چند روزی هست که یک موضوع نوشتن توی ذهنم پرسه می‌زنه، ولی هی از نوشتنش طفره می‌رم. انگار شروع کردن همه‌چیز برام سخت شده. دو شب پیش که بالاخره تونسته بودم مقاومت کنم، نصفشو نوشتم و انگار حواسم نبود ذخیره کنم. مطابق انتظار همش پرید و من اونقدر عصبی شدم که دیگه دلم نخواست ادامه بدم.

به شدت کسل و بی‌حوصله ام. به سختی درس خوندن رو ادامه می‌دم و تمام تلاشم اینه که متوقف نشم. کند برم بهتر از متوقف شدنه نه؟ همش هم تقصیر این سیکل ماهانه آزاردهنده‌ست که یک هفته تمام زندگیم رو بهم می‌ریزه. ولی مطمئنم تا یکی دو روز آینده بهتر خواهم شد و زندگی روند عادی خودش رو پیدا می‌کنه.

این روزها خیلی داره سخت می‌گذره. نمی‌دونم حتی از چی بنویسم و از اینکه دارم چنین محتوای بی سر و ته رو توی نویسنده منتشر می‌کنم احساس خجالت دارم. نمی‌دونم زندگی قبلا هم همین بود یا الان یکم زیادی داره سخت می‌شه؟ از همه جا دارم فشار رو حس میکنم و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. فقط اگه این بغض بشکنه و بتونم گریه کنم. یا بتونم جایی تخلیه‌ش کنم... مطمئنم حالم بهتر می‌شد.

کاشکی اینجا هم اتاق خشم داشتیم. با تمام وجودم بهش نیاز دارم. اونجا نه به کسی آسیب می‌زنم نه به خودم. فقط هرچی تو وجودم رخنه کرده رو می‌اندازم بیرون. شاید... فقط شاید کمی سبک‌تر بشم.

احساس می‌کنم کدر شدم. دیگه درخشش سابق رو ندارم. می‌ترسم دوباره، لبخندم رو که به سختی به دستش آوردم رو از دست بدم...