دیرگاهیست که تقویمها به چشمم نمیآیند. صبحها، تنها تکرار ملالآور سایههایی است که روی دیوار اتاق میخزند. انگار تمام فصلهای سال در شانههایم انبار شدهاند. هر قدمی که برمیدارم، وزن قرنها بیخوابی را روی ساق پاهایم احساس میکنم. پلکهایم، این دو پردهی سنگین کدر، اصرار دارند که دنیا را پشت حصار تاریکی پنهان کنند. انگشتانم دیگر توان ورق زدن آرزوهایم را ندارند.
روحم، مثل پارچهای که بارها شسته شده باشد، رنگ باخته و نازک شده است؛ آنقدر که هر لمس کوچکی از زندگی، خراش عمیقی بر آن میاندازد.
انگار صدایم در پسکوچههای بیرمق روز، گم شده است. دستهایم تمایلی به نوشتن نام خودم هم ندارند. خستگی مثل سایهای که از من بزرگتر است، همهجا پا به پایم میآید. راه فراری ازش نیست و هرچه میگذرد، بیشتر در غبار این گردباد محو میشم؛ گویی که بخشی از آن هستم.
در من، سکوتی عمیق رخنه کرده؛ همان سکوتی که پیش از طوفان، تمام شهر را فرا میگیرد. دلم میخواهد فارغ از نام و نشانها، جایی باشد که بتوانم برای لحظهای، این بند ناف پیوسته به اضطراب را ببرم... و تنها باشم.