You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: روزمرگی ها

به تو چه!

1 روز،13 ساعت پیش در روزمرگی ها

از اینکه هروقت منو می‌بینن فوری میپرسن "چه خبر؟!" متنفرم. این سوال جز فضولی هیچ وایبی نمیده...مطمعن باش اگر خبر خاصی باشه خودت انقدر پیگیری که خواهی فهمید حتی اگه من چیزی نگم. و اصلا نمیدونم چرا اخبار و جزئیات زندگیم رو باید با شما به اشتراک بزارم که به خودت اجازه میدی همچین سوالی بپرسی! معمولا در جواب این سوال چی میگید؟ متاسفانه هنوز رک بودنم به اون حدی نرسیده که با یه "به تو چه" بهش خاتمه بدم، خواهشا این جواب رو برای این سوال نرمالایز کنید! آدم‌های فضول لایق هیچ احترامی نیستن...

2

باید بنویسم

2 روز،5 ساعت پیش در روزمرگی ها

حالا که ذهنم از فکر داره منفجر میشه، بزار بنویسم که یادم نره وقتایی هم وجود داشت که زور عقلم به قلبم میرسید! این روزها فقط دارم گذشته رو مرور میکنم تا به یک جمع بندی برسم، و این تفاوت عجیب شخصیت تو نسبت به چندسال پیش بیشتر از هرچیزی برام پررنگ تره! من اون ورژنی رو دوست داشتم که خیلی مهربون تر و بی‌ادعاتر از الان بود، آدمی که توی تاریک ترین روزهای زندگیم برام نور شد و شاید رسالتت برای من در همون حد بود و اگر نبودی اوضاع از این خراب تر میشد...اما الان؟ به‌جز انرژی‌خواری، حال بد، انتظار و سکوت چیزی نمی‌بینم! خیلی دلایل زیادی دارم که برای مووان کافیه...اینطوری هم من راحت ترم و هم البته تو ! دیگه نمیخوام انرژیمو هدر بدم، نمیخوام زندگی و لحظه هاشو از دست بدم که همش صرف تلاش بیهوده و ایگنور شدن بشه...من حتی احساس میکنم هروقت انرژی و فکر زیادی میذارم تو بیشتر دور میشی، وقتی رها میکنم انگار دوباره همه چیز سرجاش قرار میگیره! اما این بار اگه رها میکنم دلیلش این نیست‌ که همه چی سرجاش قرار بگیره فقط میخوام خودم از این بند آزاد بشم...چیزی که منو الان‌ وابسته نگه داشته تو نیستی! اون تصویری هست که یه دوره خاصی ازت داشتم و حضورت برام آرامش و حال خوب میاورد...تو یک زمانی برای من خوب بودی اما معنیش این نیست که هنوز هم باید توی زندگیم بمونی...نیازی نیست از دوس داشتنم متنفر بشم تا بتونم رها کنم، فقط دیگه نمیخوام چیزی که یه روزی به من آرامش داد، امروز سرگردونم کنه! من حالا بیشتر از هرچیزی میفهمم عشق قشنگه اما قرار نیست روزها و زندگیمو قشنگ کنه و ممکنه تبدیل بشه به چیزی که خستم میکنه و من رو از خودم دور میکنه...بعضی چیزها میتونن زیبا بوده باشن و با این حال زمان رها کردنشون هم برسه...ولی ازت ممنونم...از اینکه یه روزی امید بودی، دلیل ادامه دادن بودی...ممنونم از اینکه باعث شدی دوباره یه چیزهایی رو در خودم پیدا کنم! شاید یکی از وظایفی که داشتی همین بوده...اینکه توی یه دوره سخت سر راه من قرار بگیری و چراغی باشی که کمکم کنه از اون تاریکی نحس عبور کنم و حالا بعد از سالها اون نقش باید تموم بشه...و ممنونم از تمام اتفاقاتی که باعث شدن سر راهم قرار بگیری، حالا وقتشه این‌بار همون نوری که یه روز از تو گرفتم رو با خودم ببرم و ادامه مسیر رو باهاش خودم طی کنم...

