You need to enable JavaScript to use this application.

صندوقچه گنج موسیقی

4 ماه،2 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها

حالا دارم به یک موسیقی که یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام برایم فرستاده گوش می‌دهم. یک بی‌کلام با هزاران حرف. فقط اگر با دقت گوشت را به آن بسپاری، می‌توانی آن صداها را بشنوی. مثل روایت یک قصه‌ است؛ قصه‌ای سرشار از ناامیدی و عشق نافرجام، ولی با باریکه نوری از امید. انگار که می‌گوید بعد از آن باران دلگیر، نور دوباره می‌آید و قلب‌ها را روشن می‌کند. اما نمی‌دانم چرا هر بار که به آن گوش می‌دهم، اشک از صورتم جاری می‌شود. شاید اگر به خود چندسال پیشم می‌گفتی که «روزی موسیقی‌ها برایت خاطره می‌شوند» باور نمی‌کرد. آخر چگونه یک ملودی ساده می‌توانست هزاران خاطره را با خود حمل کند؟ ولی حالا با گوش دادن به این بی‌کلام فوق‌العاده، تمام آن روز برایم تداعی می‌شود. روزی که برای هردوی‌ ما روز سخت و دشواری بود، اما حرف‌هایمان باهم ساعت‌ها خنده به لب آورده بود. هردو درحال گوش دادن به همان موسیقی غمگین و عمیق بودیم اما باهم می‌خندیدیم. مثل همیشه حرف‌هایمان با موسیقی که گوش می‌دادیم تطابق نداشت. همیشه درحال تناقض بود ولی همین بود که آن‌ روزها را خاص می‌کرد. در آن موقع از سال، من در بدترین نسخه خودم بودم؛ آشفته، افسرده، پریشان و کوه باری از ناامیدی. ولی موسیقی‌ها و همین صحبت‌ها با این آدم، برای من مثل همان نور بود. موسیقی‌هایش، برای من مانند یک گنج بسیار ارزشمند می‌ماند. از او ممنونم. من به دعا و خداوند ایمان دارم، برای همین، برایش سلامتی و موفقیت‌های بزرگی که در دلش دارد را آرزومندم. امیدوارم همانطور که او در روزهایی که فقط نفس می‌کشیدم کنارم بود، در روزهای سخت زندگی‌اش برایش معجزه‌هایی اتفاق بیافتد.

3

میان خطوط زندگی: هنوز در راهم

4 ماه،2 هفته پیش در تکه‌های پراکنده ذهن

من هیچ‌وقت بلد نبودم شاعرانه و خاص صحبت کنم. وقتی بچه‌ بودم، دلم می‌خواست متفاوت باشم، ولی وقتی بزرگتر شدم دیدم که خودمم هیچ فرقی با مامان و بابام ندارم. 

مثل همه‌ی آدم‌های دیگه، ساده‌ام. صادق و روراست‌ام و برای گرفتن توجه دست به هرکاری نمی‌زنم. برای همین زندگی من در ظاهر خیلی کسل‌کننده‌ست.

شاید در باطن هم همینطور باشه، به هرحال من به مقصد اولیه زندگی نرسیدم و جاده‌ای که درش حرکت می‌کنم همون‌طور صاف و یکنواخت شده؛ با همون درخت‌ها و منظره تکراری. هیچ تابلوی راهنمایی هم وجود نداره. فقط یک مرد با ظاهری جادوگرمانند، چوب‌دستیش رو به این سمت گرفت و فقط گفت تا آخرش برم. الان مدت هاست در حرکتم ولی هنوز نرسیدم. پاهام خسته شده و درد می‌کنند. هر از گاهی کفش پامم اذیت می‌کنه و چیزی به پاره شدنش نمونده. اون‌بار هم خوردم زمین و زانوهام زخمی شد، فقط از صبح تا غروب رو نشستم و بعدش دوباره بلند شدم و راه رفتم. شاید به کندی حلزون حرکت می‌کردم اما حداقل حرکت می‌کردم می‌دونید؟

راستش گاهی فکر می‌کنم نکنه تو این جاده گیر کردم و اون مرد جادوگر بهم دروغ گفته بود؟ شاید اصلا این جاده به هیچ‌جا ختم نمی‌شه و قرار نیست نوری ببینم؟ اصلا از کجا بفهمم تمام شده؟ نمی‌دونم. شاید گوش دادن به حرف اون مرد حماقت باشه، ولی تو این جایی که هیچ راه فراری ازش بلد نیستم، بهترین انتخاب ممکنه. شاید بعداً راهی براش پیدا بشه اینطور نیست؟

نباید بخوابم... باید به راهم ادامه بدم.

2

چشم‌هایم دنبال تو بود

4 ماه،2 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
چشم‌هایم دنبال تو بود

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، ذهنم نتوانست زمان و مکان را تشخیص دهد. هنگامی که خواستم بلند شوم، زانوهایم برای لحظه‌ای خم شدند. دنیا دور سرم چرخید و نفسم از درد برید، اما خودم را نگه داشتم.

انگار تازه همه‌چیز را به یاد آورده باشم، سراسیمه به بیرون دویدم. درد در تمام استخوان‌هایم می‌دوید، اما فقط یک فکر در سرم بود.

گفته بود او را می‌کشد.

ادامه نوشته 2

سم نامرئی

4 ماه،3 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
سم نامرئی

کوه خشم وجودم، به مرور بزرگتر می‌شود؛ گلویم را فشار می‌دهد و راه نفس کشیدن را برایم تنگ‌تر می‌کند. هربار که نمی‌خواهم تسلیم او شوم، قدرتش را به رخم می‌کشد و من دوباره تاب ایستادن را از دست می‌دهم. سقوط، کوتاه بود؛ اما برخورد با واقعیت زمین، عمق جانم را لرزاند. 

گاهی فکر می‌کنم سال‌ها پیش، کسی طلسم بی‌صدایی در جانم کاشته است؛ طلسمی که با هر تنش کوچک بیدار می‌شود و در رگ به رگ تنم می‌دود، مانند زهری که راهش را خوب بلد است. 

انگار برای من، رنج هیچ‌وقت حادثه‌ای ناگهانی نیست؛ جرعه‌جرعه می‌آید، آرام می‌پیچد، و در نهایت بخشی از من را کم می‌کند.

می‌ترسم روزی همین خشم انباشته، همین سم نامرئی، آخرین نفس‌هایم را ازم بگیرد.

سرگردان در هیاهوی شهر

4 ماه،3 هفته پیش در رد غبار
سرگردان در هیاهوی شهر

دیرگاهی‌ست که تقویم‌ها به چشمم نمی‌آیند. صبح‌ها، تنها تکرار ملال‌آور سایه‌هایی‌ است که روی دیوار اتاق می‌خزند. انگار تمام فصل‌های سال در شانه‌هایم انبار شده‌اند. هر قدمی که برمی‌دارم، وزن قرن‌ها بی‌خوابی را روی ساق پاهایم احساس می‌کنم. پلک‌هایم، این دو پرده‌ی سنگین کدر، اصرار دارند که دنیا را پشت حصار تاریکی پنهان کنند. انگشتانم دیگر توان ورق زدن آرزو‌هایم را ندارند. 

روحم، مثل پارچه‌ای که بارها شسته شده باشد، رنگ باخته و نازک شده است؛ آن‌قدر که هر لمس کوچکی از زندگی، خراش عمیقی بر آن می‌اندازد.

انگار صدایم در پس‌کوچه‌های بی‌رمق روز، گم شده‌ است. دست‌هایم تمایلی به نوشتن نام خودم هم ندارند. خستگی مثل سایه‌ای که از من بزرگتر است، همه‌جا پا به پایم می‌آید. راه فراری ازش نیست و هرچه می‌گذرد، بیشتر در غبار این گردباد محو می‌شم؛ گویی که بخشی از آن هستم.

در من، سکوتی عمیق رخنه کرده؛ همان سکوتی که پیش از طوفان، تمام شهر را فرا می‌گیرد. دلم می‌خواهد فارغ از نام و نشان‌ها، جایی باشد که بتوانم برای لحظه‌ای، این بند ناف پیوسته به اضطراب را ببرم... و تنها باشم.

کاغذ سفید تازه

4 ماه،3 هفته پیش

به عنوان اولین نوشته‌ی من اینجا، باید درمورد چی بنویسم؟ آیا اینجا هم وسواس به خرج بدم و هرچیزی رو هزار بار بررسی کنم؟ یا تصمیم بگیرم حداقل اینجا آزاد باشم؟ 

دوباره داستان بنویسم بدون اینکه همه جوره زیر سوال ببرمش؟ یا درمورد خاطرات کسل‌کننده روزانه ام بنویسم؟

تنها چیزی که با اطمینان می‌تونم درمورد اینجا بگم، اینه که دوستش دارم. احساس خیلی خوبی بهم می‌ده. راحتی، بدون استرس و با وجود اینکه پنل مثل بیان کلاسیک نیست، اما صفحه نوشتن اینجارو دوست دارم. دلم می‌خواد اینجا بمونم و دوباره اونقدر بنویسم که خودم تغییراتم رو احساس کنم و ببینم. 

من اون گذشته رو پشت سر گذاشتم و حالا جلد جدید کتاب زندگیمو آغاز کردم. همین‌جا، تو همین صفحه. اینجا برام مثل همون کاغذ سفید می‌مونه؛ کاغذی که نگران این نیستم بخواد قضاوتم کنه.

الان بزرگتر شدم، خودم از تغییراتم و تصمیم‌هام راضی هستم و می‌دونم بهترین تصمیم‌های ممکن رو برای ادامه مسیرم گرفتم. یک فردی که بسیار ازش مطمئنم، امروز بهم گفت که با انتخابی که انجام دادم نشون دادم که بزرگ شدم. و بابتش به خودم افتخار می‌کنم. 

این یک سال رو خیلی تلاش کردم، برای همه‌چیز. برای بهتر شدن، برای گذشتن از ترس‌هام و ضعف‌هام و مهم‌تر از همه، برای رها کردن. هنوز نمی‌تونم بگم خودم رو دوست دارم، ولی حداقلش از خودم متنفر نیستم و همین نشونه خیلی خوبیه. 

بالاخره قرار نیست تا ابد تو این خونه بمونم. رفتن من هم به زودی می‌رسه. و امیدوارم این بار، جلد سوم کتاب زندگیم رو، بیشتر دوست داشته باشم.

ممنونم بابت همه‌ی زحماتی که دوست خوبم، راوی عزیز برای این پلتفرم کشید و الان وقتی می‌نویسم می‌فهمم چقدر آزادم🫐🤍

درباره
Luna About Img

شاید روزی باران بیاید و زخم‌هایم را بشوید. شاید آن روز، من هم بتوانم دوباره پرواز کنم، نه فقط در این شهر سرد و غمگین، بلکه به جایی که نامش را بتوانم خانه بگذارم.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Luna محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده