حالا دارم به یک موسیقی که یکی از عزیزترین آدمهای زندگیام برایم فرستاده گوش میدهم. یک بیکلام با هزاران حرف. فقط اگر با دقت گوشت را به آن بسپاری، میتوانی آن صداها را بشنوی. مثل روایت یک قصه است؛ قصهای سرشار از ناامیدی و عشق نافرجام، ولی با باریکه نوری از امید. انگار که میگوید بعد از آن باران دلگیر، نور دوباره میآید و قلبها را روشن میکند. اما نمیدانم چرا هر بار که به آن گوش میدهم، اشک از صورتم جاری میشود. شاید اگر به خود چندسال پیشم میگفتی که «روزی موسیقیها برایت خاطره میشوند» باور نمیکرد. آخر چگونه یک ملودی ساده میتوانست هزاران خاطره را با خود حمل کند؟ ولی حالا با گوش دادن به این بیکلام فوقالعاده، تمام آن روز برایم تداعی میشود. روزی که برای هردوی ما روز سخت و دشواری بود، اما حرفهایمان باهم ساعتها خنده به لب آورده بود. هردو درحال گوش دادن به همان موسیقی غمگین و عمیق بودیم اما باهم میخندیدیم. مثل همیشه حرفهایمان با موسیقی که گوش میدادیم تطابق نداشت. همیشه درحال تناقض بود ولی همین بود که آن روزها را خاص میکرد. در آن موقع از سال، من در بدترین نسخه خودم بودم؛ آشفته، افسرده، پریشان و کوه باری از ناامیدی. ولی موسیقیها و همین صحبتها با این آدم، برای من مثل همان نور بود. موسیقیهایش، برای من مانند یک گنج بسیار ارزشمند میماند. از او ممنونم. من به دعا و خداوند ایمان دارم، برای همین، برایش سلامتی و موفقیتهای بزرگی که در دلش دارد را آرزومندم. امیدوارم همانطور که او در روزهایی که فقط نفس میکشیدم کنارم بود، در روزهای سخت زندگیاش برایش معجزههایی اتفاق بیافتد.
واژههای زیر قالی 4 ماه،2 هفته پیش