رسیدم.
خسته ام.
دل تنگم .
همه طول اتاق ها را طی میکردم و اشک می ریختم ،بغض میکردم، گریه کنان لب گزیدم.
خیلی دلم تنگ شده.
مدام فکر میکنم این نمی تواند حق ما باشد.
دلم برای دوباره شنیدن نفسهایشان پر پر میزند، از ان پر پرهای مسری که به هرگوشه و کناری سرک میکشد.
من فقط بیشتر گریه کردم.
دلم تنگ شده.
دلم تنگ شده.
از همانم لحظه خداحافظی دلم برایشان تنگ شد، همچنان تنگ می شود و خواهد شد.
فکرنمیکنم به فردا برسم ،تا ان موقع دلم شکسته و پژمرده شده.
من دلم براشون تنگ شده.
Qmarth 2 روز،7 ساعت پیش