ـــ من به خاطر انکه عسل فروشان عمری فریبم داده بودند، ممکن بود خودکشی کنم یا عسل فروشان را قتل عام کنم، واگر نکردم، به جای ان، درخلوت، بسیار گریستم، و، گریستم.

[عاشقانه ارام]

 

دارم نمی توانم.

و اتفاقا مسئله همین است.

اینکه دارم نمی توانم.

چرا؟

چرا دارم؟

از کی داشتم؟

و چطور داشتم؟

و چرا هنوز دارم؟

دوست ندارم شبها را بخوابم.

دوست دارم شعر بخوانم، داستانهای ناتمام ام را بخوانم، نقاشی بکشم، چای بنوشم، پای پنجره بنشینم و از ماه تعریف کنم، دوست ندارم شبها را بخوابم.

و من فکر می‌کردم این فقط برای تابستان است، حالا می بینم فرقی در فصلش ندارد، با شبهارا خوابیدن ذاتا مخالفم.

اما...اما صبح ها بعد از طلوع، بعد از اینکه خورشید سرجایش جا افتاد و گنجشکها غوغا کردند و دیگر سحر نبود، خیلی خوابم می‌آید.

انقدر که تا عصر بخوابم ، و این اشتباه است پس بنابراین فقط تا یکساعت مانده به ظهر می خوابم.

می‌خواهم خودم را تبرئه کنم که لابد خون آشامی چیزی هستم اما حتی خون اشام ها هم مقداری در افتاب ظهرگاهی قدم می‌زنند، آن هم با لذت؟

از آفتاب مستقیم هم بیزارم.

درحقیقت ازهمه ــــ

توضیح دادنش خسته ام می کند.

شاید یکی از آن نفرین های بوشاسبی یا بلفگوری چیزی باشد؟ هان؟

چطور خلاص شوم پس؟

درمانگری چیزی؟

اه خدای من.

کجای کارم؟

قلبم هم مشکل پیدا کرده....

هرچه دم دستش باشد برمی‌دارد، می‌بلعد، دوست می‌دارد.

حالا آشفته خانه‌ای ساخته آن سرش ناپیدا.

از رهگذری که تنها سه ثانیه به موازات هم عبور کردیم تا کلاغی که به طرز دوست داشتنی آب می‌نوشید، قلبم آنقدر حریص شده که گستاخانه و  آشکارا یا پنهان داد می‌زند دوستش دارم، دوستش دارم، دوستش دارم.

احتمالا این هم یکی دیگر از همان مرض های قابل درمان است که فعلا روانم را مسموم کرده؟ نمی‌دانم دلپیچه گرفتم.

احساس می‌کنم در تظاهری بزرگ گیرافتادم.

تظاهری که به نحوی به خودم قبولانده و بعد زیر زیرکی فراموشش کرده باشم.

این روزها از شنیدن حالت تهوع می‌گیرم، از حرف زدن حالت تهوع می‌گیرم، از خواندن حالت تهوع می‌گیرم، همه چیز به طرز خسته کننده ای حالت تهوع برانگیز و حوصله داغون کن است.

ناگهان انقدر بی صبرم که هرچیز کوچک و درشتی دم دستم باشد را به طرز وحشیانه ای می‌شکنم، دندانهایم را انقدر بهم می‌فشارم که فکم اعتراض کند و بعد انقدر کم طاقتم که سر هر خط عبوری بخواهم پنج بار رفت و برگشتی گریه کنم.

چطور اینقدر لوس شدم؟

خدا کی درستم می‌کند؟

خدا دارد درستم می‌کند.

به زودی.

انقدر دور می روم که برسم به نقطه شروع.

بعد برای اخرین بار تمامش می‌کنم.

ان هم به درستی.

این هم قول بنداگشتی.