You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: تکه‌های پراکنده ذهن

جان دادن به یک کاغذ

4 ماه پیش در تکه‌های پراکنده ذهن
جان دادن به یک کاغذ

دلم خیلی برای نوشتن داستان‌هام تنگ شده. شرایطی که هست باعث شده مدتی از نوشتن داستانم کناره‌گیری کنم. خیلی برنامه‌ها براش دارم. یا شاید بهتره بگم، برای سه‌تاشون. جدیدترین داستانم یک درام غمگینه. اولین داستانی که جرئت پیدا کردم بنویسمش هم پلیسی معمایی. من از ژانر معمایی و جنایی خیلی خوشم میاد، و فکر می‌کنم بخاطر اینه که همیشه رویام این بود که کارآگاه پلیس بشم. 

ادامه نوشته 4

میان خطوط زندگی: پذیرش خود

4 ماه پیش در تکه‌های پراکنده ذهن

چهره جدیدم با این مدل مو، باعث شده اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم. حس خوبی بهم می‌ده. صورتم کوچیکتر دیده می‌شه و از اون چهره جدی و خشک، کمی بامزه‌تر دیده می‌شم. دوستام بهم می‌گن که خیلی بهم میاد، شاید بیشتر موهامو تو این حالت قرار بدم، خصوصا بخش چتری‌هاش.

اولین بارمه که چتری رو امتحان می‌کنم. در کل، انگار دارم یه سری از ترس‌ها رو رد می‌کنم. یکیش همین تغییراتی بود که می‌ترسیدند عملیشون کنم که شاید اون مجسمه بی‌نقصی که از خودم توی ذهنم ساختم ترک بخوره و بعدش زشت بشه. اما حالا می‌دونم شاید همین ترکیب رنگ‌های مختلفه که باعث می‌شه مجسمه من خاص دیده بشه. همین که حس زندگی بده. مثل آرکان‌های گنشین. اون مجسمه‌ها هر کدومشون واقعا انعکاس آرکان اون نیشنه، و واقعیه و زیباست. از هیچکدومشون نمی‌تونی ایرادی بگیری چون کنار هم قشنگ دیده می‌شن.

شاید الان منم دارم کم کم به این درک درباره خودم می‌رسم، که من بی‌مصرف و زشت نیستم. همینطوری مهتابم. با همون علایق عجیب و غریب، با همون چیزایی که به نظر بقیه کسل‌کننده به نظر میاد، با همون اخلاقی که پیش آدم‌های نزدیکشه؛ حتی اگه مسخره به نظر بیاد مهم نیست، چون نیازی به زدن نقاب برای پذیرفته شدن ندارم.

پارسال، یه سوالی ترند شده بود که از چت جی‌پی‌تی بپرسید «من درحال حاضر به چه چیزی نیاز دارم؟» و جوابی که گرفتم عجیب بود. «پذیرفته شدن» 

قبل از اون هیچوقت نفهمیده بودم چقدر تلاش می‌کنم و چه رفتارهایی رو تحمل کردم تا فقط پس زده نشم. اما حالا، پیش آدم‌های درست زندگیم، می‌تونم احمق‌ترین ورژن خودمم باشم ولی اونا بهم کمک می‌کنن به جای اینکه بذارن تو حماقتم بمونم. 

از اینکه آدم‌هایی که بهم احساس بد می‌دادن رو کنار گذاشتم خوشحالم و به خودم افتخار می‌کنم که خودم رو از اون بند اسارات آزاد کردم. دکترم بهم گفت اینا نشانه بزرگ شدنمه و حق با اونه...

فردا احتمالا می‌رم دکتر. امیدوارم کمی از پیچیدگی های مغزم رو بتونم باز کنم و آسون تر به زندگی ادامه بدم.

2

میان خطوط زندگی: روزهای کدر

4 ماه،1 هفته پیش در تکه‌های پراکنده ذهن، رد غبار

چند روزی هست که یک موضوع نوشتن توی ذهنم پرسه می‌زنه، ولی هی از نوشتنش طفره می‌رم. انگار شروع کردن همه‌چیز برام سخت شده. دو شب پیش که بالاخره تونسته بودم مقاومت کنم، نصفشو نوشتم و انگار حواسم نبود ذخیره کنم. مطابق انتظار همش پرید و من اونقدر عصبی شدم که دیگه دلم نخواست ادامه بدم.

به شدت کسل و بی‌حوصله ام. به سختی درس خوندن رو ادامه می‌دم و تمام تلاشم اینه که متوقف نشم. کند برم بهتر از متوقف شدنه نه؟ همش هم تقصیر این سیکل ماهانه آزاردهنده‌ست که یک هفته تمام زندگیم رو بهم می‌ریزه. ولی مطمئنم تا یکی دو روز آینده بهتر خواهم شد و زندگی روند عادی خودش رو پیدا می‌کنه.

این روزها خیلی داره سخت می‌گذره. نمی‌دونم حتی از چی بنویسم و از اینکه دارم چنین محتوای بی سر و ته رو توی نویسنده منتشر می‌کنم احساس خجالت دارم. نمی‌دونم زندگی قبلا هم همین بود یا الان یکم زیادی داره سخت می‌شه؟ از همه جا دارم فشار رو حس میکنم و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. فقط اگه این بغض بشکنه و بتونم گریه کنم. یا بتونم جایی تخلیه‌ش کنم... مطمئنم حالم بهتر می‌شد.

کاشکی اینجا هم اتاق خشم داشتیم. با تمام وجودم بهش نیاز دارم. اونجا نه به کسی آسیب می‌زنم نه به خودم. فقط هرچی تو وجودم رخنه کرده رو می‌اندازم بیرون. شاید... فقط شاید کمی سبک‌تر بشم.

احساس می‌کنم کدر شدم. دیگه درخشش سابق رو ندارم. می‌ترسم دوباره، لبخندم رو که به سختی به دستش آوردم رو از دست بدم...

3

میان خطوط زندگی: هنوز در راهم

4 ماه،2 هفته پیش در تکه‌های پراکنده ذهن

من هیچ‌وقت بلد نبودم شاعرانه و خاص صحبت کنم. وقتی بچه‌ بودم، دلم می‌خواست متفاوت باشم، ولی وقتی بزرگتر شدم دیدم که خودمم هیچ فرقی با مامان و بابام ندارم. 

مثل همه‌ی آدم‌های دیگه، ساده‌ام. صادق و روراست‌ام و برای گرفتن توجه دست به هرکاری نمی‌زنم. برای همین زندگی من در ظاهر خیلی کسل‌کننده‌ست.

شاید در باطن هم همینطور باشه، به هرحال من به مقصد اولیه زندگی نرسیدم و جاده‌ای که درش حرکت می‌کنم همون‌طور صاف و یکنواخت شده؛ با همون درخت‌ها و منظره تکراری. هیچ تابلوی راهنمایی هم وجود نداره. فقط یک مرد با ظاهری جادوگرمانند، چوب‌دستیش رو به این سمت گرفت و فقط گفت تا آخرش برم. الان مدت هاست در حرکتم ولی هنوز نرسیدم. پاهام خسته شده و درد می‌کنند. هر از گاهی کفش پامم اذیت می‌کنه و چیزی به پاره شدنش نمونده. اون‌بار هم خوردم زمین و زانوهام زخمی شد، فقط از صبح تا غروب رو نشستم و بعدش دوباره بلند شدم و راه رفتم. شاید به کندی حلزون حرکت می‌کردم اما حداقل حرکت می‌کردم می‌دونید؟

راستش گاهی فکر می‌کنم نکنه تو این جاده گیر کردم و اون مرد جادوگر بهم دروغ گفته بود؟ شاید اصلا این جاده به هیچ‌جا ختم نمی‌شه و قرار نیست نوری ببینم؟ اصلا از کجا بفهمم تمام شده؟ نمی‌دونم. شاید گوش دادن به حرف اون مرد حماقت باشه، ولی تو این جایی که هیچ راه فراری ازش بلد نیستم، بهترین انتخاب ممکنه. شاید بعداً راهی براش پیدا بشه اینطور نیست؟

نباید بخوابم... باید به راهم ادامه بدم.

2
درباره
Luna About Img

شاید روزی باران بیاید و زخم‌هایم را بشوید. شاید آن روز، من هم بتوانم دوباره پرواز کنم، نه فقط در این شهر سرد و غمگین، بلکه به جایی که نامش را بتوانم خانه بگذارم.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Luna محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده