You need to enable JavaScript to use this application.
دسته‌بندی: رد غبار

سیر شدن طوفان

3 ماه،1 هفته پیش در رد غبار
سیر شدن طوفان

غبار روی سینه‌ام، هر لحظه ضخیم‌تر می‌شود و دستان‌ زخمی من، رمقی برای کنار کشیدنش ندارد. دیده‌ی رو به رویم، تار و تنگ است. آیا من در صحرای درندشتی گم شده و سر از اینجا در آورده‌ام یا واقعا حبس شده‌ام؟

نفس‌هایم، همگی، همراه چند صدتا خاک‌ریزه به سمتم می‌آمدند و دم و بازدم را سخت‌تر می‌کردند. سرفه‌های مکرر و سرگیجه‌های بی‌شمار. هر چه می‌گذشت، منظره رو به رویم تاریک‌تر، فشار دور استخوان‌‌هایم محکم‌تر و لب‌هایم از شدت بی‌آبی، جمع‌تر می‌شد. انگار حتی فضا هم درحال تنگ شدن بود و گردباد بی‌رحمانه دورم، سرعتش را به آرامی بالا و بالاتر می‌برد. من از این کارش وحشت زده بودم؛ از اینکه کسی بخواهد به آرامی و ذره‌ذره درد را در وجودم تزریق کند، ذره‌ذره روحم را پرپر کند. او عذاب کشیدنم را دوست دارد.

هیچ راه فراری نبود. شاید اگر قطره‌ای نور را می‌دیدم، مقاومت می‌کردم ولی... دیگر برای کنار زدن غبار، دستی بلند نکردم. وقتی فهمیدم گردباد از ترس من نیرو می‌گیرد، تنها کاری که از من برمی‌آمد، ایستادن بود؛ تا شاید خودش از سیر شدن، مرا رها کند.

میان خطوط زندگی: روزهای کدر

4 ماه،1 هفته پیش در تکه‌های پراکنده ذهن، رد غبار

چند روزی هست که یک موضوع نوشتن توی ذهنم پرسه می‌زنه، ولی هی از نوشتنش طفره می‌رم. انگار شروع کردن همه‌چیز برام سخت شده. دو شب پیش که بالاخره تونسته بودم مقاومت کنم، نصفشو نوشتم و انگار حواسم نبود ذخیره کنم. مطابق انتظار همش پرید و من اونقدر عصبی شدم که دیگه دلم نخواست ادامه بدم.

به شدت کسل و بی‌حوصله ام. به سختی درس خوندن رو ادامه می‌دم و تمام تلاشم اینه که متوقف نشم. کند برم بهتر از متوقف شدنه نه؟ همش هم تقصیر این سیکل ماهانه آزاردهنده‌ست که یک هفته تمام زندگیم رو بهم می‌ریزه. ولی مطمئنم تا یکی دو روز آینده بهتر خواهم شد و زندگی روند عادی خودش رو پیدا می‌کنه.

این روزها خیلی داره سخت می‌گذره. نمی‌دونم حتی از چی بنویسم و از اینکه دارم چنین محتوای بی سر و ته رو توی نویسنده منتشر می‌کنم احساس خجالت دارم. نمی‌دونم زندگی قبلا هم همین بود یا الان یکم زیادی داره سخت می‌شه؟ از همه جا دارم فشار رو حس میکنم و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. فقط اگه این بغض بشکنه و بتونم گریه کنم. یا بتونم جایی تخلیه‌ش کنم... مطمئنم حالم بهتر می‌شد.

کاشکی اینجا هم اتاق خشم داشتیم. با تمام وجودم بهش نیاز دارم. اونجا نه به کسی آسیب می‌زنم نه به خودم. فقط هرچی تو وجودم رخنه کرده رو می‌اندازم بیرون. شاید... فقط شاید کمی سبک‌تر بشم.

احساس می‌کنم کدر شدم. دیگه درخشش سابق رو ندارم. می‌ترسم دوباره، لبخندم رو که به سختی به دستش آوردم رو از دست بدم...

3

سرگردان در هیاهوی شهر

4 ماه،3 هفته پیش در رد غبار
سرگردان در هیاهوی شهر

دیرگاهی‌ست که تقویم‌ها به چشمم نمی‌آیند. صبح‌ها، تنها تکرار ملال‌آور سایه‌هایی‌ است که روی دیوار اتاق می‌خزند. انگار تمام فصل‌های سال در شانه‌هایم انبار شده‌اند. هر قدمی که برمی‌دارم، وزن قرن‌ها بی‌خوابی را روی ساق پاهایم احساس می‌کنم. پلک‌هایم، این دو پرده‌ی سنگین کدر، اصرار دارند که دنیا را پشت حصار تاریکی پنهان کنند. انگشتانم دیگر توان ورق زدن آرزو‌هایم را ندارند. 

روحم، مثل پارچه‌ای که بارها شسته شده باشد، رنگ باخته و نازک شده است؛ آن‌قدر که هر لمس کوچکی از زندگی، خراش عمیقی بر آن می‌اندازد.

انگار صدایم در پس‌کوچه‌های بی‌رمق روز، گم شده‌ است. دست‌هایم تمایلی به نوشتن نام خودم هم ندارند. خستگی مثل سایه‌ای که از من بزرگتر است، همه‌جا پا به پایم می‌آید. راه فراری ازش نیست و هرچه می‌گذرد، بیشتر در غبار این گردباد محو می‌شم؛ گویی که بخشی از آن هستم.

در من، سکوتی عمیق رخنه کرده؛ همان سکوتی که پیش از طوفان، تمام شهر را فرا می‌گیرد. دلم می‌خواهد فارغ از نام و نشان‌ها، جایی باشد که بتوانم برای لحظه‌ای، این بند ناف پیوسته به اضطراب را ببرم... و تنها باشم.

درباره
Luna About Img

شاید روزی باران بیاید و زخم‌هایم را بشوید. شاید آن روز، من هم بتوانم دوباره پرواز کنم، نه فقط در این شهر سرد و غمگین، بلکه به جایی که نامش را بتوانم خانه بگذارم.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Luna محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده