جان دادن به یک کاغذ

دلم خیلی برای نوشتن داستان‌هام تنگ شده. شرایطی که هست باعث شده مدتی از نوشتن داستانم کناره‌گیری کنم. خیلی برنامه‌ها براش دارم. یا شاید بهتره بگم، برای سه‌تاشون. جدیدترین داستانم یک درام غمگینه. اولین داستانی که جرئت پیدا کردم بنویسمش هم پلیسی معمایی. من از ژانر معمایی و جنایی خیلی خوشم میاد، و فکر می‌کنم بخاطر اینه که همیشه رویام این بود که کارآگاه پلیس بشم. 

اولین داستانم برام خیلی ارزشمنده، درسته به شدت رندوم و بی‌هدف نوشته شد، اما اولین بار بود که من نظمم رو رعایت کردم. البته اینکه یک حامی داشتم که می‌دونستم می‌خونه بی‌تاثیر نبود. 

یک شب همینطوری فقط نوشتم و بعد تصمیم گرفتم هرشب ادامه‌ش بدم. بدون سناریوی اولیه، بدون شخصیت پردازی، بدون فضاسازی. فقط نوشتم. برای اولین بار کمالگراییم بهم غلبه نکرده بود. اون آدم به هر بخش داستان ریکت می‌داد و این باعث می‌شد واقعا ذوق‌زده بشم و دلم بخواد ادامه بدم. و به مرور برای منی که اعتماد به نفس نوشتن رو نداشتم، رشد و پیشرفت رو دیدم. علاقه ام بیشتر شد. 

من هیچ وقت دلم نمی‌خواست بازیگر باشم یا یک نقش رو داشته باشم. من همیشه دلم می‌خواست کسی باشم که خلق می‌کنه. دلم می‌خواست فیلمنامه‌نویس و کارگردان یا انیمیشن‌ساز باشم. من چیدمان رو انجام بدم، دستورات فیلمبرداری و ادیت رو بدم، من کارکتر رو بسازم‌. مثل حالا که یکی از رویاهام نویسنده شدنه. رویای بزرگ و سختیه. ولی چرا که نه؟ چرا براش تلاش نکنم؟ شاید یه روزی کتاب منم چاپ بشه. شاید یه روزی بقیه هم از «۷۳۱ ستاره‌‌ی کاغذی» خوششون بیاد. شاید اون ها هم لوسین، گیلبرت و بلا رو دوست داشته باشن. به هرحال، هیچی غیرممکن نیست. اگر برای من اتفاق نیوفتاد، مطمئنم دلیلی خواهد داشت. اما بازم تمام تلاشم رو می‌کنم.