You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: تـو؟

وسواس یک مدفون شده

1 روز،5 ساعت پیش در تـو؟

"من هرکاری کردم جز استفاده کردن از اسم تو.

این یک رویا است یا واقعا زندگی می‌کنیم؟

سراب است.

سراب.

ولی توکه ترکم نمی‌کنی؟"

 

سرم کمی می پیچد ، کمی غمگینم ، کمی از این و آن حالم بهم می خورد ، کمی زیادی از خودم دورم و آنجا ، آنجا که همه عشق سرچشمه دارد .

چقدر دورم.

انگار هربار چیزی درون سرم میکوبد که پایین و پایین تر ، قلبم مدام رعشه می رود و من دلم برای کیک های وانیلی تنگ شده ، برای کلوچه های پرتقالی، برای شیرکاکائو های داغ پاییزی در ان پس کوچه های سرد شلوغ.

برای بدون مشغله بیرون رفتن.

برای اولین باری که عاشق ان اهنگ شدم.

در حقیقت امیدوارم که هرچه زودتر از شر این زمین رها باشم ، اما اینطور نیست که بخواهم تنهایی همه چیز را رها کنم.

گاهی درک این موضوع برای خودم هم سخت می شود.

گاهی فکر می‌کنم شاید حق با آنها باشد و من زیادی فکر می‌کنم، زیادی حس می‌کنم، زیادی واکنش نشان می‌دهم.

اما این فقط یک فکر است، قرار نیست جلسه یا صورت حسابی برایش بنویسم.

فکرهارا چیکار می‌کنم پس؟

خوب از وقتی دستم را ان شب باد سرد بوسید و از سوزش و سوختن وحشتناک غم‌انگیز مستأصل کننده ام نجاتم داد، این پوست سفالی ام انقدر حساس شده که دیگر طاقت حباب ساختن ندارد.

فرسوده شدیم، جفتمان.

پس حالا کارهای باحال تری می‌کنیم، با دی اکسیدهایمان رنگ قرمز می سازیم،رنگ سبز، آبی و گاهی هم فقط سایه هارا دنبال می‌کنیم .

نقشه‌ی خودمان را با انها می‌کشیم، بعد هم چای می نوشیم.

یا شاید حتی اب قند؟

به طریقی باید جلوی غش کردنمان را بگیریم.

به هرحال همه که بابا خرسه ندارند تا تدی صدایش کنند.تا بخواهند محکم تر در اغوش فشرده شوند.

ولی عجیب است خاله خرسه همیشه دنبالمان می‌کند، چندتا سرم را باید برایش پست کنم؟

دیشب که اب درون باغچه می ریختم و خاک زیر نوازش اش حرکت می‌کرد، ان یکی سرم را دیدم خزه خورده پر از پیچک، لب زد: چایی اش را خورد؟ گفتم نه هنوز، هنوز استکانش را شکسته.

غل خورد رفت زیر می .

همان می سیاه بختی که با بیل شاخه هایش را زدند، حالا نصفش پژمرده شده.

بقیه گلهای باغچه خاک زیرشان انقدر تازه بود که غریبگی می‌کردند.

زمزمه می‌کرد بدو عزیزم بدو.

1

این فقط یک حال است.

2 هفته،5 روز پیش در تـو؟

باید فرار کنم.

 از این قرار فرار کنم.

عزیزم، تو... تو مرا می‌ترسانی.

نگاه کردنت مضطربم می‌کند.

شنیدنت قلبم را به تپش می‌اندازد.

اطرافت بودن دردمندم می‌کند.

من از تو می‌ترسم.

خیلی، خیلی از تو می‌ترسم.

دلم می‌خواهد به جای خیلی دوری از تو فرار کنم، دلم می‌خواهد جوری فراموشت کنم که انگار هرگز نبودی، دلم می‌خواهد نباشم.

اسیر دوست‌داشتنت، محکوم به باور کردنت، مشتاق لمس کردنت.

دلم می‌خواهد هیچ‌کدام از این‌ها نباشم.

نمی‌دانی، اما گاهی آرزو می‌کنم حتی از صد مایلی سایه‌ات هم گذر نکنم. کاش نمی‌خواندمت. چطور کار به اینجا رسید... چرا این‌طور شد؟

چطور باید بفهممت؟

انگار تمام این عمر من محتاج اینم که بهتر بفهممت.

