سم نامرئی

کوه خشم وجودم، به مرور بزرگتر می‌شود؛ گلویم را فشار می‌دهد و راه نفس کشیدن را برایم تنگ‌تر می‌کند. هربار که نمی‌خواهم تسلیم او شوم، قدرتش را به رخم می‌کشد و من دوباره تاب ایستادن را از دست می‌دهم. سقوط، کوتاه بود؛ اما برخورد با واقعیت زمین، عمق جانم را لرزاند. 

گاهی فکر می‌کنم سال‌ها پیش، کسی طلسم بی‌صدایی در جانم کاشته است؛ طلسمی که با هر تنش کوچک بیدار می‌شود و در رگ به رگ تنم می‌دود، مانند زهری که راهش را خوب بلد است. 

انگار برای من، رنج هیچ‌وقت حادثه‌ای ناگهانی نیست؛ جرعه‌جرعه می‌آید، آرام می‌پیچد، و در نهایت بخشی از من را کم می‌کند.

می‌ترسم روزی همین خشم انباشته، همین سم نامرئی، آخرین نفس‌هایم را ازم بگیرد.