تا دیش از پا گذاشتن به سن بزرگسالی زیاد از خدا طلب نرگ میکردم یا حداقل یک ساعت دیگه مردنم برام مهم نبود. اما پا گذاشتن به بزرگسالی و جدی‌تر شدن زندگیم باعث شده دونه دونه دونه هدف به زندگیم اضافه بشه و بخوام که زندگی کنم... 

دخترای خوابگاه خیلی جدی درباره جمع کردن وسایل ضروری تو یه کیف حرف میزدن، چون ممکنه حتی همین امشب هم درگیری پیش بیاد، جدا منو میترسونه. 

من نمیخوام بمیرم

میخوام زندگی کنم. میخوام تک تک کارایی که تو دفتر آرزوهام نوشتمو انجام بدم. 

اما اگر مردم هم امیدوارم اتاقم به همون شکل قبلی بمونه و ای کاش سنگ قبر برام نزارن و بزارن خاکی بمونه...:)