دفتر عزیزم؛ ماهها شده که ورقهایت را لمس نکرده بودم. هرگاه این خودکار آبی رنگ را بین انگشتانم میگرفتم، تمام کلماتم را گم میکردم. نه جملات بامعنایی درست میشد نه بیمعنی. مطلقا هیچ.
اگر میتوانستم جملهای بسازم، شاید معنایی ازش در میآمد. شاید تو میفهمیدی چه در ذهنم میچرخد. ولی نه. تا دست از نوشتن برمیداشتم، سیلی از احساسات به سمتم هجوم میآورد و قبل از اینکه بتوانم ثبتش کنم، همهجا خشکسالی میشد؛ گویی که قرنهاست باران نباریده است.
گرد و خاک روی لایهلایه قلبم جا گرفته؛ مانند تو که خاک ورقهایت را کدر و زرد کرده است.
بخواهم راستش را بگویم، احساس میکنم که خاک جلوی چشمهایم را نیز گرفته و دنیا را برایم کدر تر و تیره تر میکند. دیگر سبزی گیاهان برایم تازگی ندارد و صدای چهچهه پرندگان گوشم را قلقلک نمیدهد.
از این بیتفاوتی خوشم نمیآید. مگر موجودی که غیرزندهی زنده باشد داریم؟ خودم هم نفهمیدم کی تبدیل به چنین چیزی شدم. شاید هم همان موجود پلیدی که در کودکی رو به رویم ایستاده بود، روحم را دزدیده باشد.
Cheong-yul 1 ماه،1 هفته پیش