من هیچوقت بلد نبودم شاعرانه و خاص صحبت کنم. وقتی بچه بودم، دلم میخواست متفاوت باشم، ولی وقتی بزرگتر شدم دیدم که خودمم هیچ فرقی با مامان و بابام ندارم.
مثل همهی آدمهای دیگه، سادهام. صادق و روراستام و برای گرفتن توجه دست به هرکاری نمیزنم. برای همین زندگی من در ظاهر خیلی کسلکنندهست.
شاید در باطن هم همینطور باشه، به هرحال من به مقصد اولیه زندگی نرسیدم و جادهای که درش حرکت میکنم همونطور صاف و یکنواخت شده؛ با همون درختها و منظره تکراری. هیچ تابلوی راهنمایی هم وجود نداره. فقط یک مرد با ظاهری جادوگرمانند، چوبدستیش رو به این سمت گرفت و فقط گفت تا آخرش برم. الان مدت هاست در حرکتم ولی هنوز نرسیدم. پاهام خسته شده و درد میکنند. هر از گاهی کفش پامم اذیت میکنه و چیزی به پاره شدنش نمونده. اونبار هم خوردم زمین و زانوهام زخمی شد، فقط از صبح تا غروب رو نشستم و بعدش دوباره بلند شدم و راه رفتم. شاید به کندی حلزون حرکت میکردم اما حداقل حرکت میکردم میدونید؟
راستش گاهی فکر میکنم نکنه تو این جاده گیر کردم و اون مرد جادوگر بهم دروغ گفته بود؟ شاید اصلا این جاده به هیچجا ختم نمیشه و قرار نیست نوری ببینم؟ اصلا از کجا بفهمم تمام شده؟ نمیدونم. شاید گوش دادن به حرف اون مرد حماقت باشه، ولی تو این جایی که هیچ راه فراری ازش بلد نیستم، بهترین انتخاب ممکنه. شاید بعداً راهی براش پیدا بشه اینطور نیست؟
نباید بخوابم... باید به راهم ادامه بدم.
راوی 4 ماه،2 هفته پیش