سردردم نمی ذاره بخوابم.
غذا بخورم یا کتاب بخونم.
اسب سفیدمم که گم شده....
کی پرچم رو تپم می ذارم پس.
قصر ابی هم لاجوردی شده هرچند سفیده.
دلم برای جوارا تنگ شده.
و کیت های شفا بخشم(╥﹏╥)
سردردم نمی ذاره بخوابم.
غذا بخورم یا کتاب بخونم.
اسب سفیدمم که گم شده....
کی پرچم رو تپم می ذارم پس.
قصر ابی هم لاجوردی شده هرچند سفیده.
دلم برای جوارا تنگ شده.
و کیت های شفا بخشم(╥﹏╥)
چون برگه زردالوی خشک شده ، چای سیب سرد دم شده یا تنها یک تکه از تارت لیموی تزئین شده با خورده نباتها زعفرانی.
کلاغ دوست داشتنی بیچاره من.
هنوز برای خداحافظی زود است ؟ می خواهی چند دور دیگر دور سرم بچرخی؟یا بالاخره راه خانه ات را پیدا کردی؟کلاهت را کجا گذاشتی ؟ زنگوله های زردش را چطور؟
یک پنجره ی بالکنی ...نه یک تراس یا یک پنجره ی بزرگ تمام شیشه ای بدون نرده.
یک پنجره بالکنی با قاب سبز و حاشیه چوبی .
از آنها که درش به بالا کشیده می شود از داخل و یک در دومی اش هم به بیرون باز می شود که نقش نمی دانم پرده را بازی میکند یا کرکره.
که آنقدر بزرگ هست تا به عنوان یک درفرعی بپری به داخل بالکنش
که نه تنها برای ده گلدان و دو گربه و یک دست لحافت و چند نیم برج کتاب جا دارد که می توانی خیال های انبار شده را هم از آنجا بفرستی به خانه بخت.
و از همه مهمتر منظره ی گسترده و وسیعی که به گم شدنت کمک میکند .
این تمام چیزی است که امشب نیاز دارم تا ...کمی دور تر ...کمی دورتر بایستم.
امروز.
امروز.
امروز.
امروز رهایم نمی کند ، من دیروز را فراموش نمی کنم و فردا ...هرگز مرا نمی پذیرد.نمی رسد .نمی کشد.نیست...
پازل هزارتکه ام را هنوز حل نکردم -هیچ - قطعاتی از آن را جایی در بین جابه جایی ها گم کردم.
کمی هم با دیگری قاطی شده.تصویر مبدا هم آسیب دیده.خراش برداشته یا جوهری شده...
مشخص نیست ، نه این نه آن.
اگر کمی بیشتر آرزو کنم خودخواهم؟
اگر کمی بیشتر نقش بازی کنم می رسم؟
اگر کمی بیشتر پیش بروم ظالمم؟
اگر نه پس کی؟
و اگر اری پس کِی؟
گرگی هست که گربه پرورش می دهد.و ببری که عاشق گوسفندی شده.
در این بین زرافه هم دلش قناری میخواهد.
پس چرا آرزوی بغل اینقدر حقیرانه به نظر می رسد؟
دفعه بعدی میخواهم در یک قطار زندگی کنم
قطاری پرنده در اعماق اقیانوس ها ، برای سالیانی طولانی .
انقدر که بچه نهنگها صدایم کنند سانتای تک شاخ.
یا عروس دریایی قلبی.
بعدا نظراتشان سنجیده می شود به هرحال.
از آنجایی که آغاز بعد از پایان هربار ملیشه ای تر به نظر می رسد و به تکرار شدن اش اصرار دارد ، من ختی به یک دیوار سفید خالی هم رضایت می دادم ، اگر می شد آنطور که می خواهم لکه دارش میکردم ، با رنک زرد و سبز و حاشیه ای سفید.
اما نمی شود ، همه جا پر از کاغذهای طرحدار با گلهای بزرگ آبی است.
و چون حتی گربه ها هم رویشان پنحه نمیکشند ناراصی به نظر رسیدن کفر گویی است.
همه چیز وقتی نیازش داری پیدایش نمی شود .
مثلا درهای آهنی.
من واقعا آماده دریافت نامه هایشان نیستم ...
فقط کمی دلتنگ چیزهای تکراری غیر تکراری همیشگی ام....؟
.
.
پ.ن: این تابلو کیتمام میشود ؟
آسمان آبی دیروز پر شده بود با ابرهای سفید حجیم و نرمی که دلم ضعف می رفت برای سقوط به درونشان .
پس به همین دلیل به سلامتی این حسرت عدم یا وجود این جاذبه بیسکویتی زدم آغشته به شهد توت.
از همان توت های سفیدی که بوی شیرین سنگینی می دهند.
آنقدر شیرین که دلم برای چند چیز بیش از حد دوست داشتنیِ نداشتنی تنگ شد .
برای روزهایی در گذشته ، حال یا آینده ، هرچند دور و نزدیک با گرایی نا مشخص در واقع.
برای روزهایی با لحظاتی تکراری.
مثل همیشه ، برای آن لحظه خاص احساس رضایتمندی و سر رفتگی.
برای چنگ زدن های بی ضرر بر روی دیواره های چوبی .
برای آن لحظه خواب آلود زیر نور خورشید سرتکان دادن ها .
برای عطر شکوفه های زرد رنگ بوته همسایه قدیمی.
برای دویدن در همان مسیر همیشگی.
حتی کمی هم از آن طوطی ترسناک بغلی ،
آن زوزه های شبانگاه سگهای ولگرد.
آن گلدان های کنار راه پله.
البته نه تماما چیز های مجازی.
شاید هم به خاطر زود تر گذشتن این زمان عزیز است که مدام دلتنگی هایم بیشتر و بیشتر می شوند اما کمتر نه. پس با کمی دست و دلبازی ببشتر ادامه می دهم که چند ورق از یک لبخند بی دلیل صادقانه بدون قصد اسیب زننده ، یک نگاه با رنگی مبهم مابین ابی تا نقره ای مسحور کننده . بغلی که بیش از حد بزرگ است ، چند قدم فاصله برای واضح تر دیدن . مقدار زیادی رز .
و البته سیگارهای وانیلی آمیخته با طعم عسل.
روزهای برفی بی پایان ، خیابان های یخ زده و خز های خاکستری.
برای تمام این قطعات رنگی دوست داشتنی از پرتره ای هنوز ترسیم نشده دلتنگم.
همان تصاویری که مطمئن نیستم در خیال سپری کردم یا جایی در زمانی دور از این بعد ، واقعا زندگی شده.فقط می دانم مدام پشت پلکهای بسته ام مجسم می شوند ، درست مانند مجسمه باشکوهِ زمختی که آنقدر ها خوب صیقل نشده و هنوز کنده کاری هایش مانده اما ؛ همچنان نگاه کردنش نوازش کننده است ، چون یادبود چیزی است که نباید یاد بود می داشت که تحملش همینطور بدون این یادبود ها هم سخت است.
تا اینکه جایی در این چرخه نگاهم می خورد به پشت صحنه و پچ پچ ها و تقلید کنندگان را می بینم.
بی شرم با چشمانی پر از سودجویی به طرز کثیف و شلخته ای ، چیزی را تکرار می کنند که حتی املایش را هم هنوز نمی دانند. و گستاخ تر آنان که سعی در گنجاندن معنایی جدید و مشمئزه کننده ، پیچ خورده و بد شکل در قلب این تجسم و آن تجسم های ناشیانه دارند. با برچسب متوهم به نهی کنندگان .
وقتی صدای زوزه ی باد در گوش هایم بیش از پیش بلند می شود ،از خودم می پرسم در این دنیا چه کسی می داند چه کسی به دست چه کسی میمیرد ، پس شاید این مجسمه منتظر ضربه اتمام است .
تا با از دست دادن بخشی که باید ، قامت صاف کرده ، با کشیدن پرده ها و کمی رقصیدن در آن پشت صحنه ، گلگون از آن همهمه ی هیجان انگیز باز گردد.
بنابراین آنقدرها هم خسته کننده به نظر نخواهد رسید ، البته اگر موسیقی پس زمینه را هم به این چرخه اضافه کنیم.
اما برخلاف تصورم تمام اینها ، حتی آن شور هیجانِ آخر هم ، مرا دلتنگ تر میکند.
.
.
پ.ن: حتی اگر آغشته به رز باشی.
حتی اگر آنقدر سرخ باشی .
حتی اگر آن نوازنده مدفون در اقیانوس باشی.
حتی اگر فقط یک حباب بودی.
به کدام ریتم در چه سرشماره ای
به چه حسابی و در چه پایانی جای گرفتی؟
مثلا یک غروب....؟
یک آلبوم؟
یا چیزی انتزاعی تر.....
یک اغوش؟
که این به گمانم استعاره ای است از لبخند.
از رویا ، از ارامش بی دغدغه یک ذهن پرشکوه.
و اگر دنیا را به سه قسمت بزرگ تقسیم کنند من در قسمت چهارم می ایستم.
و اگر بازهم بترسم ، من دنبال ماوای خودم میگردم.
جاده ی آجر های زرد که نه ، حاشیه مزین شده به شکوفه های یخ را دنبال می کنم.
که تنها همین بس است.
همینکه خدا را داریم.
و این همه عشق
از باهم بودن .
درست کنارهم.
دریک گهواره.
زمین.
.
.
پ.ن: گهواره ها به گربه ای برای نگهبانی نیاز دارند.
پ.پ.ن: و ماه برای همین بود ، یک انفجار زیبا.
پ.پ.پ.ن: خلا هم غمگین است ، انقدر که منجمد کننده خوبی شده.
همه چیز خیلی سنگین به نظر میاد.
و ...
شاید چسبنده نبودن سخت است.
برای همین ادامه جوهر ها را اینجا نریختن سخت ترهست.
هنوز هم از فهمیدن کامل عاجزم ، پس دست از دعا کردن برنمی دارم.
اما.....
کم کم دارم از انعکاسی که درون آیینه می بینم بیشتر می ترسم.
نمی دانم بقیه چطور انعکاسشان را دوست دارند.
این را به ماه گفتم ولی باورم نکرد.
خودم هم نمی توانم باور کنم.
آن هم وقتی از پنج دیوار اتاقم چهار تایش را با آیینه سرتاسر پوشاندم....
ولی حداقل اثبات منطقی به نظر می رسد .
با وجود آن همه آیینه اتاق و دیوارها ، حتی پرده ها کمتر تنها به نظر می رسند.
تنها حسرتش این است که قابل لمس نیست.
برای همین .
خواستن چیزی بیشتر از این آزارم می دهد.
پ.ن: حالا شب بخیر.
پس من برای چند لحظه هم که شده ، حال را قرض خواهم گرفت .
بنابراین شاید بایگانی هایم را از جعبه هایشان خارج کنم.
در آن بین چیزهای شادی بخشی پیدا کنم به سبکی توده های نرم زغال.
و به این لیست چند چیز کوچک اضافه کنم؛
مثلا یک دشت پر از جوانه های سبز و مخملی .
یک گرامافون برای دراغوش کشیدن موسیقی پس زمینه
و شومینه ای که همیشه روشن است تا من مسحور رقص شعله هایش باشم.
به همراه یک قاب بزرگ از پنجره تا جایی برای آویزان کردن پرده ها باشد.
و چندین چراغ فانوسی با نوری گرم تا شاید این سرمای چسبنده از انگشتانم خارج شود.
و شاید یک در بزرگ و چوبی و تا حدودی بسیار قدیمی به رنگ ابی تا مرا برساند به همان برج آجری فرسوده ای که زیر هزاران اقیانوس مدفون شده و روح من قرار است همیشه در ان زنده بماند.
یا آواز نهنگ ها ، پرواز دلفین ها، نقاشی های جوهر فشان هشت پاها ، ماهی مرکب ها ، سکوت مرجانها ، و همگی و همگی باهم در بیکران آبی نفس کشیدن ها.
پس ادامه خواهم داشت...
تا گذر از این سطر و باز رسیدن به آن وقت.
تنهایی نوشیدن خیلی نا امید کننده است.
فرقی ندارد اب گوجه باشد یا لیموناد.
تنهایی نوشیدن مأیوس کننده است.
برای همین.
حالا روان دردمندی دارم.
پ.ن:می خواهم بخوابم.
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد