.Love is a drug
گاهی نیستم.
"من هرکاری کردم جز استفاده کردن از اسم تو.
این یک رویا است یا واقعا زندگی میکنیم؟
سراب است.
سراب.
ولی توکه ترکم نمیکنی؟"
سرم کمی می پیچد ، کمی غمگینم ، کمی از این و آن حالم بهم می خورد ، کمی زیادی از خودم دورم و آنجا ، آنجا که همه عشق سرچشمه دارد .
چقدر دورم.
انگار هربار چیزی درون سرم میکوبد که پایین و پایین تر ، قلبم مدام رعشه می رود و من دلم برای کیک های وانیلی تنگ شده ، برای کلوچه های پرتقالی، برای شیرکاکائو های داغ پاییزی در ان پس کوچه های سرد شلوغ.
برای بدون مشغله بیرون رفتن.
برای اولین باری که عاشق ان اهنگ شدم.
در حقیقت امیدوارم که هرچه زودتر از شر این زمین رها باشم ، اما اینطور نیست که بخواهم تنهایی همه چیز را رها کنم.
گاهی درک این موضوع برای خودم هم سخت می شود.
گاهی فکر میکنم شاید حق با آنها باشد و من زیادی فکر میکنم، زیادی حس میکنم، زیادی واکنش نشان میدهم.
اما این فقط یک فکر است، قرار نیست جلسه یا صورت حسابی برایش بنویسم.
فکرهارا چیکار میکنم پس؟
خوب از وقتی دستم را ان شب باد سرد بوسید و از سوزش و سوختن وحشتناک غمانگیز مستأصل کننده ام نجاتم داد، این پوست سفالی ام انقدر حساس شده که دیگر طاقت حباب ساختن ندارد.
فرسوده شدیم، جفتمان.
پس حالا کارهای باحال تری میکنیم، با دی اکسیدهایمان رنگ قرمز می سازیم،رنگ سبز، آبی و گاهی هم فقط سایه هارا دنبال میکنیم .
نقشهی خودمان را با انها میکشیم، بعد هم چای می نوشیم.
یا شاید حتی اب قند؟
به طریقی باید جلوی غش کردنمان را بگیریم.
به هرحال همه که بابا خرسه ندارند تا تدی صدایش کنند.تا بخواهند محکم تر در اغوش فشرده شوند.
ولی عجیب است خاله خرسه همیشه دنبالمان میکند، چندتا سرم را باید برایش پست کنم؟
دیشب که اب درون باغچه می ریختم و خاک زیر نوازش اش حرکت میکرد، ان یکی سرم را دیدم خزه خورده پر از پیچک، لب زد: چایی اش را خورد؟ گفتم نه هنوز، هنوز استکانش را شکسته.
غل خورد رفت زیر می .
همان می سیاه بختی که با بیل شاخه هایش را زدند، حالا نصفش پژمرده شده.
بقیه گلهای باغچه خاک زیرشان انقدر تازه بود که غریبگی میکردند.
زمزمه میکرد بدو عزیزم بدو.
رسیدم.
خسته ام.
دل تنگم .
همه طول اتاق ها را طی میکردم و اشک می ریختم ،بغض میکردم، گریه کنان لب گزیدم.
خیلی دلم تنگ شده.
مدام فکر میکنم این نمی تواند حق ما باشد.
دلم برای دوباره شنیدن نفسهایشان پر پر میزند، از ان پر پرهای مسری که به هرگوشه و کناری سرک میکشد.
من فقط بیشتر گریه کردم.
دلم تنگ شده.
دلم تنگ شده.
از همانم لحظه خداحافظی دلم برایشان تنگ شد، همچنان تنگ می شود و خواهد شد.
فکرنمیکنم به فردا برسم ،تا ان موقع دلم شکسته و پژمرده شده.
من دلم براشون تنگ شده.
ـــ من به خاطر انکه عسل فروشان عمری فریبم داده بودند، ممکن بود خودکشی کنم یا عسل فروشان را قتل عام کنم، واگر نکردم، به جای ان، درخلوت، بسیار گریستم، و، گریستم.
[عاشقانه ارام]
دارم نمی توانم.
و اتفاقا مسئله همین است.
اینکه دارم نمی توانم.
چرا؟
چرا دارم؟
از کی داشتم؟
و چطور داشتم؟
و چرا هنوز دارم؟
دوست ندارم شبها را بخوابم.
دوست دارم شعر بخوانم، داستانهای ناتمام ام را بخوانم، نقاشی بکشم، چای بنوشم، پای پنجره بنشینم و از ماه تعریف کنم، دوست ندارم شبها را بخوابم.
و من فکر میکردم این فقط برای تابستان است، حالا می بینم فرقی در فصلش ندارد، با شبهارا خوابیدن ذاتا مخالفم.
اما...اما صبح ها بعد از طلوع، بعد از اینکه خورشید سرجایش جا افتاد و گنجشکها غوغا کردند و دیگر سحر نبود، خیلی خوابم میآید.
انقدر که تا عصر بخوابم ، و این اشتباه است پس بنابراین فقط تا یکساعت مانده به ظهر می خوابم.
میخواهم خودم را تبرئه کنم که لابد خون آشامی چیزی هستم اما حتی خون اشام ها هم مقداری در افتاب ظهرگاهی قدم میزنند، آن هم با لذت؟
از آفتاب مستقیم هم بیزارم.
درحقیقت ازهمه ــــ
توضیح دادنش خسته ام می کند.
شاید یکی از آن نفرین های بوشاسبی یا بلفگوری چیزی باشد؟ هان؟
چطور خلاص شوم پس؟
درمانگری چیزی؟
اه خدای من.
کجای کارم؟
قلبم هم مشکل پیدا کرده....
هرچه دم دستش باشد برمیدارد، میبلعد، دوست میدارد.
حالا آشفته خانهای ساخته آن سرش ناپیدا.
از رهگذری که تنها سه ثانیه به موازات هم عبور کردیم تا کلاغی که به طرز دوست داشتنی آب مینوشید، قلبم آنقدر حریص شده که گستاخانه و آشکارا یا پنهان داد میزند دوستش دارم، دوستش دارم، دوستش دارم.
احتمالا این هم یکی دیگر از همان مرض های قابل درمان است که فعلا روانم را مسموم کرده؟ نمیدانم دلپیچه گرفتم.
احساس میکنم در تظاهری بزرگ گیرافتادم.
تظاهری که به نحوی به خودم قبولانده و بعد زیر زیرکی فراموشش کرده باشم.
این روزها از شنیدن حالت تهوع میگیرم، از حرف زدن حالت تهوع میگیرم، از خواندن حالت تهوع میگیرم، همه چیز به طرز خسته کننده ای حالت تهوع برانگیز و حوصله داغون کن است.
ناگهان انقدر بی صبرم که هرچیز کوچک و درشتی دم دستم باشد را به طرز وحشیانه ای میشکنم، دندانهایم را انقدر بهم میفشارم که فکم اعتراض کند و بعد انقدر کم طاقتم که سر هر خط عبوری بخواهم پنج بار رفت و برگشتی گریه کنم.
چطور اینقدر لوس شدم؟
خدا کی درستم میکند؟
خدا دارد درستم میکند.
به زودی.
انقدر دور می روم که برسم به نقطه شروع.
بعد برای اخرین بار تمامش میکنم.
ان هم به درستی.
این هم قول بنداگشتی.
ــ کی خسته است؟؟
+ دشمن!
ــ حالا دیشدین دیرین نانای نای 🧑🏿🩰
+دیشدین دیرین لالای لای 🤸🏿
روزهایم خیلی سریع میگذرند.
خیلی سریع! انقدر که نمی فهمم کی امدند و نشستند و چای خوردند و رفتند!
اما اصلا اشکالی ندارد، اتفاقا عاشق اینم که سریع میگذرند چون این یعنی ...میدانی یعنی چه؟
نه. نه! داری طرف اشتباهی را نگاه میکنی.
استکان های چای را نشمار!
هرچقدر روزهایم سریع تر میگذرند شبهایم طولانی ترند ، به هرحال شب و روز دو سر یک طاقه اند.
و هرچقدر شبهایم طولانی تراند، ساعات بیشتری خواهم خوابید و اگر ان خوابها بدون کابوس باشند ــــ که به لطف آغوش سرد و دنج سرمای شب هنگامی هستند ــــ لذتی که خواهند داشت دوچندان می شود.
و من سعی میکنم...سعی میکنم بیشتر بخوابم.میخواهم ببینم چقدر میشود این عرض و طولم را بکشم؛ مثلا چند روز، چند ماه یا چند سال؟
حالا که به اینجا رسیدیم این راهم باید بنویسم که کابوس هایم دیگر نه در خلوت دنج شب، بلکه در کنج عزلت روز گرفتارم میکنند، نمونه اش هم دندان هایم که فرسودگی روانم را الگو کرده؛ بعد دو دهه و اندی ناقابل حالا پوسیده اند ، ان هم زیرلایی و میانه.خوشم می آید فهمیده اند هرچیزی میانه اش خوب است .
اما...اما کابوس خوارهایی هستند که خداراشکر نجاتم بدهند، هستند، منتها انتها دارند؛ حقیقتی است که باعث می شود بنویسم: دچار شکستگی احساسی شدم.
دیگر اینکه خداراشکر که نارنگی هست.
می شود نارنگی خورد، نارنگی بویید، نارنگی را چید.
نارنگی خیلی دوست داشتنی است، نه؟
خیلی دوست داشتنی است.
نارنگی همان بوسه های قلقلک اور و بغل های سرد ناگهانی پاییز اند.
من اینطور فکر میکنم.
"پاییزها مثل مرگاند؛ هر درخت را به شیوهای تا میکنند."
ـ هیس
پاییز بخیر عزیزم!
می دانی؟ الان همان فصلی است که محبوب ها به دیدار دلدار هایشان میروند چتر باز میکنند و زیر باران پا برهنه میدوند، دیگر زمانش حسابی رسیده شده، باید بیایی.
ولی سیل، مدتی فکر کردم: تو که آدرس مرا نمیدانی، چطور میخواهی پیدایم کنی؟
خوب، حالا مداد و کاغذی بردار. آدرسم را به تو میگویم؛ یادداشت کن:
ویرانههایی دوردست، از بختی شکستهشده؛
کوچهی رو به زوال رفته های واترقیده؛
پلاکِ لکههای جوهری اُم؛
طبقهی به عصیاننشستهها.
حالا میتوانی پیدایم کنی.
زود باش.
دیر نکن.
خسته شدهام.
حوصلهام سر رفته، سیل.
بیا و این ضبطِ تکرارِ گذشته را از جلوی چشمهایم خفه کن و جایی ببر و گمش کن.
بعد، از کجا میدانی؟ شاید از شر نامههای من هم خلاص شدی.
مگر همین را نمیخواهی، قشنگم؟
میگویی گذر کنم؟
که بس کنم؟
که اینقدر زیادهروی نکنم؟
که دارم افراط میکنم؟
سیل...
گفته بودم از تو متنفرم؟
خوب، ازت متنفرم، عزیزم.
از تو و همهی اینها و آنها.
سیل عزیزم، از این جهان هم متنفرم.
از زندگی متنفرم.
از زیستن متنفرم.
از بودن متنفرم.
سیل، چطور توانستی نباشی؟
من هم دیگر نمیخواهم مَجاز باشم.
میخواهم یکی از همان شخصیتهای شرور و کلیشهای باشم؛ همانهایی که لیموناد میخورند و نقشهی نابودی جهان را میکشند، آنهایی که شرارت بیشتری پرورش میدهند و در کتابهایشان مینویسند:
«جهان پوچ است. بیایید پوچگرا شویم، چون شما هم پوچید.»
ولی از همین جملهی آخر متنفرم.
من اینطور تغییرش میدهم:
جهان پوچ است و این پوچی را توهم احساس خواهی کرد؛ از اعماق قلبت، این پوچی را احساس خواهی کرد.
چون این چیزی است که هر لحظه، با هر تپش، در تمام من جاری میشود.
پوچیِ نامتقارنِ سهرأسی،
کجومعوجی است که هرجا بتواند نفوذ میکند، و هرجا نتواند، زخمش را میزند و سنگر میسازد.
کاری میکند از خودم، از جهان، از همهچیز، خسته شوم.
سیل.
سیل.
سیل.
سیل.
آسیل.
وضعیت آشفته است.
وضعیت درهموبرهم است.
حس میکنم کشتیام در برزخ گیر کرده.
از هر طرف، موجهای زمان میخواهند مرا ببلعند؛ شاید هم بلعیدهاند.
نمیدانم، آسیل.
نمیدانم.
چند ثانیه آنقدر خوشحالم که انگار جهان دوباره قابل تحمل است، و چند ثانیه بعد، آنقدر پریشانم که دیگر نمیدانم زیر این همه گوشت و خون و پی، واقعاً چه چیزی از من باقی مانده.
حالا انگار انتظار دارم چیز خاصی ببینم.
در حقیقت، آرزو میکنم آن شرورِ افسارگسیخته، فاسد و شیطانصفتی که سرنوشتم گفته هستم، نباشم.
که ذات پستی نداشته باشم.
که این من نباشم.
سیل؟
سیل!
اوه، اسیل...
باید فرار کنم.
از این قرار فرار کنم.
عزیزم، تو... تو مرا میترسانی.
نگاه کردنت مضطربم میکند.
شنیدنت قلبم را به تپش میاندازد.
اطرافت بودن دردمندم میکند.
من از تو میترسم.
خیلی، خیلی از تو میترسم.
دلم میخواهد به جای خیلی دوری از تو فرار کنم، دلم میخواهد جوری فراموشت کنم که انگار هرگز نبودی، دلم میخواهد نباشم.
اسیر دوستداشتنت، محکوم به باور کردنت، مشتاق لمس کردنت.
دلم میخواهد هیچکدام از اینها نباشم.
نمیدانی، اما گاهی آرزو میکنم حتی از صد مایلی سایهات هم گذر نکنم. کاش نمیخواندمت. چطور کار به اینجا رسید... چرا اینطور شد؟
چطور باید بفهممت؟
انگار تمام این عمر من محتاج اینم که بهتر بفهممت.
اگر آنقدر در آغوشت بگیرم که نتوانم از تو جدا شوم، اگر هر شب به وجودت پناه ببرم، اگر سایههایمان به هم گره بخورند... آیا بعد بهتر میفهممت؟
نمیدانم، شاید این منم که نمیتوانم بفهمم. احتمالاً باز مشکل از من است، احتمالاً نه، قطعاً همینطور است. چه کار کنم؟
مرا میبخشی؟ اما چرا از اولش جلویم را نگرفتی؟ چرا راهت با راه من یکی شد؟ چرا شعاعت موازی شعاع من بود؟
چرا... چرا...
میدانم نباید انتظار بیشتری داشت... چطور میتوان داشت؟
تو همیشه بیرحم بودی، بیدلیل مهربانی، بیش از حدی که باید توجه میکنی، زیادی دوستداشتنی هستی، کاری میکنی به تو فکر کنم، وابستهام میکنی، به بودن و داشتنت عادتم میدهی، رامم کردی...
بعد از معادلهمان خارج میشوی، متوجه میشوم یک متغیر بودی، یکی از همان ایکسهای مجهول و دستنیافتنی.
اشکالی ندارد اگر قرار نیست در آخر با هم به تساوی برسیم، یا یک مجموعه را با هم به اشتراک بگذاریم.
مادامی که بتوانم ببینمت، در اطرافم حست کنم، حتی اگر در آن طرف نامعادلهها باشی، خوشحال خواهم بود.
میپرسی واقعاً؟
خوب، این تو هستی.
تو.
تو دستم را نمیگیری، وقتی اشک میریزم نمیفهمی، هیچوقت قرار نیست مرا بشنوی، موهایم را نمیبافی، در آغوشم نمیگیری، برایم داستان نمیخوانی...
تو وقتی اشکهایم را می بینی برایم خشمگین میشوی، اگر راهم را گم کنم دنبالم میگردی، حتی وقتی دیوانهوار میخندم غم را در چشمهایم میبینی، مطمئن میشوی زمستانها شیرینی کافی دارم، وقتی دلواپسم با لبخندهای گرمت در آغوشم میگیری، ابلهبازیهایم را بیصدا تحمل میکنی.
شرمآورترین چیزهایم را به تو گفتم و تو... تو شانهات را برای تکیه دادن به من قرض دادی.
بله، تو دستپاچه ام میکنی، به خاطر تو کارهای خجالتآوری میکنم، خطوطی را مینویسم که حتی فکرش را هم نمیکردم.
یادت میآید آن روز عصر، با لبخندی برگشتی و گفتی که من همیشه مشکوکم؟ میدانی قلبم آنقدر تپید که درد گرفت؟
وقتی با شوخی میگفتی «یانگ، حلقهای ناتمامم؟».
آن روز چطور، وقتی میگفتی همهی کلماتی که با هم در میان گذاشتیم را واو به واو از حفظی؟ نمیدانی چقدر وحشت کردم .
آن روز که با دقت خیره شدی به چشمهایم و بعد خیلی جدی گفتی: «چشمهایت قهوهای سوخته اند.» آن روز دلم میخواست چشمهایم را از حدقه خارج کنم. چرا باید به آنها خیره میشدی؟ کاش به من نگاه میکردی.
دلم میخواهد کل دنیا را برایت فتح کنم، دلم میخواهد در دنیایی دور از دسترس تو زندگی کنم، امیدوارم ساعتها در آغوشم بگیری، امیدوارم هیچوقت دوباره نبینمت، آرزو میکنم دوستم داشتی، آرزو میکنم هرگز نمیشناختمت.
اطراف تو نفس کشیدن سخت است، اطراف تو ایستادن سخت است، اطراف تو مستقل بودن سخت است، اطراف تو به خودم توجه کردن سخت است، اطراف تو عاقل ماندن سخت است، اطراف تو آرام بودن سخت است، اطراف تو عاشق نشدن سخت است.
حالا من فقط نوارهای خاطراتمان را دارم، یک مبل خالی و ساعتهای متوالی خیره شدن به تصاویر گذرای تو.
کاش دست از سرمان بردارم.
کاش دست از سرم برداری.
کاش دست از سرت بردارم.
پ.ن: تو که آمدی، هرچه داشتم با خودت بردی. تو که معتاد بوسیدنم کردی... عزیزم، من از تو میترسم. از تو میترسم.
از کجا شروع کنم؟
از چه پیش و پسی حاضر شدم؟
نمیدانم، سیل.
نمیدانم.
میتوانم قسم بخورم تا همین چند لحظه قبل، قبل از اینکه تصمیم بگیرم برایت بنویسم، داشتم ناخودآگاه چندین ساعت متوالی قربانصدقهات میرفتم و چون تمامی نداشت، مجبور شدم برایت بنویسم، ولی حالا... حالا که میخواهم برایت بنویسم، صدایم خاموش شد... کلماتم قایم شدند. میدانی کجا رفتند؟
آنها میتوانند برایت توضیح دهند...
همهی آنچه که من از احساس کردنش خسته، آشفته و ذوقزده شدم... آنها را کنار هم بنشان و بعد میفهمی... امیدوارم بفهمی... تو میفهمی دیگر... آره...؟
دوست داشتم نامهام به تو را با «سلام، صبحبخیر، عزیزم» شروع کنم،
ولی الان صبح نیست...
هنوز نیست.
اینجایی که من نشستهام هنوز صبح نیست.
نیمهشب است، اما نوشتن «نیمهشبت بخیر، عزیزم» مثل «سلام، صبحبخیر، عزیزم» احساس عشقم برایت را بهخوبی نشان نمیدهد، میدهد؟
«نیمهشبت بخیر، عزیزم» بیشتر شبیه یک بوسهی سبک روی گونه است، از آن بوسههای خشک و بیصدا که آرزو میکنی بیشتر ادامه میداشتند، اما... اما «صبحت بخیر، عزیزم» همان بغل محکم و پرانرژی است که جفتمان نیازش داریم...
مخصوصاً در قمر سردی که تو آنجا باشی.
مخصوصاً در این روزهای سرد زمین که من درونش باشم...
بله، زمین دوباره سرد شده، پاییز رسیدهنرسیده، آن سرمای چسبناک لابهلای انگشتانم رد بوسههایش را حکاکی کرده، تمام روز سرمای خیسی کلماتم را محو میکند، احساساتم را مبهمتر کرده و من فقط خستهترم... اینطورم... حداقل در اینورِ آینه.
گاهی دوست دارم تصور کنم من آنورِ آینه عاشق این سرماست و از تابستانهای جواهرنشان متنفر است، ولی بعد میبینم آنوقت یک تراژدی خواهم شد، نه یک کلیشهی درامبرانگیز، اما شاید این هم خودش به نوعی پیشرفت باشد؟
تغییرها... تغییرها خوباند، این چیزی است که تدی میگوید.
تدی کیست؟ یکی از همان خرسهای محبوب.
تدی میگوید نباید اینقدر از تغییر بترسم، تدی این را در حالی میگوید که برای بیش از یک دهه خودش بدون تغییر، همان که بوده باقی مانده.
نمیخواهم این را به تدی بگویم، اما هر بار چشمهای کوچک تیلهایاش را میبینم، چنین فکر ناخواستهای لابهلای شیارهای مغزم بالشبازی میکند... آن هم تنهایی! من را دعوت نمیکند!... چطور جرئت میکند؟
بعد، با این بیانصافیِ افکارم و صدای دوستداشتنی تدی و درخشش مات چشمهایش، من نصف مکالمه را از دست میدهم. مجبورم مدام سر تکان بدهم که «بله، تدی» و بعد، وقتی به خلوت خودم برگشتم، صداهای ضبطشدهمان را دوباره و دوباره گوش کنم تا بفهمم زبانبسته چه میگفت. کار افتضاح و خستهکنندهای است، ولی... تدی صدایش خوب است، پس مشکلی نیست.
به لطف این ترغیبها دارم کارهای جدیدِ قدیمی؟ را امتحان میکنم.
میدانی؟ پروژهی کیکهای فنجانی را منظورم است...
خوب، خبر خوبی دارم، دوباره امتحانش کردم، اما... به شیوهای جدید، ولی... نه آنقدر جدید... میدانی، همان است که بود، فقط جای ظرفها را عوض کردم و حالا بوم! میگویند عاشق طعم و بافتش شدند...
میدانم منِ دهساله هیچوقت باورش نخواهد شد با تنها تغییر کمیت و نوع ظرف، کیفیت نتیجهی نهایی اینقدر تغییر خواهد کرد. راستش را بخواهی، هنوز خودم هم باورم نمیشود. گاهی احساس میکنم باید تعداد بیشتری در یکبار بپزم، ولی خیلی سعی میکنم جلوی خودم را بگیرم که: دختر، تا این یکی کیک شیشهایات را نپختی، نرو سراغ بعدی.
و بله، اسمشان را گذاشتم «کیک شیشهای» چون داخل شیشههای مربا میپزمشان. خیلی هوشمندانه است، نه؟ باید به من افتخار کنی.
خیلی هم خوشبو هستند، دلت میخواهد امتحانشان کنی؟
پس به زمین بیا، میآیی؟
نه، سیل... میدانم، ولی نه... دیگر نه.
چند بار... چند بار باید به ماه خیره بمانم و آرزو کنم که تو تصمیم بگیری راه رسیدن به من را طی کنی؟ که به من برسی؟
چرا اینقدر دوری؟
چرا این فاصله بین ماست؟
چرا باید یک آرزو باشی، سیل؟
جایی از ذهنم کسی میخواند: «بزرگتر آرزو کن، عزیزم»، اما چقدر باید بیشتر به امید سراب ارامش غرق در آغوش شنها خودم را دفن کنم؟
البته من عاشق صحرا هستم، به شرط اینکه آن شنماسهها ست باشند.
چشایر میگوید: «مگر در تصوراتت، دختر!»
بله، تصوراتم نجاتم میدهند. در چنین روزهای شور و تلخی نجاتم میدهند. آنها را درون کشویی ریختهام و به ترتیب، در دستههایی به نام «موردعلاقه»، «حیاتی»، «نیازت میشود» و «بهتر است داشته باشی» تقسیمشان کردهام.
بعضیهایشان را هر شب نگاه میکنم، یواشکی مرورشان میکنم و حتی شاید پنج فصلِ ۱۲۹ قسمتی ادامهشان بدهم، آنقدر که احساس کنم بالاخره آرام گرفتهام. مثلاً:
تصور میکنم با ورزشکار مورد علاقهام همقدم میشوم، به کافهای که همیشه آرزویش را دارم میرسم، کتابخانهام مرا حبس کرده و گربهای برای مشاوره گرفتن دارم.
تصور میکنم آهنگی که دوستش دارم برای من پخش شده، که طعم شیرینیای که میخورم خوشمزهتر شده چون من امتحانش میکنم،
که از صدای ضربان قلبم خوشم میآید،
که روزی از این دشت عبور میکنم و به اقیانوس میرسم،
و بعد ساعتها در جنگلهای بارانی شرق گم میشوم،
و بعد فقط بخشهای بیشتری از من خاموش میشوند، بایگانی میشوند، فراموششان میکنم، از دستم میروند.
میروند کنار همان کلمات.
میبینی، سیل؟
این منم که دارم ترکمان میکنم.
پس کی شود پیدایم کنی؟
دیگر خیلی گم شدم.
حتماً جایی از ترس مخفی شدم.
باید برگردی، سیل.
باید برگردی و از اول مرا بخوانی.
از اولِ اول.
میدانی؟
از همانجا که هرگز نبودم.
پ.ن: بعد باید صدایم بزنی،
باید دستم را بگیری،
باید نامهای طولانی و غرق از بوسه برایم بنویسی.
آن وقت شاید...
شاید...
شاید وقتش برسد تا اتفاق بیفتم.
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد