درست در زمستان سال پیش، اتفاق عجیبی افتاد. چیزی که در آن لحظه، نمیتوانستیم فاجعهبار بودنش را درک کنیم. فقط گمان میکردیم که به دلیل سرمای زیاد است که آن همه ابرهای کوچک خاکستری، مقابل خورشید قرار گرفتهاند و نورش را از ما دریغ کردهاند. ولی روز به روز که میگذشت، آن ابرهای کوچک کدر، پررنگتر و کشیدهتر میشدند. سرمای استخوان سوزی همه جا را فرا گرفته بود. هر روز که بیدار میشدم، بلافاصله مقابل پنجره اتاقم مینشستم؛ به امید اینکه روزی بیدار شوم و درخشش آن نور بیانتها، پلکهایم را به هم فشار دهد. اما هرگز آن روز نرسید.
حالا تابستان است، دیگر بهانهای برای ربط دادن این ابرهای سیاه به زمستان نیست. آسمان آبی نیست، حالا کدر و خاکستری است و پر از حفره های توخالی. شاید اگر طوفانی ایجاد میشد یا حتی رعد و برقی وجود داشت، تحملش آسانتر میشد. میپرسی چرا؟ باید بگویم که چگونه میشود وزنهای سنگین را، بیآنکه حتی آن را ببینی، بر قلبت بگذارند؟ و بعد هیچ نشانهای را نداشته باشی و ناگهان ببینی قلبت سیاه و خالی شده است. این سکوتش مهیب است، مرا میترساند. نمیدانم، شاید تمام خشمش را جمع کرده تا همه را باهم بروز دهد. یا شاید، قرار است روزی هر کدام از ما هم، خالی شویم؟
امیررضا مینویسد! 3 ماه،2 هفته پیش