اگر آن‌قدر در آغوشت بگیرم که نتوانم از تو جدا شوم، اگر هر شب به وجودت پناه ببرم، اگر سایه‌هایمان به هم گره بخورند... آیا بعد بهتر می‌فهممت؟

نمی‌دانم، شاید این منم که نمی‌توانم بفهمم. احتمالاً باز مشکل از من است، احتمالاً نه، قطعاً همین‌طور است. چه کار کنم؟

مرا می‌بخشی؟ اما چرا از اولش جلویم را نگرفتی؟ چرا راهت با راه من یکی شد؟ چرا شعاعت موازی شعاع من بود؟

چرا... چرا...

می‌دانم نباید انتظار بیشتری داشت... چطور می‌توان داشت؟

تو همیشه بی‌رحم بودی، بی‌دلیل مهربانی، بیش از حدی که باید توجه می‌کنی، زیادی دوست‌داشتنی هستی، کاری می‌کنی به تو فکر کنم، وابسته‌ام می‌کنی، به بودن و داشتنت عادتم می‌دهی، رامم کردی...

بعد از معادله‌مان خارج می‌شوی، متوجه می‌شوم یک متغیر بودی، یکی از همان ایکس‌های مجهول و دست‌نیافتنی.

اشکالی ندارد اگر قرار نیست در آخر با هم به تساوی برسیم، یا یک مجموعه را با هم به اشتراک بگذاریم.

مادامی که بتوانم ببینمت، در اطرافم حست کنم، حتی اگر در آن طرف نامعادله‌ها باشی، خوشحال خواهم بود.

می‌پرسی واقعاً؟

خوب، این تو هستی.

تو.

تو دستم را نمی‌گیری، وقتی اشک می‌ریزم نمی‌فهمی، هیچ‌وقت قرار نیست مرا بشنوی، موهایم را نمی‌بافی، در آغوشم نمی‌گیری، برایم داستان نمی‌خوانی...

تو وقتی اشکهایم را می بینی برایم خشمگین می‌شوی، اگر راهم را گم کنم دنبالم می‌گردی، حتی وقتی دیوانه‌وار می‌خندم غم را در چشم‌هایم می‌بینی، مطمئن می‌شوی زمستان‌ها شیرینی کافی دارم، وقتی دلواپسم با لبخندهای گرمت در آغوشم می‌گیری، ابله‌بازی‌هایم را بی‌صدا تحمل می‌کنی.

شرم‌آورترین چیزهایم را به تو گفتم و تو... تو شانه‌ات را برای تکیه دادن به من قرض دادی.

بله، تو دستپاچه ام می‌کنی، به خاطر تو کارهای خجالت‌آوری می‌کنم، خطوطی را می‌نویسم که حتی فکرش را هم نمی‌کردم.

یادت می‌آید آن روز عصر، با لبخندی برگشتی و گفتی که من همیشه مشکوکم؟ می‌دانی قلبم آن‌قدر تپید که درد گرفت؟

وقتی با شوخی می‌گفتی «یانگ، حلقه‌ای ناتمامم؟».

آن روز چطور، وقتی می‌گفتی همه‌ی کلماتی که با هم در میان گذاشتیم را واو به واو از حفظی؟ نمی‌دانی چقدر وحشت کردم .

آن روز که با دقت خیره شدی به چشم‌هایم و بعد خیلی جدی گفتی: «چشم‌هایت قهوه‌ای سوخته اند.» آن روز دلم می‌خواست چشم‌هایم را از حدقه خارج کنم. چرا باید به آن‌ها خیره می‌شدی؟ کاش به من نگاه می‌کردی.

دلم می‌خواهد کل دنیا را برایت فتح کنم، دلم می‌خواهد در دنیایی دور از دسترس تو زندگی کنم، امیدوارم ساعت‌ها در آغوشم بگیری، امیدوارم هیچ‌وقت دوباره نبینمت، آرزو می‌کنم دوستم داشتی، آرزو می‌کنم هرگز نمی‌شناختمت.

اطراف تو نفس کشیدن سخت است، اطراف تو ایستادن سخت است، اطراف تو مستقل بودن سخت است، اطراف تو به خودم توجه کردن سخت است، اطراف تو عاقل ماندن سخت است، اطراف تو آرام بودن سخت است، اطراف تو عاشق نشدن سخت است.

حالا من فقط نوارهای خاطراتمان را دارم، یک مبل خالی و ساعت‌های متوالی خیره شدن به تصاویر گذرای تو.

کاش دست از سرمان بردارم.

کاش دست از سرم برداری.

کاش دست از سرت بردارم.

 

پ.ن: تو که آمدی، هرچه داشتم با خودت بردی. تو که معتاد بوسیدنم کردی... عزیزم، من از تو می‌ترسم. از تو می‌ترسم.

3

دیوانه منم

4 ماه پیش در تـو؟

مستِ کدام می‌خانه‌ام؟

جامِ کدام می‌ باده ام؟

چرا از لبخندت درمانده‌ام؟

نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟

کاش روزی برایم گریه کنی

همانطور که برایت گریه می‌کنم

1

رمان نارنجی

4 ماه،1 هفته پیش در تـو؟

اه لیلی من .

شیرین من.

احمق من.

عزیز من.

گربه کوچک بیچاره خیس شده.

کاش می توانستم به اسمت صدایت کنم.

کاش می توانستم بیشتر در ان رویا پیش تو می ماندم.

کاش امروز صبح بیدار نمی شدم.

کاش رویای در نفست حبس شدن طولانی تر بود.

دلم نمی خواست پلکهایم باز شوند.

دلم نمی خواست ذره ای از اغوشت دور شوم.

ولی اینطور نیست زندگی حول خواسته هایم بچرخد که.

اگر اینطور بود اصلا قرار نبود انقدر در آغوشم باشی.

یا انطور وسوسه ام کنی برای بیشتر ناز کردنت.

یا قرار باشد بد جوری دلم بخواهد بوسه ای هدیه لبهای خاموشت کنم.

همان لبهای منحنی قوس داری که همیشه با خنده های بی موردشان روی اعصابم بودند ، سکوتشان ازاردهنده و انحنای شان کبود می‌شد.

اه...

چرا اینقدر صمیمی بودن با تو حس خوبی داشت؟ چرا ان نزدیکی اشنا به نظر می رسید؟من از تو متنفر بودم ، توهم همینطور مگر نه؟ بگو آره...

بگو آره تا به نحوی خودم را قانع کنم اینها فقط وهم و رویا بودند و قرار نیست ان حس خوب پروانه ای دلیلی برای چیزی باشد.

بگو دیوانه ام که تمام امروز از فکر به ان لحظه شوق و اشتیاقی دیوانه وار دارم ، انقدر که به تورم شکر هم می خندم.

هرچقدر می خواهد متورم شود اصلا.  حالا دیگر نیازی به شکر ندارم. من هم عاشق طعم های تلخ شدم مثلا همان تلخی دلنشین و اشنایی که طعم بوسه ات بود.

حالا این طعم های تلخ به طرز عجیبی بیش از حد برایم شیرین اند. خیلی دلچسبند.

چرا زودتر نفهمیدم این طعم تلخ اینقدر محشر است؟

دیگر چه نیازی به نیشکر و چغندر دارم؟

بگو عزیزم توهم طعم های شیرین متفاوتی پیدا کردی؟

اه کاش می‌شد صدایت را می شنیدم که زنیکه دیوانه خطابم میکنی.

وای.

اما تو که همیشه با من مودب بودی.

تو خیلی کمکم میکنی ، وقت و بی وقت ، بدون انکه نیاز باشد هیچکداممان خبر دار شویم.

می بینی چقدر دوست داشتنی هستی؟ پس درکم میکنی از تو متنفر باشم. تو همیشه برایم ترسناک بودی ، نمی دانی چقدر خیره شدن به چشمهایت به تنهایی برایم نفس گیر بود . با بهانه اوردن خسته ات نمیکنم پس حالا به نظرت  کداممان مقصر این رویای وحشتناک کفر امیزیم؟ 

0

آنطور که باید، نه

8 ماه،1 هفته پیش در تـو؟

شکلات مخملی با روکش کاراملی عسلی و تزئینات بیسکویتی و مغزیِ مارشمالو.

ای شیرین.

می دانی؟

فکر می‌کنم من هیچ‌وقت پیشت نبودم...

متاسفم.

متاسفم.

متاسفم.

ولی می‌دانم این به هیچ عنوان صادقانه به نظر نمی‌رسد.

پس باز هم متاسفم.

شاید اگر بنویسم دلم می‌خواهد از تو متنفر باشم اما نمی‌توانم، صادقانه‌تر باشد؛

ولی این هم ریاکارانه است.

راستش را بخواهی دلم می‌خواست یک‌بار هم شده به من صدمه بزنی

و بعد بگذاری من هم عمیقاً پس‌ات بزنم.

این را صادقانه می‌نویسم.

به نوعی، وقتی به آن گذشته‌ای که کنارت گذراندم فکر می‌کنم

مدام جایی از قلبم باران می‌بارد.

تمام آن لحظات چیزی بیشتر از یک خط صافِ کمرنگ و کمی زاویه‌دار به نظرم نمی‌رسد.

این در حالی است که می‌دانستم برای پیوند خوردن در خاطرت ،باید یک اوج بسازم 

و بعد یک سقوط ، پر از خنده‌های کوتاه و بلند.

من دوست افتضاحی‌ام، متاسفم.

همه‌چیز را بیش از حد یکنواخت پیش بردم؛

شاید چون عاشق آن شتاب ثابت بودم؟

آن‌قدر غرق نقطه گذاشتن بودم

فراموش کردم هنوز جمله تمام نشده،

هنوز بند به پایان نرسیده.

اما می‌دانی؟

گاهی احساس می‌کنم حتی موضوعی هم

برای نوشتن همان چند صفحه نبود.

خیلی بدجنس به نظر می‌رسم؟

به گمانم از این‌که برایم ترحم کنی خوشم می‌آمد.

شاید هم صرفاً از این‌که

در آن عصرها

سایه‌ام کشیده شده

تا با دیگری ترکیب شود،

لذت می‌بردم.

برای همین تلاش می‌کردم همیشه بی‌ضرر به نظر برسم؛

از هیجان‌های کوتاه و بی‌اهمیت کنار تو به جیغ‌های کوتاه متوسل می شدم.

سعی می‌کردم سفید باشم.

حالا فهمیدم پنهان کردن این سیاهی

در آن تظاهرِ سفید ، خیانت بزرگی بود که من به تو کردم.

کاش این را می‌فهمیدی.

کاش از من متنفر می‌شدی.

کاش فراموشم می‌کردی.

کاش…

امیدوارم همان‌طور که روز و شب

بر سر آن دو نقطه‌ی تقسیمِ زمان

مدام به کشمکش می‌افتند،

همان‌طور که گرگ‌ومیش شب

از سحر قابل تشخیص نیست،

همان‌طور که غروب‌ها را فراموش کردم،

چیزی از من در آن قلب نازنینِ بزرگِ گرمت نمانده باشد.

.

.

نمی‌دانم.

0

آیینه ها بازتاب می شوند؟

8 ماه،1 هفته پیش در تـو؟

من راجع به تو نمی نویسم 

من .....

تو خیلی بی رحمی.

چطور توانستی بعد این همه مدت بیایی و سوار همان کالسکه ای شوی که من هستم ، همانقدر بیخیال زل بزنی به من و بپرسی 

آبنبات داری؟

درحالی که جفتمان می دانیم تو هیچوقت خوراکی های خوشمزه و قند دار نمی خوری چرا که قلبت 

به این طعم های شیرین حساسیت دارد و تو ، عاشق آن طعم های شور و تلخی.

منظره ی تمام سفید بیرون را بهانه ای کردم تا اگر چه پیش تو بودم ، همراهی ات نکنم.

ولی تو مدام سوال می پرسیدی.

نگذاشتی در خیال شیرینم بمانم.

پرسیدی چرا می خندم.

کاش می‌شد به اندازه آن دانه برف های بیرون سکوت می کردی.

گفتم به خاطر آن سرسره مارپیچ و تاب کوچکش ، به خاطر آن درختی که نه کاملا کج است نه راست.

به خاطر آن منظره.

و بعد فقط صدای نفس کشیدن های تو بود.

کاش می‌شد زودتر  پیاده می‌شدم .

پیاده می شدی.

در آن خیال خیالم به تو گفته بودم  هربار پیش تو بودن دردی طاقت فرسا ست که به تمام من بودن تحمیل می شود تا تو به یقینم برسانی ، من نیستم.

و تو حتی تظاهر به شنیدن هم نکردی.

چرا هربار برمی‌گردی یا برمی‌گردم؟

تو یک کابوسی.

چطور توانستی آبنبات شیرینم را بخواهی

وقتی از همان اول می‌دانستی

قرار نیست نگهش داری؟

0

شمس شموس‌من

8 ماه،3 هفته پیش در تـو؟

اولین باری که دیدمت نگذاشتی یا نشد ، دقیق نمی دانم ولی آغوشی نبود. یادت می آید چقدر گریه کردم و از تو پرسیدم که چرا؟

و این باری که آمدم دیدمت، دستم را گرفتی بردی به جهانی که آسمانش همه شکسته بود. وچقدر قشنگ می درخشید . و چقدر آبی اش زیبا بود.

بله مرا بردی اندرونی همان‌جایی که با کنجکاوی های نا به جایی که در خور یک مهمان نیست یافتم .

ولی من که مهمانت نیستم نه؟ 

من آمده ام که همیشه بمانم .

از همان اول چنین قراری بود ، حتی اگر من حالا یادم نمی اید تو که هنوز به خاطر داری نه؟

تو گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد با ذوق مابین آن شیشه شکسته ها سرک بکشم ، 

گذاشتی هرچقدر دلم می خواهد برای خودم از تحسین چرخ بزنم.

مرا بردی گذاشتی نزدیک خودت .

خیلی خیلی نزدیک .

و چه آغوش بزرگی نصیبم کردی .

و باز پرسیدی اگر هنوز چیزی می خواهم....

ولی من با هربار نگاهت همه آن چیزی که برایش آرزومند بودم فراموش کردم.

آخر چطور می شود آن نگاه سبزت

را دید و مسحور نشد ، می توانستم احساس کنم به نگاه احمقانه ام می خندی، نمی دانم لبخند بود یا پوزخند ، اما خواهش میکنم بگو که از من متنفر نیستی.

می دانستم تو هم منتظر بودی ، احساس اش می‌کردم .

و می دانم هنوز هم منتظری تا بازهم بشنوی .

و تو چقدر عزیزی که باز هم حاضری تا بشنوی.

می دانستی هربار سعی میکنم منحنی های طلایی در میان ان نور سبز نگاهت را بشمارم شکست می خورم؟ گفتم که کنارت بودن ، همه قوانین و اصولی که می دانم را با خودش به فراموشی می کشد.

کاش می شد همیشه با تو بود .

شاید که اینطور روزی می فهمیدم ، آنچه که روزی قسم خورده بودم چه بود وچرا.

تا وقتی زمان رفتن رسید متوجه چرا هایی که اطرافم پرسه می زدند، نشدم.

چرا؟

چرا؟ ____ چرا بعد از آن همه مدت فقط دوبار بوسیدم ات؟ آن هم هرگونه را فقط یکبار؟

انگار دفعه سومی نیست ، و یا چهارمی و بعد پنجمی.

و حالا می فهمم این خیلی نا امید کننده بود .

ولی چرا تو چیزی نگفتی ؟ چرا تو بیشتر نخواستی ؟ باید بیشتر می بوسیدم ات .

در کنونی که برگشته و بی تو تنها مانده ام ..باید مدام از خودم بپرسم و امیدوار باشم تا به طریقی جوابی سر بزند.

 

اما می دانی ___ از من دلخور نشو.

من هم تازه بوسیدن یاد گرفتم .

به لطف تو چیزهای جدید زیادی یاد گرفتم .

و چقدر من همه چیز در مورد تورا دوست دارم . آن نگاه سبز طلایی نور بخش ات ، آن سکوت اطرافت ، آن زمزمه های دلنشین مناجاتت ،

از آن دیوارهای محکم چهار گوشه سقفی که تو زیرش می نشینی تا دونات های مخصوص ات و آن شیرینی آلمانی های شکلاتی و آن بامیه ها...و از همه شیرین تر آغوشی که هدیه می دهی.

و آن آرامش هر لحظه اطراف تو بودن.

حالا می خواهم هر لحظه تو را پیدا کنم ، و هر لحظه اینجا باشی .

در هر تپش ، در هر جریان.

در هر نفسی که میکشم.

 

پ.پ.ن: و بی نهایت خدارا شکر که من هربار از پیش تو برگشتم تب کردم :)

پس تو هر بار مرا بطلب و شفاعتم کن که من بی نهایت محتاجم

 به این که دوستم بداری 

به تو :)))

که

ای شاه پناهم بده.

0

با من بشمار

9 ماه،2 هفته پیش در تـو؟

 

چرا اینقدر لبخند می زنی ؟

جواب نمی دهی __ فقط آرام تر،کشدارتر می خندی .

مثل همیشه.

انگار دوباره باید نگاهت کنم.

از چین های دور چشمت معنا بیرون بکشم .

تمام آن انحنا ها را به تنهایی تفسیر کنم.

مثل این است که نقابها زود ترک می خورند؛

مثل این است که بازی کردن پشت پرده ، هیجان انگیز تر از روی صحنه است ؛

مثل این است که در نور رقصیدن، سخت تر از تماشاکردن است؛

مثل این است که بر شروران شرارت کردن،خوشحال کننده تر است.

مثل این است که بازی کردن برای سرگرم شدن لذت بخش تر است.

مثل این است که شیرکاکائو از پاپ کرن سزاوار تر است.

اما سرزنش ام نکن اگر با کلاویه های تو همگام نیستم.

تبر برداشتن، سخت است .

درکِ شرارت واقعی، سخت است .

پیدا کردن دست هایی که پشت پرده نخ هارا می کشند، سخت است .

دیدنِ آن‌ها که پشتِ آن نورِ رنگین پنهان شده‌ اند،سخت است.

دنبال کردن خطوط محوی که ترسیم کردیم سخت است.

اما فراموش کردن دیالوگ هایی که بارها تمرین کردیم ــــــ دشوار تر است.

امتحان نکردن طعم های جدید ، مانع میلم شدن هم خسته کننده است.

خودت بهتر می دانی طعم های تازه چقدر وسوسه آمیز اند.

حالا از من می خواهی نه تنها شاید های خودم که شاید های تو را هم بپذیرم؟

انگار با ضرباهنگ محکم ات می خواهی سرزنشم کنی، ولی من طفره رفتن را بلدم ، می دانی؟

هربار کلاه ات را اینقدر محترمانه تکانه نده .

کسی متوجه کنایه ات نمی شود .

با من از هیجان پرده آخر زمزمه نکن .

بهتر از هرکسی می دانی ما هردو اسیر این نمایشیم.

فقط جایی که تو ایستاده ای، درخشان تر است .

متعجب ام چطور کسی به دستکش های لکه دارت شک نمی کند.

همه انقدر مشغول پنهان کردن لکه های خودشان اند

که تو را نمی بینند.

به همین دلیل تو مفتخر ان طور مغرورانه ایستاده ای .

تو زودتر از همه فهمیدی؛

در عطر عود و آن دودهای سفید، حضورت را کمرنگ می کنی؛

نفوذ کردن را بهتر از من بلدی.

کاش یادم می دادی.....

چطور زیر ان همه نور و همهمه هرگز گرفته نشدی؟

کاش می شد خودت را می دیدی ، چرا اینقدر خیره کننده ای ؟

لکه سیاهی که به طرز دیوانه‌واری خیره کننده است، چه کودکانه برای جلب توجه التماس می‌کند —

و حتی از اشتیاق خودش هم بی‌خبر است.

باز، ضرباهنگت را تندتر می‌کنی؛

چطور فهمیدی دوباره طفره می‌رفتم؟

به طرز ماهرانه ای، نگاهم را منحرف میکنی.

انگشتانت روی پیانو می رقصند .

از متفاوت بودن نجوا می کنی،

وهمه محو لبخندی شدند

که مثل صاحبش بیش ازحد می‌درخشد.

چه کسی باور میکند از عمیق ترین بخشِ تاریک آن پشتِ صحنه امده ای؟

مثل این است که با چشمک ها و شیطنت هایت می خواهی هشدارم بدهی .....

اما اینبار اشتباه کردی.

من می دانم.

تو .

تو به تنهایی.

تو اینجا از همه خطرناک تری .

 

خوشحالم اسمت را هرگز نشنیدم؛

دیدنت به تنهایی خفه کننده است ـــــ چه رسد به گفتنِ اسمی که مالِ توست.

برای همین ،

من هم یک شرورم.

امیدوارم

هیچوقت

به هم برنخوریم.

دیگر نه.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده