"من هرکاری کردم جز استفاده کردن از اسم تو.

این یک رویا است یا واقعا زندگی می‌کنیم؟

سراب است.

سراب.

ولی توکه ترکم نمی‌کنی؟"

 

سرم کمی می پیچد ، کمی غمگینم ، کمی از این و آن حالم بهم می خورد ، کمی زیادی از خودم دورم و آنجا ، آنجا که همه عشق سرچشمه دارد .

چقدر دورم.

انگار هربار چیزی درون سرم میکوبد که پایین و پایین تر ، قلبم مدام رعشه می رود و من دلم برای کیک های وانیلی تنگ شده ، برای کلوچه های پرتقالی، برای شیرکاکائو های داغ پاییزی در ان پس کوچه های سرد شلوغ.

برای بدون مشغله بیرون رفتن.

برای اولین باری که عاشق ان اهنگ شدم.

در حقیقت امیدوارم که هرچه زودتر از شر این زمین رها باشم ، اما اینطور نیست که بخواهم تنهایی همه چیز را رها کنم.

گاهی درک این موضوع برای خودم هم سخت می شود.

گاهی فکر می‌کنم شاید حق با آنها باشد و من زیادی فکر می‌کنم، زیادی حس می‌کنم، زیادی واکنش نشان می‌دهم.

اما این فقط یک فکر است، قرار نیست جلسه یا صورت حسابی برایش بنویسم.

فکرهارا چیکار می‌کنم پس؟

خوب از وقتی دستم را ان شب باد سرد بوسید و از سوزش و سوختن وحشتناک غم‌انگیز مستأصل کننده ام نجاتم داد، این پوست سفالی ام انقدر حساس شده که دیگر طاقت حباب ساختن ندارد.

فرسوده شدیم، جفتمان.

پس حالا کارهای باحال تری می‌کنیم، با دی اکسیدهایمان رنگ قرمز می سازیم،رنگ سبز، آبی و گاهی هم فقط سایه هارا دنبال می‌کنیم .

نقشه‌ی خودمان را با انها می‌کشیم، بعد هم چای می نوشیم.

یا شاید حتی اب قند؟

به طریقی باید جلوی غش کردنمان را بگیریم.

به هرحال همه که بابا خرسه ندارند تا تدی صدایش کنند.تا بخواهند محکم تر در اغوش فشرده شوند.

ولی عجیب است خاله خرسه همیشه دنبالمان می‌کند، چندتا سرم را باید برایش پست کنم؟

دیشب که اب درون باغچه می ریختم و خاک زیر نوازش اش حرکت می‌کرد، ان یکی سرم را دیدم خزه خورده پر از پیچک، لب زد: چایی اش را خورد؟ گفتم نه هنوز، هنوز استکانش را شکسته.

غل خورد رفت زیر می .

همان می سیاه بختی که با بیل شاخه هایش را زدند، حالا نصفش پژمرده شده.

بقیه گلهای باغچه خاک زیرشان انقدر تازه بود که غریبگی می‌کردند.

زمزمه می‌کرد بدو عزیزم بدو.