اتاق خالی

کاش وقتی این را می‌خوانی، هیچ‌کدام از این جمله‌ها برایت آشنا نباشند.

تا حالا شده ساعت‌ها در اتاقکی خالی بنشینی و فکر کنی فقط چند دقیقه گذشته است؟ آن‌قدر به سکوت عادت کنی که گذر زمان را فراموش کنی. ناگهان بفهمی فقط چند دقیقه نبوده؛ ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها و شاید حتی سال‌ها از کنارت عبور کرده‌اند و تو متوجه هیچ‌کدامشان نشده‌ای.

اول فکر می‌کردم فقط چند ساعت است که اینجا نشسته‌ام. اتاق کوچک بود؛ چهار دیوار ساده، یک صندلی و نوری که از پنجره‌ای کدر به داخل می‌ریخت. هیچ ساعتی روی دیوار نبود، اما مطمئن بودم زمان زیادی نگذشته است.

چشمم به دیوار افتاد. روی گچ‌های ترک‌خورده، چوب‌خط‌هایی کشیده شده بود؛ نه یکی، نه دوتا، بلکه آن‌قدر زیاد که نمی‌شد آن‌ها را شمرد.

همان‌جا بود که برای اولین بار به ذهنم رسید شاید این خط‌ها را من کشیده باشم. و اگر من کشیده بودم، پس دقیقا چند وقت بود که اینجا بودم؟

به نظر می‌رسید زندانی کوچک باشد؛ جایی که نباید بتوان از آن بیرون رفت. اما همین که دستگیره را چرخاندم، در به آسانی باز شد.

در پذیرایی خانه می‌نشینم؛ صدای تلویزیون می‌آید، ظرف‌ها در آشپزخانه جابه‌جا می‌شوند و آدم‌ها از کنارم رد می‌شوند.

اما ناگهان دیوارهای اتاق از میان هوا سر برمی‌آورند.

مبل تبدیل به همان صندلی قدیمی می‌شود. 

صداها دور می‌شوند. و من دوباره خودم را در اتاقکی خالی پیدا می‌کنم؛ اتاقی که سال‌ها پیش باید ترکش می‌کردم، اما هیچ‌وقت نتوانستم.

بدترین بخش زندان، دیوارهایش نیست؛ بدترین بخشش این است که در را باز کنی و بفهمی هنوز بیرون نرفته‌ای.

من بارها از آن اتاق بیرون آمدم. در خیابان قدم زدم، کنار آدم‌ها نشستم، در مهمانی‌ها خندیدم و در پذیرایی خانه روی مبل نشستم.

اما هر بار که سرم را بلند کردم، همان دیوارها را دیدم. انگار اتاق همراه من راه می‌آمد.

سال‌ها طول کشید تا بفهمم اتاق دور من ساخته نشده بود. اتاق داخل من بود. برای همین هر بار که از درش فرار می‌کردم، دیوارهایش را با خودم می‌بردم.

بعدها فهمیدم زندان من آن اتاق نبود؛ تنهایی بود.

و تنهایی، تنها زندانی است که دیوارهایش را با خودت حمل می‌کنی. تنهایی شبیه خانه‌ای متروک نیست که جایی رهایش کنی. شبیه سایه است؛ هر جا بروی، آرام پشت سرت راه می‌آید.