خیلی جدی درباره جمع کردن وسایل ضروری تو یه کیف حرف میزدن، چون ممکنه حتی همین امشب هم درگیری پیش بیاد، جدا منو میترسونه. 

من نمیخوام بمیرم

میخوام زندگی کنم. میخوام تک تک کارایی که تو دفتر آرزوهام نوشتمو انجام بدم. 

اما اگر مردم هم امیدوارم اتاقم به همون شکل قبلی بمونه و ای کاش سنگ قبر برام نزارن و بزارن خاکی بمونه...:) 

0

نوشته هایم

1 ماه پیش در گریه قلم ها

دوست دارم نوشتنم بوی باران بدهد.

رنگ پاییز داشته باشد.

به صدای کوچ پرستوها باشد و به لطافت پر قو.

طعم انجیر درخت توی باغچه را بدهد.

ظرافت قالی کرمان را داشته باشد.

گاهی حس گریه را تداعی کند، سبک، آرام، ساکت.

گاهی قاه قاه خنده را ساز کند، پرشور، با سر و صدا، مُسری.

دوست دارم دست هایم لکه لکه پر از جوهر خودکار باشد.

دوست دارم از اتاقم بوی کاغذ بلند شود.

دوست دارم روی همین دفتر خوابم ببرد.

دوست دارم روی میزم یک عالمه خودکار و مداد باشد.

دوست دارم برای همیشه نوشتن را دوست داشته باشم...!

2

قلب استکان

1 ماه،1 هفته پیش

 

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد. درست در ساعات انتهایی نوازش سیاره ما با دست های خورشید. آسمان نقره فام شده از ابرهای بارانی نیم ساعت پیش حالا رفته به آبی روشنش باز می گذشت و داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد.

در ایوان خانه نشسته بودیم؛ من بودم، او هم بود، تنها صدای حاظر در صحنه سقوط مرگبار آخرین قطرات لشکر باران بود از ناودان فلزی نیم زنگ زده ای که خود را به آغوش خاک خیس گلدان شب بوی سفید می انداختند. رایحه خاک باران خورده، معرف حضور هر دلباخته ای در این جهان، با ترکیب بوی زعفران چای داخل سینی در کنار قندان بلور دست به دست داده بود تا شرایط دیوانگی را بیشتر مهیا کند.

دیدمش که دست جلو برد و انگشتان سرخ شده از سرمای باران پاییزی را دور استکان حلقه کرد. به تن گُر گرفته استکان بیچاره چقدر سریع عرق شرم نشست و از گرمای جوشنده درونش دیگر دست های او سرد و سرخ نبود، گرم گرم شده بودند. با چشم های خود دیدم با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است، نفس من و استکان را بهم گرفت؛ دلبرانه چای مینوشید و قبل استکان می ایستاد...

1

تمبر آبی

1 ماه،2 هفته پیش

در حرج و مرج این دنیای شلوغ، ما بین هر چیزی که به قول مردم این زمانه "مد" و "ترند" میشود، نمیشود یک نفر یپدا شود تا دوباره نامه نوشتن را روی کار بیاورد؟ حسی در اعماق قلبم این روزها میخواهد بخشی از وقت هفته هایم را به رفتن به دفتر پست اختصاص بدهم، نه فقط برای تحویل گرفتن بسته سفارشی یا پیگیری ارسال گواهینامه و کارت ملی... دلم میخواهد برای تحویل دادن یک نامه با تمبر آبی وارد اداره پست بشوم و یا منتظر باشم تا مسئول صندوق نامه های تازه رسیده ای را که به نام من است تحویل دهد. دلم یک صندوق پست نیمکره ای نارنجی رنگ جلوی درب خانه مان میخواهد. از همان هایی که وقتی صدای زنگ پستچی دوچرخه سوار شنیده میشود، بدو بدو از خانه بیرون میپری و درب آهنی کوچکش را باز میکنی و بعد هم با یک بغل از نامه های مختلف و روزنامه چاپ صبح و مجلات نشریات خاص به خانه باز میگردی... بیایید وسط ترند شدن این همه چیزهای عجیب و غریب، نامه نوشتن را ترند کنیم...:)

2

خونه نبات

2 ماه،1 هفته پیش

 

تشریف بیارید... 

نبات

0

اگر قیامتی بود:)

2 ماه،2 هفته پیش

حقمون دنیای زیباتری بود...

اگر قیامتی وجود داشته باشه اونجا میخوام از ته دل جار بزنم بگم هر مجازاتی که حاصل گناه هامه نوش جونم اما بزارید عذاب عوضی هایی که دنیا رو برامون جهنم کردن با چشمام ببینم شاید یکم از داغ دلم کم بشه...:) 

1
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای آنه شرلی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده