You need to enable JavaScript to use this application.

سیر شدن طوفان

3 ماه،1 هفته پیش در رد غبار
سیر شدن طوفان

غبار روی سینه‌ام، هر لحظه ضخیم‌تر می‌شود و دستان‌ زخمی من، رمقی برای کنار کشیدنش ندارد. دیده‌ی رو به رویم، تار و تنگ است. آیا من در صحرای درندشتی گم شده و سر از اینجا در آورده‌ام یا واقعا حبس شده‌ام؟

نفس‌هایم، همگی، همراه چند صدتا خاک‌ریزه به سمتم می‌آمدند و دم و بازدم را سخت‌تر می‌کردند. سرفه‌های مکرر و سرگیجه‌های بی‌شمار. هر چه می‌گذشت، منظره رو به رویم تاریک‌تر، فشار دور استخوان‌‌هایم محکم‌تر و لب‌هایم از شدت بی‌آبی، جمع‌تر می‌شد. انگار حتی فضا هم درحال تنگ شدن بود و گردباد بی‌رحمانه دورم، سرعتش را به آرامی بالا و بالاتر می‌برد. من از این کارش وحشت زده بودم؛ از اینکه کسی بخواهد به آرامی و ذره‌ذره درد را در وجودم تزریق کند، ذره‌ذره روحم را پرپر کند. او عذاب کشیدنم را دوست دارد.

هیچ راه فراری نبود. شاید اگر قطره‌ای نور را می‌دیدم، مقاومت می‌کردم ولی... دیگر برای کنار زدن غبار، دستی بلند نکردم. وقتی فهمیدم گردباد از ترس من نیرو می‌گیرد، تنها کاری که از من برمی‌آمد، ایستادن بود؛ تا شاید خودش از سیر شدن، مرا رها کند.

آن سوی آینه

3 ماه،1 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
آن سوی آینه

تا مدت‌ها، فکر می‌کردم من «آبی»‌ام. آبی، رنگی‌ست که از کودکی تا امروز، سراسر وجود آتشینم را خنک می‌کند.

همیشه آدم‌ها را برای خودم در قالب رنگ‌ها دسته‌بندی می‌کردم. به‌هرحال، اگر کمی بیشتر دقت کنی، هر کسی هاله‌ای از خود منعکس می‌کند؛ رنگی که تمام وجودش را آشکار می‌سازد.

من رنگ همه را می‌دیدم، جز خودم. گمان می‌کردم هیچ‌کس رنگ خودش را نمی‌بیند؛ برای همین، خودم را آبی می‌پنداشتم.

اما یک روز، وقتی انعکاسم را در آینه‌ای متفاوت‌تر از همیشه دیدم، هیچ بازتابی نبود. گویی روحم هرگز رنگی نداشت، یا شاید رنگش را باخته بود.

آن آینه، رنگ واقعی همه را نشان می‌داد؛ اما وقتی نوبت به من رسید، رنگی وجود نداشت. هیچ. فقط محوشدگی سیاه و سفید؛ نه آن‌قدر سیاه که دیده شوم، نه آن‌قدر سفید که پیدا باشم.

حقیقت تلخ بود؛ اینکه سال‌ها گمان کنی به آرامش آبی تعلق داری، اما در واقع چیزی جز پوچی مطلق نباشی.

با خودم گفتم شاید من پروانه‌ای باشم که هنوز از پیله‌اش بیرون نیامده است. شاید بال‌هایم همان رنگی را داشته باشند که همیشه دوستش داشتم؛ درخشان و زیبا، درست مانند قصه‌ها.

اما زندگی، شبیه قصه‌ها نبود.

سال‌ها گذشت و شاید حتی از پیله‌ام بیرون آمدم؛ اما میان تمام پروانه‌های اطرافم، فقط بال‌های من بی‌رنگ و محو بودند. یکدست نبودند؛ گوشه‌هایی کدرتر و پژمرده‌تر از باقی‌شان به نظر می‌رسید.

نمی‌دانم این متفاوت بودن خوب است یا نه. فقط می‌دانم هنوز، میان این همه رنگ، جایی برای خودم پیدا نکرده‌ام.

4

نور دیررس

3 ماه،1 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
نور دیررس

قبلا خوانده بودم که بعضی از ستاره‌ها، حتی سال‌ها پس از مرگشان، هنوز در آسمان می‌درخشند. چشمان ما همچنان آن‌ها را روشن می‌بینند، اما در حقیقت، مدت‌هاست که خود آن ستاره دیگر وجود ندارد. از همان لحظه، هر بار که کسی لبخند می‌زد، با خودم فکر می‌کردم نکند این هم فقط نوری باشد که دیر به من رسیده است. 

لبخندش آن‌قدر درخشان بود که هرگز نمی‌توانستم نگاهم را از آن بردارم؛ گویی اگر چشم از آن برمی‌داشتم، چیزی را از دست می‌دادم. همان درخشش دیررس، تاریکی را از چشم‌هایم پنهان می‌کرد. هر بار که به چشمانش خیره می‌شدم، هنوز رد همان نور را می‌دیدم و خیال می‌کردم سرچشمه‌اش هنوز زنده است. خیلی دیر فهمیدم پشت آن روشنایی، در سیاهی چشم‌هایش، مدت‌ها بود که تنها یک سیاهچاله باقی مانده بود؛ جایی که حتی نور نیز دیگر راهی برای گریختن از آن نداشت.

دیر یا زود، سفر این نور هم به پایان می‌رسد و آخرین پرتو نیز از راه می‌رسد؛ آن‌گاه دیگر چیزی از آن ستاره باقی نمانده است. آنجاست که می‌فهمی دیر رسیده‌ای؛ دیرتر از آن‌که بتوانی خاموشی‌اش را جبران کنی. بعضی دیرهنگام‌ها، راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارند.

کسانی که دوستشان داریم نیز همین‌گونه‌اند؛ شاید مدت‌هاست از درون خاموش شده باشند، اما لبخندشان هنوز به ما می‌رسد. ما همان نور دیررس را می‌بینیم و خیال می‌کنیم ستاره هنوز زنده است. تا روزی که لبخند، آرام‌آرام محو می‌شود و تنها حسرت نوری می‌ماند که سال‌ها پیش خاموش شده بود.

شاید تنها امید همین باشد؛ جاهایی که روزی با حضورشان روشن کردند، هنوز اندکی از نور آن‌ها را در خود نگه داشته‌اند. شاید آدم‌ها می‌روند، اما روشنایی‌ای که در دل دیگران به جا می‌گذارند، سفرش را دیرتر از خودشان به پایان می‌رساند.

5

پیش از آنکه خالی شویم

3 ماه،2 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
پیش از آنکه خالی شویم

درست در زمستان سال پیش، اتفاق عجیبی افتاد. چیزی که در آن لحظه، نمی‌توانستیم فاجعه‌بار بودنش را درک کنیم. فقط گمان می‌کردیم که به دلیل سرمای زیاد است که آن همه ابرهای کوچک خاکستری، مقابل خورشید قرار گرفته‌اند و نورش را از ما دریغ کرده‌اند. ولی روز به روز که می‌گذشت، آن ابرهای کوچک کدر، پررنگ‌تر و کشیده‌تر می‌شدند. سرمای استخوان سوزی همه‌ جا را فرا گرفته بود. هر روز که بیدار می‌شدم، بلافاصله مقابل پنجره اتاقم می‌نشستم؛ به امید اینکه روزی بیدار شوم و درخشش آن نور بی‌انتها، پلک‌هایم را به‌ هم فشار دهد. اما هرگز آن روز نرسید. 

حالا تابستان است، دیگر بهانه‌ای برای ربط دادن این ابرهای سیاه به زمستان نیست. آسمان آبی نیست، حالا کدر و خاکستری است و پر از حفره های توخالی. شاید اگر طوفانی ایجاد می‌شد یا حتی رعد و برقی وجود داشت، تحملش آسان‌تر می‌شد. می‌پرسی چرا؟ باید بگویم که چگونه می‌شود وزنه‌ای سنگین را، بی‌آنکه حتی آن را ببینی، بر قلبت بگذارند؟ و بعد هیچ نشانه‌ای را نداشته باشی و ناگهان ببینی قلبت سیاه و خالی شده است. این سکوتش مهیب است، مرا می‌ترساند. نمی‌دانم، شاید تمام خشمش را جمع کرده تا همه را باهم بروز دهد. یا شاید، قرار است روزی هر کدام از ما هم، خالی شویم؟

1

جان دادن به یک کاغذ

4 ماه پیش در تکه‌های پراکنده ذهن
جان دادن به یک کاغذ

دلم خیلی برای نوشتن داستان‌هام تنگ شده. شرایطی که هست باعث شده مدتی از نوشتن داستانم کناره‌گیری کنم. خیلی برنامه‌ها براش دارم. یا شاید بهتره بگم، برای سه‌تاشون. جدیدترین داستانم یک درام غمگینه. اولین داستانی که جرئت پیدا کردم بنویسمش هم پلیسی معمایی. من از ژانر معمایی و جنایی خیلی خوشم میاد، و فکر می‌کنم بخاطر اینه که همیشه رویام این بود که کارآگاه پلیس بشم. 

ادامه نوشته 4

میان خطوط زندگی: پذیرش خود

4 ماه پیش در تکه‌های پراکنده ذهن

چهره جدیدم با این مدل مو، باعث شده اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم. حس خوبی بهم می‌ده. صورتم کوچیکتر دیده می‌شه و از اون چهره جدی و خشک، کمی بامزه‌تر دیده می‌شم. دوستام بهم می‌گن که خیلی بهم میاد، شاید بیشتر موهامو تو این حالت قرار بدم، خصوصا بخش چتری‌هاش.

اولین بارمه که چتری رو امتحان می‌کنم. در کل، انگار دارم یه سری از ترس‌ها رو رد می‌کنم. یکیش همین تغییراتی بود که می‌ترسیدند عملیشون کنم که شاید اون مجسمه بی‌نقصی که از خودم توی ذهنم ساختم ترک بخوره و بعدش زشت بشه. اما حالا می‌دونم شاید همین ترکیب رنگ‌های مختلفه که باعث می‌شه مجسمه من خاص دیده بشه. همین که حس زندگی بده. مثل آرکان‌های گنشین. اون مجسمه‌ها هر کدومشون واقعا انعکاس آرکان اون نیشنه، و واقعیه و زیباست. از هیچکدومشون نمی‌تونی ایرادی بگیری چون کنار هم قشنگ دیده می‌شن.

شاید الان منم دارم کم کم به این درک درباره خودم می‌رسم، که من بی‌مصرف و زشت نیستم. همینطوری مهتابم. با همون علایق عجیب و غریب، با همون چیزایی که به نظر بقیه کسل‌کننده به نظر میاد، با همون اخلاقی که پیش آدم‌های نزدیکشه؛ حتی اگه مسخره به نظر بیاد مهم نیست، چون نیازی به زدن نقاب برای پذیرفته شدن ندارم.

پارسال، یه سوالی ترند شده بود که از چت جی‌پی‌تی بپرسید «من درحال حاضر به چه چیزی نیاز دارم؟» و جوابی که گرفتم عجیب بود. «پذیرفته شدن» 

قبل از اون هیچوقت نفهمیده بودم چقدر تلاش می‌کنم و چه رفتارهایی رو تحمل کردم تا فقط پس زده نشم. اما حالا، پیش آدم‌های درست زندگیم، می‌تونم احمق‌ترین ورژن خودمم باشم ولی اونا بهم کمک می‌کنن به جای اینکه بذارن تو حماقتم بمونم. 

از اینکه آدم‌هایی که بهم احساس بد می‌دادن رو کنار گذاشتم خوشحالم و به خودم افتخار می‌کنم که خودم رو از اون بند اسارات آزاد کردم. دکترم بهم گفت اینا نشانه بزرگ شدنمه و حق با اونه...

فردا احتمالا می‌رم دکتر. امیدوارم کمی از پیچیدگی های مغزم رو بتونم باز کنم و آسون تر به زندگی ادامه بدم.

2

اتاق خالی

4 ماه،1 هفته پیش در انعکاس سایه‌ها
اتاق خالی

کاش وقتی این را می‌خوانی، هیچ‌کدام از این جمله‌ها برایت آشنا نباشند.

تا حالا شده ساعت‌ها در اتاقکی خالی بنشینی و فکر کنی فقط چند دقیقه گذشته است؟ آن‌قدر به سکوت عادت کنی که گذر زمان را فراموش کنی. ناگهان بفهمی فقط چند دقیقه نبوده؛ ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها و شاید حتی سال‌ها از کنارت عبور کرده‌اند و تو متوجه هیچ‌کدامشان نشده‌ای.

ادامه نوشته 1

میان خطوط زندگی: روزهای کدر

4 ماه،1 هفته پیش در تکه‌های پراکنده ذهن، رد غبار

چند روزی هست که یک موضوع نوشتن توی ذهنم پرسه می‌زنه، ولی هی از نوشتنش طفره می‌رم. انگار شروع کردن همه‌چیز برام سخت شده. دو شب پیش که بالاخره تونسته بودم مقاومت کنم، نصفشو نوشتم و انگار حواسم نبود ذخیره کنم. مطابق انتظار همش پرید و من اونقدر عصبی شدم که دیگه دلم نخواست ادامه بدم.

به شدت کسل و بی‌حوصله ام. به سختی درس خوندن رو ادامه می‌دم و تمام تلاشم اینه که متوقف نشم. کند برم بهتر از متوقف شدنه نه؟ همش هم تقصیر این سیکل ماهانه آزاردهنده‌ست که یک هفته تمام زندگیم رو بهم می‌ریزه. ولی مطمئنم تا یکی دو روز آینده بهتر خواهم شد و زندگی روند عادی خودش رو پیدا می‌کنه.

این روزها خیلی داره سخت می‌گذره. نمی‌دونم حتی از چی بنویسم و از اینکه دارم چنین محتوای بی سر و ته رو توی نویسنده منتشر می‌کنم احساس خجالت دارم. نمی‌دونم زندگی قبلا هم همین بود یا الان یکم زیادی داره سخت می‌شه؟ از همه جا دارم فشار رو حس میکنم و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. فقط اگه این بغض بشکنه و بتونم گریه کنم. یا بتونم جایی تخلیه‌ش کنم... مطمئنم حالم بهتر می‌شد.

کاشکی اینجا هم اتاق خشم داشتیم. با تمام وجودم بهش نیاز دارم. اونجا نه به کسی آسیب می‌زنم نه به خودم. فقط هرچی تو وجودم رخنه کرده رو می‌اندازم بیرون. شاید... فقط شاید کمی سبک‌تر بشم.

احساس می‌کنم کدر شدم. دیگه درخشش سابق رو ندارم. می‌ترسم دوباره، لبخندم رو که به سختی به دستش آوردم رو از دست بدم...

3
درباره
Luna About Img

شاید روزی باران بیاید و زخم‌هایم را بشوید. شاید آن روز، من هم بتوانم دوباره پرواز کنم، نه فقط در این شهر سرد و غمگین، بلکه به جایی که نامش را بتوانم خانه بگذارم.

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای Luna محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده