فقط یه هفته به کنکور مونده... اینکه همه بهم امیدوارن، کمی نگرانم می‌کنه. این نگرانی از جایی می‌آد که شاید باعث سرافکندگی بشم. من خوب درس خوندم، ولی گاهی اوقات وسواسم باعث می‌شه حس کنم کم کاری کردم و همین میذاره که سر جلسه تمرکزم بهم بریزه و نتونم عملکرد واقعیمو نشون بدم. از همین می‌ترسم و نگرانم. نمی‌دونم با امتحانات نهایی چی‌کار کردم. اصلا چه نتیجه‌ای قراره ببینم. بدتر از پارسال یا بهتر؟ نمی‌دونم واقعا. طاقت ندارم دوباره این مسیر سخت رو طی کنم. تنها چیزی که از کائنات می‌خوام اینه که من رو آزاد کنه و این مسیر همین‌جا تموم شه. یه سری چیزها دست من نیست ولی من واقعا با وجود همه اینا زحمت کشیدم. یک هفته عینک نداشتم و چشمام درد می‌گرفت، اما درس خوندم. کولر نبود و تو گرما، درس خوندم. بارها از خستگی وسط درس خوندن خوابم می‌برد. خواب‌های آسوده‌ای نداشتم. با دارو سر پا موندم، اما درس خوندم. با شرایط بد خونه، با سر و صداها، با اعصاب خرد کنی‌ها، بدون کتاب تست و... عملا خودم بودم و خودم. و الان نمی‌دونم «لونا» چقدر تونسته خوب جلو بره. آیا واقعا می‌تونه از پسش بربیاد‌؟ یا قراره بعد جلسه گریه کنه؟ یا گریه‌اش هنگام نتایج باشه؟ 

نمی‌دونم. فقط ازتون می‌خوام، از هرکسی که اینو می‌خونه، برام دعا کنید. این نقطه عطف زندگی منه و فقط با چیزی که تو دلمه می‌تونم این زندگی رو تغییر بدم. 

زندگی، لطفا بهم یه شانس بده. بذار منم بتونم بخندم. بذار منم خوشحالی مامان و بابامو ببینم. بذار برای یک بار هم که شده، به خودم افتخار کنم.