مدتی بود که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. هنوزم ندارم. اومدم فقط بگم که چقدر پس سرم خالی شده، چقدر این کرختیم داره بدتر می‌شه و چقدر دیگه دلم نمی‌خواد ادامه بدم. دیگه چیزی حتی آزارم نمی‌ده، فقط دوباره دارم برمی‌گردم به سکوت. به همون سکوت مرگباری که ذره ذره داره خفه‌ام می‌کنه. خشم مخفی وجودم، دردناک به سرم فشار میاره و می‌ترسم روزی اونقدر طناب دورش رو سفت تر کنه که منجر به انفجار و متلاشی شدن مغزم بشه؛ دقیقا زمانی که نتونم کنترلش کنم. حتی عنوانی برای این حرف‌ها ندارم. تمایلی به درمان ندارم و فقط... فقط نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم چی می‌خوام.