پ.ن: میگفت عشق توی سرنوشت همه نیست! زندگی بهم یاد داد دنبالش نباشم و اتقاقا برای همه چیز دودوتا چهارتا کنم؛ و سعی نکنید قانعم کنید که اینطوری نیست!

2

گمشده!

3 روز پیش در روزمرگی ها

دوباره میل عجیبی به ناپدید شدن پیدا کردم! دلم میخواد برم جایی که نه کسی منو بشناسه و نه من کسی رو...دلم میخواد حتی از خودم هم فرار کنم! آخرین باری که از خودم فرار کردم، گم شدم و دیگه نتونستم برگردم بهش! انگار تمام پل‌های پشت سرم خراب شده بود، شاید هم خودم خرابشون کردم...ولی این بار نمیدونم از کی و از چی باید فرار کنم! از خودی که "خودم" نیستم؟ شاید...! فرار کنم و برم خود واقعیمو پیدا کنم و در آغوشش بگیرم و برای تمام سال‌هایی که نادیده‌اش گرفتم و بهش بی‌توجهی کردم ازش بخوام که منو ببخشه؟ نمیدونم! اصلا دوباره پیدا میشه؟ میتونم بشناسمش؟ چیزی یادم میاد از اون آدم؟ تمام ردپاهاشو پاک کردم...شما منو جایی ندیدین؟!

6

بنزین افسردگی

1 ماه پیش در روزمرگی ها

هومورو میگفت کارهای ناتمام بنزین افسردگیه! تقریبا یک هفته تا پایان تابستون مونده و دارم به پرونده‌هایی که همچنان بازه فکر میکنم، به اینکه اراده‌ام رو جمع کنم و حداقل یکی از پرونده‌ها رو ببندم و بزارم کنار، به حرف هومورو اعتقاد زیادی دارم چون بارها تجربش کردم. اصلا نمیخوام توی این هفت روز آسون بگیرم! تنها لطفی که به خودم میتونم بکنم تیک زدن کارهایی هست که خیلی وقته میخوام انجام بدم و ندادم، قراره ذهنم رو سبک‌تر کنم و با عذاب وجدان و سرزنش کمتری نسبت به قبل، به استقبال پاییز برم. همین حالا که دارم این حرفها رو تایپ میکنم جمله‌ای که از توکا خونده بودم و بابتش لبخندی شدم پرید وسط ذهنم، اونجا که نوشته بود آدمی بنده‌ی عادت‌های خوبشه و عهد بستم که دختر لطفا عادت‌های خوبت رو رها نکن! چیزهای کوچیکی مثل روتین پوستی، مسواک زدن، کتاب خوندن در دراز مدت جوری تغییرت میده و حالت رو بهتر میکنه که بعدها کلی از خودت تشکر میکنی! حق با توکاست، کاش در کنار عادت‌های جدیدی که در حال شکل گرفتنه قبلی‌ها رو هم فراموش نکنم. حالا فهمیدین چرا بنده‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام؟ چون دنیاش برای من یه مدرسه‌اس و آدماش بهترین معلم‌های زندگی که هرکدوم یه چیزی بهت یاد میده و تلنگری میشن برای سردرگمی هایی که ایجاد شده!

3

و حالا یک نشونه

1 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

اینجوریه که تو احساساتت رو یه جا برای یه نفر میذاری و میبینی که طرف حتی بهش نگاهم نمیکنه. این اصن درمورد منت گذاشتن نیست درمورد حس شدنه فهمیده شدنه. و خب تو درد میکشی و تصمیم میگیری در صندوقچه قلبت رو ببندی و کلید رو بندازی ته سیاهی‌های وسط سینه‌ت.

پاورقی: یه توییت بود و نویسنده من نیستم، اما چقدر به موقع بود و چقدر حس و حال منه در همین لحظه...

نشونه ها

1 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

میگفت: دنیا پُر از نشونه‌هاست، کافیه که ببینی! جهان هستی با تو از هر مسیری حرف میزنه؛ کتاب‌ها توی صفحه هایی باز میشن که نوشته اون صفحه به تو و گِره ذهنت کمک میکنه...تو اتوبوس،مترو یا تاکسی نشستی و بغل دستیت داره راجع به یه چیزی صحبت میکنه که جواب سوال توئه...دوست یا آشنایی به یه مشکلی میخوره و تو یاد میگیری که تو داستان مشابه نری و آسیب نبینی...چیزی که به تو کمک میکنه رو بردار و مسیرت رو برو!

2

رومن رولان!

1 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

سال‌ها پیش پاراگرافی از یک کتاب دیدم که ذهنمو خیلی مشغول کرد. یه لحظه تکونم داد، غبطه خوردم، ولی خب باعث تغییر نشد! چرا؟ چون معمولا عمل کردن به حرفهای قشنگ، راحت نیست! و به‌قول یه دوست؛ حرفها چقدر قشنگتر میشدن اگر فقط دَه درصدشون عملی میشدن! اون پاراگراف این بود: «جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید و با آب فراوان بشوئید. کتاب ژان کریستف - رومن رولان» و حالا به این فکر میکنم که آدم‌ها از کی حتی با خودشون هم توی رودروایسی و معذوریت قرار گرفتن؟ چقدر بده که نتونیم خودمون باشیم حتی به غلط! مگه همین تفاوت ها نیست که آدما رو از هم متمایز میکنه و گاهی تمایزها واقعا جذابن حتی اگر سلیقه ما نباشن. از کی مجبور شدیم خودمون رو فاخر نشون بدیم که مبادا کسی فکر اشتباهی درموردمون بکنه؟ چه اشکالی داره اگر سلیقه ما در اقلیت باشه و اصلا برخلاف عرف جامعه باشه؟ قطعا جرعت و شجاعت زیادی میطلبه که ممکنه خیلیامون نداشته باشیم. اما به تریج قبای کی برمیخوره اگر بگیم مثلا: من خیلی وقتا فیلم و سریال‌های بی‌محتوای کُره‌ای، ترکی یا حتی بالیوود رو ترجیح میدم به معروف‌ترین فیلم‌ها و سریال‌های جهان که همه انتظار دارن دیده باشیم و گاهی اون‌ها استراحت بیشتری به ذهنم دادن، یا اصلا بیشترِ وقتا با آهنگای شیش و هشت مودم بالا میاد، یا کتاب‌هایی که رمان‌های فانتزی تخیلی یا کودکانه دارن برام جذاب‌ترن نسبت به کتابهای سنگینِ فلان نویسنده! چندبار پیش اومده که خواستیم اعلام کنیم ولی بخاطر اینکه چیزی بهمون نگن یا مسخره نشیم زبان به کام گرفتیم؟ همه‌ی این‌ها رو نوشتم که بگم ای کاش بتونیم کمتر خودمون رو سانسور کنیم و بیشتر با خودمون آشتی کنیم و درمقابل، به سلیقه‌های مختلف هم احترام بذاریم که بعداً گلایه نکنیم فلان آدم دوروئه. چرا که از ماست که برماست! اگر‌ گاهی فکر میکنیم آدمی دوروئه چون خودمون با نگاه‌ها و داوری کردنمون اجازه ندادیم روی واقعی و بی‌پرده خودش رو بهمون نشون بده، چه بسا که همین آدم در کنار آدمای امنش نیمه پررنگ‌تر و جذاب‌تر و واقعی‌تری از خودش رو نمایان کنه.

+ عکس بالا رو می‌بینید؟ دیشب زهرا فرستادش توی گروه و راجب هنری که روی شیشه نقاشی میکشن پرسید و من همزمان شیفته‌ی اون شیشه سمت راست که هلال ماه داره شدم. بنظرم خیلی جادویی و زیباست...حتی سرچ کردم که اگر نمونه مشابهی داره بخرم اما چیزی پیدا نکردم، کاش میشد از توی عکس بیارمش بیرون و داخلشو پر از آب خنک کنم و بزارم توی یخچال و با نوشیدن هر جرعه کلی حال خوب به خودم هدیه بدم!

6

سالگرد

1 ماه،2 هفته پیش در روزمرگی ها

به اِمی گفتم فکر کنم خدا با نشون دادنش به من، میخواست یه چیزی رو به رخم بکشه! مثل بچه‌ای که کاردستی قشنگی رو با ذوق به بقیه نشون میده و میگه ببین چی ساختم! و همون رو جایی قایم میکنه که دست هیچکس بهش نرسه! انگار تیر آخر رو بهم زد. گفت خب بعدش؟ گفتم بعدشو نمیدونم! فقط میدونم همه چیز میتونست بهتر باشه و انقدر پیچیده نباشه. باور کن من سخت نمیگیرم، واقعا سخت هست! خدا بعضی وقتا سر شوخی رو بدجور با بنده‌هاش باز میکنه. بعد یادمون اومد چند شب پیش به این نتیجه رسیده بودیم که احتمالا اصلا وجود نداره، که اگر داشت شاید زندگیمون اینجوری نبود که حتی ساده‌ترین لحظه‌هاش هم بوی دلتنگی بده! بعد یادم افتاد توی یکی از نامه‌ها گفته بودم: «ایمان دارم که خدا، فتبارک‌الله احسن الخالقین رو وقتی گفت که گِلِ وجودِ تو رو سرشت؛ یعنی قبل از اینکه چشم باز کنی، به خاطر ساختن تو، به خودش آفرین گفته!» حالا مدام بین هستی و نیستی این بزرگوار جابجا میشم و این حجم از سکوتی که کرده در برابر مهربونی که همیشه ازش میگفتن و رنجی که به بنده‌اش تحمیل میکنه برام عجیبه! رضا میگفت آدم وقتی خیلی درمونده میشه به الهیات پناه میبره. شاید منم بخاطر همینه که هی دارم خدا، خدا میکنم و بدم نمیاد که وجود داشته باشه! همینجوری که فکرها توی سرم میچرخید یادم افتاد امشب یه سالگرد مهمه؛ چهار سال پیش دقیقا توی همین ماه و همچین شبی خیلی اتفاقی برخورد کردم با یه فرشته نجات که خودم هم نفهمیدم چطوری انقدر برام پررنگ شد و حالا دارم فکر میکنم که یعنی چهار ساله نتونستم حتی یه روز هم بهش فکر نکنم؟! و چهار ساله همه راه‌ها به روم بسته‌اس و همه دیوارهایی که میچینم به چشم برهم زدنی خراب میشه؟ یعنی توی این چهار سال این احساس حتی ذره‌ای کم نشد؟ میدونی این روزها از قضاوت شدن و تکراری بودن حرفام خیلی میترسم و این کاملا برای همه مشهوده، ولی خب ذهن لعنتی رو باید تخلیه کرد دیگه. تخلیه نکنیم چیکار کنیم؟ و چی بهتر از نوشتن برای انجام این کار، اما انگار به‌قول یه نفر: "خوب نمی‌شوی، حتی با نوشتن‌های مکرر..." چی بگم دیگه؟ کل حرفام‌ همینه، همین‌قدر تکراری و شاید خسته‌کننده! من فکر میکنم اکثر آدما با احساساتم غریبه‌ان و خب حق میدم بهشون.

+ آخرین تیکه‌ی این جورچینی ای عشق...

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده