You need to enable JavaScript to use this application.

-

2 روز،1 ساعت پیش

خیلی وقته دست به قلم نشدم و خیلی وقت شده که خودم رو یادم نمیاد. نمی‌دونم درمورد چه موضوعی صحبت کنم. نمی‌تونم باور کنم یه زمان منم اون همه می‌نوشتم... انگار دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم. حتی حوصله خوابیدن هم ندارم. فقط مثل یه تیکه گوشت بی‌مصرف یه گوشه افتادم و هیچکس هم دلش نمی‌خواد نزدیکش شه. 

2

سکوت.

3 هفته پیش

خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم برای اینجا، برای این پنل، برای کلمات و وسواسم برای تم اینجا...

ولی به یک پوچی عمیقی رسیدم که به معنای واقعی «هیچ» هستم. 

شاید اگه تم اینجارو مرتب کنم حالم بهتر بشه، نه؟

1

دفتر عزیزم؛

1 ماه،1 هفته پیش
دفتر عزیزم؛

دفتر عزیزم؛ ماه‌ها شده که ورق‌هایت را لمس نکرده بودم. هرگاه این خودکار آبی رنگ را بین انگشتانم می‌گرفتم، تمام کلماتم را گم می‌کردم. نه جملات بامعنایی درست می‌شد نه بی‌معنی. مطلقا هیچ.

اگر می‌توانستم جمله‌ای بسازم، شاید معنایی ازش در می‌آمد. شاید تو می‌فهمیدی چه در ذهنم می‌چرخد. ولی نه. تا دست از نوشتن برمی‌داشتم، سیلی از احساسات به سمتم هجوم می‌آورد و قبل از اینکه بتوانم ثبتش کنم، همه‌جا خشکسالی می‌شد؛ گویی که قرن‌هاست باران نباریده است.

گرد و خاک روی لایه‌لایه قلبم جا گرفته؛ مانند تو که خاک ورق‌هایت را کدر و زرد کرده است.

بخواهم راستش را بگویم، احساس می‌کنم که خاک جلوی چشم‌هایم را نیز گرفته و دنیا را برایم کدر تر و تیره تر می‌کند. دیگر سبزی گیاهان برایم تازگی ندارد و صدای چهچهه پرندگان گوشم را قلقلک نمی‌دهد.

از این بی‌تفاوتی خوشم نمی‌آید. مگر موجودی که غیرزنده‌‌ی زنده باشد داریم؟ خودم هم نفهمیدم کی تبدیل به چنین چیزی شدم. شاید هم همان موجود پلیدی که در کودکی رو به رویم ایستاده بود، روحم را دزدیده باشد.

2

زندگی پساکنکوری

1 ماه،3 هفته پیش

خب سلام. نمی‌دونم چی باید بگم. فقط می‌تونم بگم که نمی‌دونم چطور یه انسان می‌تونه اینقدر بی‌رحم باشه که اینطوری آینده تمام جوونا رو به باد بده، خصوصا جوونایی مثل من که تنها امیدشون اینه که برن دانشگاه که شاید راهی براشون باز بشه. 

سخت‌ترین کنکوری بود که می‌تونستن بگیرن و من حتی دلم نمی‌خواد دیگه بیشتر از این درموردش صحبت کنم.

دارم سعی می‌کنم خودم رو سرگرم کنم. به پیشنهاد دوست عزیزم انیمه Frieren: Beyond Journey's End رو شروع کردم. واقعا دوست داشتنی و آرومه. از انیمه‌های این شکلی خیلی خوشم میاد. امروز حسش نبود ببینم ولی فردا ادامه‌ش رو نگاه می‌کنم. دلم می‌خواد سریال هم شروع کنم ولی نمی‌دونم چرا هنوز گارد دارم بابتش. باید دوباره لیستم رو‌ نگاه کنم و بعد تصمیم بگیرم که با کدوم شروع کنم.

کتاب‌ جدیدی که می‌خوام بخونمش هم انتخاب کردم ولی هنوز سراغش نرفتم. شاید فردا شروعش کنم و بخونمش. اگه تمومش کردم، درموردش اینجا می‌نویسم.

و دیگه بدون عذاب وجدان گنشین بازی می‌کنم. دلم می‌خواد کارکتر جدید بنر رو بگیرم و باید براش پریمو جمع کنم، اما برای گشت و گذار نمی‌دونم چرا اینقدر خسته ام :)) 

خلاصه اینا کاراییه که انجام می‌دم تا شاید بتونم این دردی که کنکور بهم داد رو فراموش کنم، شایدم هیچوقت فراموش نکنم.

5

فرسودگی

2 ماه پیش

این روزای آخر، خیلی سخته. حتی نمی‌تونم توصیف کنم چقدر سخته. فقط دو روز مونده و بدنم دیگه کشش نداره. به زور دارم ادامه می‌دم. کل بدنم درد می‌کنه. جوری خسته‌ام که تو کل عمرم اینقدر خسته نبودم. همین الان دلم می‌خواد بزنم زیر همه‌چیز و بگم «گور باباش» ولی این کارو نمی‌کنم. تا اینجاشو اومدم و به دو روز باقی مونده نمی‌بازم. فقط دو روز مونده. فقط دو روز.

برام انرژی بفرستید و دعام کنید. خیلی احساس تنهایی می‌کنم :(

8

ظاهر زیبا یا باطن زیبا؟

2 ماه پیش
ظاهر زیبا یا باطن زیبا؟

داشتم درمورد چیزی فکر می‌کردم و تصمیم گرفتم راجع بهش صحبت کنم. 

من خودم هنوز خودم رو «نویسنده» خطاب نمی‌کنم. چون من کسی ام که هنوز داره سبک و سنگین می‌کنه، آموزش می‌بینه، نوشته‌هاش سرشار از ایراده و شاید می‌شه گفت یه کارآموز نویسنده‌ست. پس اینی که می‌خوام درموردش حرف بزنم بخاطر این نیست که خودم رو بالا ببینم یا هرچیزی از این دسته. فقط احساس درونیمه که نمی‌دونم درک می‌شه یا نمی‌شه.

معمولا آدم‌های دورم، همیشه وقتی یک متن رو می‌بینن که از الفاظ شاعرانه استفاده کرده و چندتا کلمه قلمبه سلمبه رو کنار هم گذاشته، به نظرتون اون کسی که اینو نوشته خیلی قلم خفنی داره و قلمش خاص و رویاییه. بله درسته، ولی به نظر من این واژه برای کسی صدق می‌کنه که متنش فقط این هارو در بر نگیره. یه سری از این دسته آدم‌هارو دیدم که به نظر شخص من، فقط چندتا جمله کنار هم گذاشته شده، بدون اینکه معنی و مهم‌تر از همه، حس واقعی بودن بده. 

من گاهی اوقات دنیارو جور دیگه ای حس می‌کنم که نمی‌تونم برای بقیه توصیفش کنم. برای همین از لفظ «بو کردن» استفاده می‌کنم. این‌ها برای من هیچ حسی ایجاد نمی‌کنند. قلبم رو قلقلک نمی‌دن. بحث به این نیست که هرکسی سبک نوشتاریش متفاوته. چطور بگم... تو می‌بینی یک نفر تو نوشته‌هاش کلی استعاره و تشبیه استفاده کرده، ولی وقتی دقیق می‌خونیش اینطوری می‌شی: خب که چی؟ 

این دقیقا چیزیه که درموردش می‌گم. به نظر من نوشتن به این نیست که فقط از کلمات خاص و شاعرانه استفاده کنیم. به نظرم باید واقعی باشه. حس بشه، درک بشه، چیزی که بشه توی ذهنت تجسمش کنی حتی اگه تجربه‌ش نکرده باشی.

گاهی یک متن در ظاهر معمولی، می‌تونه هزاران برابر معنا و عمق بیشتری از یک متن به ظاهر زیبا باشه. ولی متاسفانه، آدم‌ها این رو نمی‌بینن و برای همین، توجه سمت ظاهر زیباست. 

در کل، امیدوارم یه روزی هرکسی که حقشه، اون توجه واقعی رو بگیره. هرکاره‌ای باشه، چه هنرمند باشه، چه نویسنده، چه مهندس، چه پزشک یا هرچیز دیگه ای. 

بازم می‌گم که این فقط نظر شخصی خودمه 🫐🤍

4

پراکندگی‌های ذهن

2 ماه پیش

فقط یه هفته به کنکور مونده... اینکه همه بهم امیدوارن، کمی نگرانم می‌کنه. این نگرانی از جایی می‌آد که شاید باعث سرافکندگی بشم. من خوب درس خوندم، ولی گاهی اوقات وسواسم باعث می‌شه حس کنم کم کاری کردم و همین میذاره که سر جلسه تمرکزم بهم بریزه و نتونم عملکرد واقعیمو نشون بدم. از همین می‌ترسم و نگرانم. نمی‌دونم با امتحانات نهایی چی‌کار کردم. اصلا چه نتیجه‌ای قراره ببینم. بدتر از پارسال یا بهتر؟ نمی‌دونم واقعا. طاقت ندارم دوباره این مسیر سخت رو طی کنم. تنها چیزی که از کائنات می‌خوام اینه که من رو آزاد کنه و این مسیر همین‌جا تموم شه. یه سری چیزها دست من نیست ولی من واقعا با وجود همه اینا زحمت کشیدم. یک هفته عینک نداشتم و چشمام درد می‌گرفت، اما درس خوندم. کولر نبود و تو گرما، درس خوندم. بارها از خستگی وسط درس خوندن خوابم می‌برد. خواب‌های آسوده‌ای نداشتم. با دارو سر پا موندم، اما درس خوندم. با شرایط بد خونه، با سر و صداها، با اعصاب خرد کنی‌ها، بدون کتاب تست و... عملا خودم بودم و خودم. و الان نمی‌دونم «لونا» چقدر تونسته خوب جلو بره. آیا واقعا می‌تونه از پسش بربیاد‌؟ یا قراره بعد جلسه گریه کنه؟ یا گریه‌اش هنگام نتایج باشه؟ 

نمی‌دونم. فقط ازتون می‌خوام، از هرکسی که اینو می‌خونه، برام دعا کنید. این نقطه عطف زندگی منه و فقط با چیزی که تو دلمه می‌تونم این زندگی رو تغییر بدم. 

زندگی، لطفا بهم یه شانس بده. بذار منم بتونم بخندم. بذار منم خوشحالی مامان و بابامو ببینم. بذار برای یک بار هم که شده، به خودم افتخار کنم.

8

بدون عنوان

2 ماه،3 هفته پیش

مدتی بود که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. هنوزم ندارم. اومدم فقط بگم که چقدر پس سرم خالی شده، چقدر این کرختیم داره بدتر می‌شه و چقدر دیگه دلم نمی‌خواد ادامه بدم. دیگه چیزی حتی آزارم نمی‌ده، فقط دوباره دارم برمی‌گردم به سکوت. به همون سکوت مرگباری که ذره ذره داره خفه‌ام می‌کنه. خشم مخفی وجودم، دردناک به سرم فشار میاره و می‌ترسم روزی اونقدر طناب دورش رو سفت تر کنه که منجر به انفجار و متلاشی شدن مغزم بشه؛ دقیقا زمانی که نتونم کنترلش کنم. حتی عنوانی برای این حرف‌ها ندارم. تمایلی به درمان ندارم و فقط... فقط نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم چی می‌خوام.

درباره
Luna About Img

شاید روزی باران بیاید و زخم‌هایم را بشوید. شاید آن روز، من هم بتوانم دوباره پرواز کنم، نه فقط در این شهر سرد و غمگین، بلکه به جایی که نامش را بتوانم خانه بگذارم.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Luna محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده