غبار روی سینهام، هر لحظه ضخیمتر میشود و دستان زخمی من، رمقی برای کنار کشیدنش ندارد. دیدهی رو به رویم، تار و تنگ است. آیا من در صحرای درندشتی گم شده و سر از اینجا در آوردهام یا واقعا حبس شدهام؟
نفسهایم، همگی، همراه چند صدتا خاکریزه به سمتم میآمدند و دم و بازدم را سختتر میکردند. سرفههای مکرر و سرگیجههای بیشمار. هر چه میگذشت، منظره رو به رویم تاریکتر، فشار دور استخوانهایم محکمتر و لبهایم از شدت بیآبی، جمعتر میشد. انگار حتی فضا هم درحال تنگ شدن بود و گردباد بیرحمانه دورم، سرعتش را به آرامی بالا و بالاتر میبرد. من از این کارش وحشت زده بودم؛ از اینکه کسی بخواهد به آرامی و ذرهذره درد را در وجودم تزریق کند، ذرهذره روحم را پرپر کند. او عذاب کشیدنم را دوست دارد.
هیچ راه فراری نبود. شاید اگر قطرهای نور را میدیدم، مقاومت میکردم ولی... دیگر برای کنار زدن غبار، دستی بلند نکردم. وقتی فهمیدم گردباد از ترس من نیرو میگیرد، تنها کاری که از من برمیآمد، ایستادن بود؛ تا شاید خودش از سیر شدن، مرا رها کند.