تا مدتها، فکر میکردم من «آبی»ام. آبی، رنگیست که از کودکی تا امروز، سراسر وجود آتشینم را خنک میکند.
همیشه آدمها را برای خودم در قالب رنگها دستهبندی میکردم. بههرحال، اگر کمی بیشتر دقت کنی، هر کسی هالهای از خود منعکس میکند؛ رنگی که تمام وجودش را آشکار میسازد.
من رنگ همه را میدیدم، جز خودم. گمان میکردم هیچکس رنگ خودش را نمیبیند؛ برای همین، خودم را آبی میپنداشتم.
اما یک روز، وقتی انعکاسم را در آینهای متفاوتتر از همیشه دیدم، هیچ بازتابی نبود. گویی روحم هرگز رنگی نداشت، یا شاید رنگش را باخته بود.
آن آینه، رنگ واقعی همه را نشان میداد؛ اما وقتی نوبت به من رسید، رنگی وجود نداشت. هیچ. فقط محوشدگی سیاه و سفید؛ نه آنقدر سیاه که دیده شوم، نه آنقدر سفید که پیدا باشم.
حقیقت تلخ بود؛ اینکه سالها گمان کنی به آرامش آبی تعلق داری، اما در واقع چیزی جز پوچی مطلق نباشی.
با خودم گفتم شاید من پروانهای باشم که هنوز از پیلهاش بیرون نیامده است. شاید بالهایم همان رنگی را داشته باشند که همیشه دوستش داشتم؛ درخشان و زیبا، درست مانند قصهها.
اما زندگی، شبیه قصهها نبود.
سالها گذشت و شاید حتی از پیلهام بیرون آمدم؛ اما میان تمام پروانههای اطرافم، فقط بالهای من بیرنگ و محو بودند. یکدست نبودند؛ گوشههایی کدرتر و پژمردهتر از باقیشان به نظر میرسید.
نمیدانم این متفاوت بودن خوب است یا نه. فقط میدانم هنوز، میان این همه رنگ، جایی برای خودم پیدا نکردهام.
راوی 3 ماه،1 هفته پیش