ــ کی خسته است؟؟

+ دشمن!

ــ حالا دیشدین دیرین نانای نای 🧑🏿‍🩰 

+دیشدین دیرین لالای لای  🤸🏿

 

روزهایم خیلی سریع می‌گذرند.

خیلی سریع! انقدر که نمی فهمم کی امدند و نشستند و چای خوردند و رفتند!

اما اصلا اشکالی ندارد، اتفاقا عاشق اینم که سریع می‌گذرند چون این یعنی ...می‌دانی یعنی چه؟

نه. نه! داری طرف اشتباهی را نگاه می‌کنی.

استکان های چای را نشمار!

هرچقدر روزهایم سریع تر می‌گذرند شبهایم طولانی ترند ، به هرحال شب و روز دو سر یک طاقه اند.

و هرچقدر شبهایم طولانی تراند، ساعات بیشتری خواهم خوابید و اگر ان خوابها بدون کابوس باشند ــــ که به لطف آغوش سرد و دنج سرمای شب هنگامی هستند ــــ لذتی که خواهند داشت دوچندان می شود.

و من سعی می‌کنم...سعی می‌کنم بیشتر بخوابم.می‌خواهم ببینم چقدر می‌شود این عرض و طولم را بکشم؛ مثلا چند روز، چند ماه یا چند سال؟

حالا که به اینجا رسیدیم این راهم باید بنویسم که کابوس هایم دیگر نه در خلوت دنج شب، بلکه در کنج عزلت روز گرفتارم می‌کنند، نمونه اش هم دندان هایم که فرسودگی روانم را الگو کرده؛ بعد دو دهه و اندی ناقابل حالا پوسیده اند ، ان هم زیرلایی و میانه.خوشم می آید فهمیده اند هرچیزی میانه اش خوب است . 

اما...اما کابوس خوارهایی هستند که خداراشکر نجاتم بدهند، هستند، منتها انتها دارند؛ حقیقتی است که باعث می شود بنویسم: دچار شکستگی احساسی شدم.

دیگر اینکه خداراشکر که نارنگی هست.

می شود نارنگی خورد، نارنگی بویید، نارنگی را چید.

نارنگی خیلی دوست داشتنی است، نه؟

خیلی دوست داشتنی است.

نارنگی همان بوسه های قلقلک اور و بغل های سرد ناگهانی پاییز اند.

من اینطور فکر می‌کنم.