نور دیررس

قبلا خوانده بودم که بعضی از ستاره‌ها، حتی سال‌ها پس از مرگشان، هنوز در آسمان می‌درخشند. چشمان ما همچنان آن‌ها را روشن می‌بینند، اما در حقیقت، مدت‌هاست که خود آن ستاره دیگر وجود ندارد. از همان لحظه، هر بار که کسی لبخند می‌زد، با خودم فکر می‌کردم نکند این هم فقط نوری باشد که دیر به من رسیده است. 

لبخندش آن‌قدر درخشان بود که هرگز نمی‌توانستم نگاهم را از آن بردارم؛ گویی اگر چشم از آن برمی‌داشتم، چیزی را از دست می‌دادم. همان درخشش دیررس، تاریکی را از چشم‌هایم پنهان می‌کرد. هر بار که به چشمانش خیره می‌شدم، هنوز رد همان نور را می‌دیدم و خیال می‌کردم سرچشمه‌اش هنوز زنده است. خیلی دیر فهمیدم پشت آن روشنایی، در سیاهی چشم‌هایش، مدت‌ها بود که تنها یک سیاهچاله باقی مانده بود؛ جایی که حتی نور نیز دیگر راهی برای گریختن از آن نداشت.

دیر یا زود، سفر این نور هم به پایان می‌رسد و آخرین پرتو نیز از راه می‌رسد؛ آن‌گاه دیگر چیزی از آن ستاره باقی نمانده است. آنجاست که می‌فهمی دیر رسیده‌ای؛ دیرتر از آن‌که بتوانی خاموشی‌اش را جبران کنی. بعضی دیرهنگام‌ها، راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارند.

کسانی که دوستشان داریم نیز همین‌گونه‌اند؛ شاید مدت‌هاست از درون خاموش شده باشند، اما لبخندشان هنوز به ما می‌رسد. ما همان نور دیررس را می‌بینیم و خیال می‌کنیم ستاره هنوز زنده است. تا روزی که لبخند، آرام‌آرام محو می‌شود و تنها حسرت نوری می‌ماند که سال‌ها پیش خاموش شده بود.

شاید تنها امید همین باشد؛ جاهایی که روزی با حضورشان روشن کردند، هنوز اندکی از نور آن‌ها را در خود نگه داشته‌اند. شاید آدم‌ها می‌روند، اما روشنایی‌ای که در دل دیگران به جا می‌گذارند، سفرش را دیرتر از خودشان به پایان می‌رساند.