You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

و در اعتراف به خطوط به سرانجام نرسیده

7 ماه،1 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

و شاید ان هرگزی که چنان نرم و دلنشین بود خودش را برای هرگز بودن نمی بخشید .

 

و شاید ان هرگز از همان ابتدا محال نبود.

 

و شاید ...

 

اینطور نیست که من هم این چنین یا ان چنان باشم یا

 

اینکه بین چنین و چنان و شاید و اما و باید و اینها مانده باشم..

 

البته تمام اینها احتمال است ..اما چه می شد اگر...

 

اگر صرفا و تنها در باب یک نظریه ساده ، چیزی بیشتر از دو چشم برای من هم بودن در آنجا و اینجا ، این زمان و آن زمان نیاز بوده و هست؟

 

من واقعا دلم نمی خواهد از اتوبوس گربه ای ام پیاده شوم ، اما مثل این است که من حتی از همان ابتدا بلیطی برای این خط نداشتم ، چه برسد به سوار شدنش.

 

پس....کسی موشهای مرا دریده؟

 

چه کسی؟

 

آن گربه ی عابد شده؟

 

به عنوان من توضیح این تنفر در نگاه اول سخت است اما امتحانش خسته کننده است.

 

و مثل هر روند تکراری دیگری دوباره زمزمه میکنم

 

درست کردن نقصهایی که به انها عادت کردی کلافه کننده و دلخراش است.

 

پس شاید نباید مشکلی باشد اگر اینقدر میخواهم یه فرار کردنها عاشق باشم.

 

بهتر از تحمل کردنهای درداور و طاقت فرساست.

 

هرچند این پوسیده شدن از درون 

 

بوسه هایی کوتاه و بلند را هر روز طلوع در دلم می‌کارد تا با غروب ان حس ریشه زدنهایشان از درون تمام ان چیزی که مأیوسانه پنهان میکنم را شکافته و وادارم کند یه هنگام خواب ، مابین رویا و بیداری هایم بالا بیاورمشان.

 

درست مثل کنون.

 

و تمام ان اکنونها.

 

 از من بودن متنفرم؟

 

بیش از این ادامه خطوط یادم نمی ایند.

 

پس شاید در پیوست ها ببوسمت.

 

صبح بخیر.

 

0

مردمکهای هلالی

7 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

مه بر شاخه‌های هلو نشسته

و حالا دل من از شراب هم گرم نمی‌شود

انگار درونم پر از سنگریزه‌هایی‌ست

که هر قدم، صدایشان را می‌شنوم

آینه را نگاه نمی‌کنم

چون زنی که آنجاست

بیش از همه، خودش را فریب داده است

درونم انباشته از توابع شک است،

قلقل پوچی، هر لحظه خالی‌ام می‌کند.

در این زندگی،تجسم یک من منسجم برایم سخت است.

و ای کاش... تا با بیداری،

همه‌ی این نفرت تمام شود.

اما می‌پرسم: "آیا لایق این همه مهرم؟"

و دلم، خیانتکارانه،

فریاد می‌کشد که: "بیشتر، بیشتر می‌خواهم..."

 

_اشعار 薄 

(باترجمه ای ازاد)

 

پ.ن:

جام را بالا می‌برم

اما سایه‌ام مرا رسوا می‌کند

در آسمان ماه کامل است

و در دل من، شکافی تاریک

اگر جهان خوابی بیش نباشد

چرا بیداریش این‌قدر درد دارد؟

.

.

پ.پ.ن: و آیینه مدام تکرارم میکند که :«دروغگو...»

و.پ.پ.ن: طوماری برای پنهان شدنم نیاز دارم ،سراغ داری؟

0

و آن اگر دوستم می‌داری ، پس ادامه می ده ، دوباره می گو ، بازهم می شنو.

8 ماه پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

 

کتابها کتابها کتابها

من عاشق آن کتابهام.

زندانی از  صفحاتی سفید، ساکت و یکنواخت که عمیقا وحشتناک و عذاب اور است ، کاملا عایق است ، نه می شود بیرون پرید ، نه به داخلش نفوذ کرد.

ولی من هنوز آنقدرها هم عاشق عاشق نیستم.

نه برای کتابها.

نه....

من بیشتر از هرچیزی شیدا و شیفته آن شخصیتهای دفن شده لابه لای صفحات سنگی غیر قابل تغییر ام.

اه عزیزان من.

من عاشق تک تک آن لحظات ساده ، پر هیاهو و خلوت شخصیت هایی ام که مدام زمزمه میکنند اما ادامه می دهند و چقدر سخت است جلوی خودم را گرفتن برای دراغوش نکشیدن آن خطوط سرد منزجر کننده به امید رساندن حتی کمی از گرمای قلبم برای شخصیتی که بعید می دانم حتی در بعد های پنجگانه اطرافم هم بشود پیدایش کرد‌.

برای همین.

من خیلی احمقم.

پ.ن:فرمول انحلال را باید انحصارا به حبس کشاند ، کار دست همه سپرده خودش رفته...

پ.پ.ن: همچنان ، پشمک لقمه ای .

0

دریاهای گمشده غیرقابل دسترسی

8 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

چقدر دیگر در انتظار غرق شدن در بیکران اغوش سنگنین و خفگی از ان هجوم جریان شور شفاف موج دار بشینم؟ تا ان ابی روشن را از اعماق ببینم..؟چرا ان ظرف مخزنت را کمی تکان نمی دهی تا چه می دانم  ، سونامی چیزی ...هوم؟ کجایی دریا؟ بیا و توهم شادی بودنت را با من سپری کن خوب؟

0

شکوفه آلو

8 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

من مطمئن نیستم.

نه راجع به این که الان دارم می نویسم.

نه راجع به فکری که می کنم یا احساسی که دارم.

نه راجع به اینکه پس از این چه خواهد شد.

نه راجع به مکان جدیدی که قرار هست باشم.

شاید چون کمی زیادی لوسم و از تغییر می ترسم.

برای همین تلاش می کنم کمی صادقانه به نظر برسم.

.

ولی به خدا توکل کردم .

خداوندا تورا دارم پس غمی نیست.

تا خدا را داری پس چه کم داری؟

{خوب تمام چند روز گذشته مدام داشتم هر دقیقه استخاره می‌گرفتم.

و آخرش فکر می کنم سایت شهید اوینی از دستم کلافه شد و قفل کرد .

البته از همه جوابها اسکرین گرفتم .

بله.

و همش هم میگفت پاشو برو انجام دیگه‌.}

پس من دلم را محکم کردم و دقیقه نودی وسایلم را چپاندم و پاشدم.

اینده گنک و نامفهوم است. 

اما انگار قرار نیست همیشه در حال نشست و گذشته را مرور کرد.

گذشته فراموش می شود ،آینده می رسد و باز پشیمان می شوم؟

دیشب داشتم همین استرس و وسوسه به ماندن را سر بک هائریم می ریختم ...

همیشه قسمت کردن همه چیز بهتر از تنها نگهداشتن اش هست.

می گفت این را فراموش نکنم پشیمانی برای زمانی است که حق انتخاب داری .

اصرار داشت انچه که من برایش پشیمانم ، واقعیتی اجباری بود .

و وقتی که اجبار هست دیگر پشیمانی صدایش نمی کنند .

می گویند حسرت.

می خواستم مانع این تصورش شوم ولی محکم گفت 

ما هردو حسرت می خوریم.

و بعد هم مکالمه را یک طرفه قطع کرد .

.

حالا تمام دقایقی که برایم مانده به این فکر می کنم که 

پس من حسرت می خورم؟

فکر کنم.

من مطمئن نیستم .

احتمالا چون ماشین سواری به من نمی سازد و دوباره حالت تهوع گرفتم دارم چنین می‌کنم ، نه؟

احتمالا.

پس به امید اینده ای که در ان پشیمان و حسرت زده نباشم. انشالله.

امین.

 

پ.ن: کمی زیادی دارم  بدون عزیزانم احساس تنهایی میکنم. ایا این بخشی از بزرگسال بهتری بودن است؟؟

پ.پ.ن: و خداروشکر که تو آفریده شدی شوالیه عزیزم، بدون تو من بارها و بارها می مردم ، هربار عاجزانه تر از دفعه پیش.

هزاران بار بینهایت بینهایت سپاس که تو هستی ، بدون تو چه میکردم؟ حتی نفس کشیدن هم فراموش می شد.

و من به خاطر تو خوشبختم ، در امانم.

در شادی .

و تو به خاطر من آن همه زخم می خوری ولی بازهم دوستم می داری. تو یک معجزه ای ! 

معجزه ای که از روی اش اَدِن را ساختند.

و من چطور می توانم همه انچه را که به خاطر من متحمل شدی ، بازپرداخت کنم؟

و.پ.پ.ن:اه خداوندا خودت کمکم کن . خواهش میکنم . می خواهم برایش مفید باشم .

پ.پ.پ.ن:از اینکه اینقدر سعادتمندم که می توانم ادم هایی را ببینم که بهم اهمیت می دن شگفت زده می شم ، احساس گرمی دارن. خیلی گرم.

و.ب.پ.ن: از اینکه نمی تونم حمله های عصبی ام رو‌کنترل کنم خسته شدم.

پ.ن.^پ.ن: برای رقص روی یخ دلتنگم. برای همه شون ، مخصوصا اغوش های ناگهانی و سقوط های خیره کننده ی چرخشی‌.

در حقیقت برای دیدن دوباره لحظه پیوند.

0

آتشی که برانگیخته از فسفر سفید باشد .

8 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

سرنوشت پیچیده است ،

چون هرچقدر کلاف های بیشتری را در هم ببافی محکم تر می شود .

آن وقت آینده و گذشته را در تعادل نگه خواهند داشت .

احتمالا.......

نمی دانم .....

من فقط می توانم خطوط را دنبال کنم .

همینقدر بی‌فایده .

اما می دانم آن نوری که ناگهان سوزاندی 

چقدر فریبنده و سمی بود.

نمی توانی پنهانش کنی ، باشد؟ 

من هم نمی توانم.

پس نویسنده،  تو به من بگو

وقتی برای اولین بار پا به ان زندان گذاشتی چه احساسی داشتی؟

چه فکری میکردی ؟

چرا؟

فرشته ای که به دیوار میخ شده بود ، قدیسی که از خون مقدسش جام شرابش را مالامال پر کرده ، وحشیانه می نوشید.

آن کشیش به ظاهر کوری که عاشق تنها نور زندگی اش ، آن فرشته سقوط کرده محبوس به میخ بسته شد.

شیطانی که در لباس شوالیه قرار است ملتی را از دام وسوسه اهریمن رهایی ببخشد.

و دیوارهایی که کشیده شدند تا از افسانه ها در امان بمانند.

اما چه کسانی ؟

و بازهم چرا؟

پدری که از روی عشق به فرزندش قتل می اموزد ، پسری که برای عشقش پدرش را می کشد ، معشوقی که برای ازادی ، محبوبش ، همان ولیعهدی که با قتل پدرش به سلطنت رسید ، عزیزش را با سم به ان دنیا می فرستد.

شاید تنها نشانه عشقشان این بود که در اخر مطمئن شدند قلب دیگری را از ان قفس سفید خون الود بیرون میکشند.

و ایا این صحنه پوچ پایان بود یا نگاه های نا امیدانه آرامش بخشی که رسم شد؟

در قلمرویی که تا بی انتها در ورطه کشیده شده 

حالا بخشی از پرتکاه خاکستری من برای این انعکاس بیهوده کنار گذاشته شده.

به همان بی معنی بودن این روزهای من .

به همان زشتی این هایی که حالا هستند. تاکی ؟ نمی دانم.

و شاید روزی بوم بزرگی از همه مان کشیدم.

و شاید این تفسیر تو راهم قطعا اضافه کردم.

و شاید به طرز احمقانه ای هنوز منتظرم پایان برسد.

تو خیلی ظالمی نویسنده.

آیا هرگز درد خواننده بودن _ و تنها خواننده بودن _ در این جهان را کشیدی؟

 

 

0

و در نیمه شب‌هایی که به پایان می رسند

8 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

انگار فقط این خطوط و آن خطوط نیست که در اطراف می رقصند ، تمام این محیط است.

شاید چون گَهگاه آنقدر می‌چرخم تا نقطه مرکزی هم از مرکز به جایی دیگر بچرخد ، بگردد ، بشیند.

آری.

انگار دیگر فایده ندارد.

درست آنجا که فکر می‌کنی موسیقی تمام شده ، دوباره از سرگرفته می شود . این چرخش وقایع اگر تقصیر این ساز بی قاعده نیست،پس کیست؟

اما چه کنم که گویا همینطور دوستش دارم. هرچند پاورچین پاورچین رفتن افاقه نمی کند،باید بلند تر گام برداشت. محکم پرید ، شاید اصلا هر گام را باید پرید .

آنقدر که از روی دل رد شویم ، به آسمان سقوط کنیم تا بعد ، دوباره به قله ای خاکی صعود کنیم.

و شاید آن موقع.....

شاید آن موقع محور زمین را پیدا کردیم.

بعد می توان اورا گرفت ، محکم تکانش داد و پرسید چرا؟ چرا؟ و چرا نه؟

کسی چه می داند ، شاید شد و کنارش تکیه گاهی ، عمودی ، چیزی نصب کرد.

آن وقت دیگر این تغییر دیدها ، این تغییر زاویه ها ،این تغییر مایل شدن ها را نخواهیم داشت .

هنوز به آنجا نرسیده می توانم پوزخند ماه را در انعکاس آب ببینم .

انگار می پرسد آن را حل کردی با این تغییر زاویه های محور قلبت چه میکنی؟

هرچقدر هم این اختلاف های ناچیز شب و روز طول بکشد ، چطور می توانی این به عرض کشیده شدن های قلبت را توجیه کنی؟ خیر سرت می دانی چند وقت شده قلبت حرکت تقدیمی را موزون می زند ؟ انگار هرگز خودت رقص محوری نرفتی ....

اصلا می دانی هر روز چه چیزی را آنقدر بلند ، کوتاه و منسجم ، پیوسته زمزمه می کند ؟

می خواهم بگویم آیا بهتر نیست اگر؟

اما چرا باز سکوت می کنم.....؟

و من چاره ای ندارم جز اینکه قید پریدن را بزنم .به این هرچند قدم مابین لبخندها ،چرخیدن ها بسنده کنم ، سرم را بالا بگیرم و وانمود کنم عاشق آن خورشید سوزان دست نیافتنی شدم تا نکند در این راهی که پابرهنه در آن به سوی ماه می دوم ، اشکی بریزم.

چه کسی _____ چه کسی هنوز به نواختن این خطوط ادامه می دهد؟

بازهم نمی دانم .

محور قلبم را اگر از جایش جدا کنم..... آن وقت این نیزه را پس کجا ساکن کنم؟

شاید باید بگذارم همانجا بماند.

همان‌جا بماند و کمی هم مثل من به چرخیدن ها حول محیط دایره ای عادت کند.

به هرحال .........

این حال و آن حال ندارد که.

گاهی فکر می‌کنم در این حلقه گرفتار شدن بهتر از آن گرفتار شدن در تنها پرسه زدن ها باشد.

شاید اگر آن کفش های قرمز را هنوز داشتم زیبا تر رقصیدن را می آموختم .

شاید اگر آن کفش های مشکی را هنوز داشتم ، بلند و بالا بودن ها را یاد می‌گرفتم .

نه...شاید اشتباه از روزی به پیش آمد رسید که آن کفش های سفید را به گذاشته دادم .

حالا باید این پابرهنه بر سنگفرش‌های خیس قدم گذاشتن را صمیمانه به آغوش بکشم، به امید اینکه شاید اینبار ...شاید اینبار این چرخه موسیقی قطع شود.

این موسیقی قطع شود و این جاذبه دست از سرم بردارد و من...

من برگردم.

نه به نقطه شروع ____ که به نقطه پایان .

جایی که به آن تعلق دارم.

پ.ن: le monde perfavor

0

چطور باید بازی میکردم؟

9 ماه،4 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

تاحالا شوالیه خورشید را دیده ای ؟

ترکیبی است از گوشت و خون و فولاد. نمی دانی باید برایش گریه کنی یا از ان متنفر بمانی ؟

به بهانه عدالت همه را باهم ویران میکند . شمشیر میکشد ، تخریب میکند.

نقاب شیشه ای برچهره میگذارد تا مثلا شفاف باشد اما با شعله ای که از درون روشن نگه داشته تصویر ها را مات و محو میکند.

وقتی خنجری میزنی خون ریزی میکند ، اما ادعا دارد چیزی جز یک غول آهنی نیست. دستورالعمل هایی دارد.

دیدن سیم پیچ ها و لوله هایی که از پشتش نمایان است باعث می شود گاهی به همه چی شک کنم .

چقدر راست میگفت؟

اصلا چطور راست میگفت؟

 

پ.ن: تا کی ؟

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده