چشم‌هایم دنبال تو بود

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، ذهنم نتوانست زمان و مکان را تشخیص دهد. هنگامی که خواستم بلند شوم، زانوهایم برای لحظه‌ای خم شدند. دنیا دور سرم چرخید و نفسم از درد برید، اما خودم را نگه داشتم.

انگار تازه همه‌چیز را به یاد آورده باشم، سراسیمه به بیرون دویدم. درد در تمام استخوان‌هایم می‌دوید، اما فقط یک فکر در سرم بود.

گفته بود او را می‌کشد.

آسفالت سرد جاده، پاهای برهنه‌ام را می‌برید، اما به هیچ‌چیز جز او فکر نمی‌کردم. هوا تاریک شده بود و فقط نور های مرده چراغ‌ها جاده را روشن می‌کردند. نمی‌دانم لرزش بی‌توقف بدنم برای سرمای هوا بود یا برای او. اسمش را زیر لب تکرار می‌کردم. 

نفسم می‌سوخت، هر سایه‌ای شبیه او بود. نگاهم تار شد. چراغ‌های این جاده، در حال خاموشی بودند.

در همین حین، قلبم برای لحظه‌ای ایستاد، سایه‌ای داشت نزدیک می‌شد. کمی بیشتر این سایه‌‌ی عجیب را نگاه کردم. دست‌هایم بیشتر لرزید.

پاهایم دیگر توان نداشتند، ولی کشان‌کشان خودم را نزدیک‌تر بردم. خودش بود... زخمی و پریشان. نفس‌هایم سخت‌تر بالا می‌آمد. وقتی چشمش به من افتاد، هر دو برای لحظه‌ای ایستادیم. انگار هیچ‌کدام مطمئن نبودیم واقعی هستیم یا نه.

نفسش بریده بریده بود. نگاهش روی صورتم مکث کرد، بعد دوباره برگشت، انگار دنبال زخم یا نشونه‌ای می‌گشت.

آرام‌تر جلو رفتم. دست‌هایش که بالا آمد، اول مطمئن نبود لمس کند یا نه… بعد دو طرف صورتم را گرفت. دست هایش لرزید.

اسمم را خیلی آرام گفت، انگار از ترس اینکه دوباره گم شوم. لب‌هایم تکان خورد، ولی چیزی از گلوی من بیرون نیامد. فقط دست‌هایم صورتش را در بر گرفت. چشم‌هایش رنگ قرمزی به خود داشتند و همین لحظه، بغضش شکست. و من هم دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. 

با یک حرکت، دستش را دورم حلقه کرد و حالا من در حال شنیدن تپش قلبی بودم که خیال می‌کردم آن را از دست داده ام.

برای چند لحظه هیچ‌چیز نبود جز نفس‌های تند، دست‌هایی که ول نمی‌کردند، و صدایی که بین گریه گم می‌شد.