You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: انعکاس سایه‌ها

آن سوی آینه

3 ماه،1 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
آن سوی آینه

تا مدت‌ها، فکر می‌کردم من «آبی»‌ام. آبی، رنگی‌ست که از کودکی تا امروز، سراسر وجود آتشینم را خنک می‌کند.

همیشه آدم‌ها را برای خودم در قالب رنگ‌ها دسته‌بندی می‌کردم. به‌هرحال، اگر کمی بیشتر دقت کنی، هر کسی هاله‌ای از خود منعکس می‌کند؛ رنگی که تمام وجودش را آشکار می‌سازد.

من رنگ همه را می‌دیدم، جز خودم. گمان می‌کردم هیچ‌کس رنگ خودش را نمی‌بیند؛ برای همین، خودم را آبی می‌پنداشتم.

اما یک روز، وقتی انعکاسم را در آینه‌ای متفاوت‌تر از همیشه دیدم، هیچ بازتابی نبود. گویی روحم هرگز رنگی نداشت، یا شاید رنگش را باخته بود.

آن آینه، رنگ واقعی همه را نشان می‌داد؛ اما وقتی نوبت به من رسید، رنگی وجود نداشت. هیچ. فقط محوشدگی سیاه و سفید؛ نه آن‌قدر سیاه که دیده شوم، نه آن‌قدر سفید که پیدا باشم.

حقیقت تلخ بود؛ اینکه سال‌ها گمان کنی به آرامش آبی تعلق داری، اما در واقع چیزی جز پوچی مطلق نباشی.

با خودم گفتم شاید من پروانه‌ای باشم که هنوز از پیله‌اش بیرون نیامده است. شاید بال‌هایم همان رنگی را داشته باشند که همیشه دوستش داشتم؛ درخشان و زیبا، درست مانند قصه‌ها.

اما زندگی، شبیه قصه‌ها نبود.

سال‌ها گذشت و شاید حتی از پیله‌ام بیرون آمدم؛ اما میان تمام پروانه‌های اطرافم، فقط بال‌های من بی‌رنگ و محو بودند. یکدست نبودند؛ گوشه‌هایی کدرتر و پژمرده‌تر از باقی‌شان به نظر می‌رسید.

نمی‌دانم این متفاوت بودن خوب است یا نه. فقط می‌دانم هنوز، میان این همه رنگ، جایی برای خودم پیدا نکرده‌ام.

4

نور دیررس

3 ماه،1 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
نور دیررس

قبلا خوانده بودم که بعضی از ستاره‌ها، حتی سال‌ها پس از مرگشان، هنوز در آسمان می‌درخشند. چشمان ما همچنان آن‌ها را روشن می‌بینند، اما در حقیقت، مدت‌هاست که خود آن ستاره دیگر وجود ندارد. از همان لحظه، هر بار که کسی لبخند می‌زد، با خودم فکر می‌کردم نکند این هم فقط نوری باشد که دیر به من رسیده است. 

لبخندش آن‌قدر درخشان بود که هرگز نمی‌توانستم نگاهم را از آن بردارم؛ گویی اگر چشم از آن برمی‌داشتم، چیزی را از دست می‌دادم. همان درخشش دیررس، تاریکی را از چشم‌هایم پنهان می‌کرد. هر بار که به چشمانش خیره می‌شدم، هنوز رد همان نور را می‌دیدم و خیال می‌کردم سرچشمه‌اش هنوز زنده است. خیلی دیر فهمیدم پشت آن روشنایی، در سیاهی چشم‌هایش، مدت‌ها بود که تنها یک سیاهچاله باقی مانده بود؛ جایی که حتی نور نیز دیگر راهی برای گریختن از آن نداشت.

دیر یا زود، سفر این نور هم به پایان می‌رسد و آخرین پرتو نیز از راه می‌رسد؛ آن‌گاه دیگر چیزی از آن ستاره باقی نمانده است. آنجاست که می‌فهمی دیر رسیده‌ای؛ دیرتر از آن‌که بتوانی خاموشی‌اش را جبران کنی. بعضی دیرهنگام‌ها، راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارند.

کسانی که دوستشان داریم نیز همین‌گونه‌اند؛ شاید مدت‌هاست از درون خاموش شده باشند، اما لبخندشان هنوز به ما می‌رسد. ما همان نور دیررس را می‌بینیم و خیال می‌کنیم ستاره هنوز زنده است. تا روزی که لبخند، آرام‌آرام محو می‌شود و تنها حسرت نوری می‌ماند که سال‌ها پیش خاموش شده بود.

شاید تنها امید همین باشد؛ جاهایی که روزی با حضورشان روشن کردند، هنوز اندکی از نور آن‌ها را در خود نگه داشته‌اند. شاید آدم‌ها می‌روند، اما روشنایی‌ای که در دل دیگران به جا می‌گذارند، سفرش را دیرتر از خودشان به پایان می‌رساند.

5

پیش از آنکه خالی شویم

3 ماه،2 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
پیش از آنکه خالی شویم

درست در زمستان سال پیش، اتفاق عجیبی افتاد. چیزی که در آن لحظه، نمی‌توانستیم فاجعه‌بار بودنش را درک کنیم. فقط گمان می‌کردیم که به دلیل سرمای زیاد است که آن همه ابرهای کوچک خاکستری، مقابل خورشید قرار گرفته‌اند و نورش را از ما دریغ کرده‌اند. ولی روز به روز که می‌گذشت، آن ابرهای کوچک کدر، پررنگ‌تر و کشیده‌تر می‌شدند. سرمای استخوان سوزی همه‌ جا را فرا گرفته بود. هر روز که بیدار می‌شدم، بلافاصله مقابل پنجره اتاقم می‌نشستم؛ به امید اینکه روزی بیدار شوم و درخشش آن نور بی‌انتها، پلک‌هایم را به‌ هم فشار دهد. اما هرگز آن روز نرسید. 

حالا تابستان است، دیگر بهانه‌ای برای ربط دادن این ابرهای سیاه به زمستان نیست. آسمان آبی نیست، حالا کدر و خاکستری است و پر از حفره های توخالی. شاید اگر طوفانی ایجاد می‌شد یا حتی رعد و برقی وجود داشت، تحملش آسان‌تر می‌شد. می‌پرسی چرا؟ باید بگویم که چگونه می‌شود وزنه‌ای سنگین را، بی‌آنکه حتی آن را ببینی، بر قلبت بگذارند؟ و بعد هیچ نشانه‌ای را نداشته باشی و ناگهان ببینی قلبت سیاه و خالی شده است. این سکوتش مهیب است، مرا می‌ترساند. نمی‌دانم، شاید تمام خشمش را جمع کرده تا همه را باهم بروز دهد. یا شاید، قرار است روزی هر کدام از ما هم، خالی شویم؟

1

اتاق خالی

4 ماه،1 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
اتاق خالی

کاش وقتی این را می‌خوانی، هیچ‌کدام از این جمله‌ها برایت آشنا نباشند.

تا حالا شده ساعت‌ها در اتاقکی خالی بنشینی و فکر کنی فقط چند دقیقه گذشته است؟ آن‌قدر به سکوت عادت کنی که گذر زمان را فراموش کنی. ناگهان بفهمی فقط چند دقیقه نبوده؛ ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها و شاید حتی سال‌ها از کنارت عبور کرده‌اند و تو متوجه هیچ‌کدامشان نشده‌ای.

ادامه نوشته 1

صندوقچه گنج موسیقی

4 ماه،2 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها

حالا دارم به یک موسیقی که یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام برایم فرستاده گوش می‌دهم. یک بی‌کلام با هزاران حرف. فقط اگر با دقت گوشت را به آن بسپاری، می‌توانی آن صداها را بشنوی. مثل روایت یک قصه‌ است؛ قصه‌ای سرشار از ناامیدی و عشق نافرجام، ولی با باریکه نوری از امید. انگار که می‌گوید بعد از آن باران دلگیر، نور دوباره می‌آید و قلب‌ها را روشن می‌کند. اما نمی‌دانم چرا هر بار که به آن گوش می‌دهم، اشک از صورتم جاری می‌شود. شاید اگر به خود چندسال پیشم می‌گفتی که «روزی موسیقی‌ها برایت خاطره می‌شوند» باور نمی‌کرد. آخر چگونه یک ملودی ساده می‌توانست هزاران خاطره را با خود حمل کند؟ ولی حالا با گوش دادن به این بی‌کلام فوق‌العاده، تمام آن روز برایم تداعی می‌شود. روزی که برای هردوی‌ ما روز سخت و دشواری بود، اما حرف‌هایمان باهم ساعت‌ها خنده به لب آورده بود. هردو درحال گوش دادن به همان موسیقی غمگین و عمیق بودیم اما باهم می‌خندیدیم. مثل همیشه حرف‌هایمان با موسیقی که گوش می‌دادیم تطابق نداشت. همیشه درحال تناقض بود ولی همین بود که آن‌ روزها را خاص می‌کرد. در آن موقع از سال، من در بدترین نسخه خودم بودم؛ آشفته، افسرده، پریشان و کوه باری از ناامیدی. ولی موسیقی‌ها و همین صحبت‌ها با این آدم، برای من مثل همان نور بود. موسیقی‌هایش، برای من مانند یک گنج بسیار ارزشمند می‌ماند. از او ممنونم. من به دعا و خداوند ایمان دارم، برای همین، برایش سلامتی و موفقیت‌های بزرگی که در دلش دارد را آرزومندم. امیدوارم همانطور که او در روزهایی که فقط نفس می‌کشیدم کنارم بود، در روزهای سخت زندگی‌اش برایش معجزه‌هایی اتفاق بیافتد.

3

چشم‌هایم دنبال تو بود

4 ماه،2 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
چشم‌هایم دنبال تو بود

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، ذهنم نتوانست زمان و مکان را تشخیص دهد. هنگامی که خواستم بلند شوم، زانوهایم برای لحظه‌ای خم شدند. دنیا دور سرم چرخید و نفسم از درد برید، اما خودم را نگه داشتم.

انگار تازه همه‌چیز را به یاد آورده باشم، سراسیمه به بیرون دویدم. درد در تمام استخوان‌هایم می‌دوید، اما فقط یک فکر در سرم بود.

گفته بود او را می‌کشد.

ادامه نوشته 2

سم نامرئی

4 ماه،3 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
سم نامرئی

کوه خشم وجودم، به مرور بزرگتر می‌شود؛ گلویم را فشار می‌دهد و راه نفس کشیدن را برایم تنگ‌تر می‌کند. هربار که نمی‌خواهم تسلیم او شوم، قدرتش را به رخم می‌کشد و من دوباره تاب ایستادن را از دست می‌دهم. سقوط، کوتاه بود؛ اما برخورد با واقعیت زمین، عمق جانم را لرزاند. 

گاهی فکر می‌کنم سال‌ها پیش، کسی طلسم بی‌صدایی در جانم کاشته است؛ طلسمی که با هر تنش کوچک بیدار می‌شود و در رگ به رگ تنم می‌دود، مانند زهری که راهش را خوب بلد است. 

انگار برای من، رنج هیچ‌وقت حادثه‌ای ناگهانی نیست؛ جرعه‌جرعه می‌آید، آرام می‌پیچد، و در نهایت بخشی از من را کم می‌کند.

می‌ترسم روزی همین خشم انباشته، همین سم نامرئی، آخرین نفس‌هایم را ازم بگیرد.

درباره
Luna About Img

شاید روزی باران بیاید و زخم‌هایم را بشوید. شاید آن روز، من هم بتوانم دوباره پرواز کنم، نه فقط در این شهر سرد و غمگین، بلکه به جایی که نامش را بتوانم خانه بگذارم.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Luna محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده